اوهوم

می گفتن آقاجون رو اینطوری نبین اینقد لی لی به لالای شما می گذاره 
صبا با لگد برای نماز صب بیدارش می کرد اونم پا می شد می رفت اون اتاق رو زمین دراز می کشید بلند بلند نماز رو می خوند 
یه روز ناغافل آقاجون سرمی رسه همین طور نگاش می کنه 
می گه خااااعک ...  تو که داری می خونی مث آدم بخون خب 
هیچی نمیگه فقط سرش رو می اندازه پایین 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

تو کجایی در این روز شهریوری

لطفا با یخ شکن وارد شوید

زندگی در حباب