جمعه، شهریور ۱۰

اصلن خسته نیستم

می خواستم بگویم شما هم بروید حالا اگر گه گاه عابری از اینجا بگذرد که هیچ چیز نداند و تنها از سر بطالت بخواند و برود خیالی نیست ... اما از دست دادن برای من این روزها سیر صعودی گرفته است و هر کس که به هر نحو و هر عنوانی در زندگی من بوده است به طرز شتابزده ای از زندگی ام خارج می شود و من هنوز خودم را از تک و تا نیانداخته ام و باز هم فکر می کنم اینها تمرین است ...تمرین .... با اینکه ساعتها در روز فکر می کنم که کاش ماندنی بودند و دوستی واقعی کنارم داشتم اما سعی می کنم ابرهای بالای سرم را پس بزنم و کمی واقعی تر نگاه کنم ... این زندگی با هیچ کس شوخی ندارد ! شاید هم زیادی شوخی می کند آن هم شوخی های بی مزه و یخ برای جلب توجه .. اما من سرسخت تر از این حرفها هستم که فکر می کند البته فکر می کنم ... 
می دانم که استفاده از کلمه ی خسته خودش القای خستگی می کند و استفاده از افعالی که با ن شروع میشوند فکر را منفی خواهد کرد ... اما بنا را بر این می گذاریم که شما نمی دانید و اصلن هم این القائات و انرژی های مسخره را از من نگرفتید ... پس هرچه سریعتر بار و بندیل خود را جمع کنید و به دو فرار کنید که الان وقتش است من سرّ سرّ شده ام .

هیس

من 
دردی ناتمامم 
به پایانم رسان 

حرف ها سر می روند از چشم

آن قدر حرف برای نگفتن دارم که ساعتها خیره شوم به تو 
کاش کمی بخوابی 

این روزها حال دلم زیاد خوب نیست

چند روز آخر را صبح تا شب با هم بودیم و طبق معمول آنقدر می خندیدیم که تمام عضلات صورتم درد می گرفت . دیروز از صبح دنبال کارهای مانده دویدیم و ساعت دوازده و نیم شب دوباره آمد تا برای خرید یکسری وسایل ضروری و چمدان که کم آورده بود به فروشگاه شبانه روزی برویم ... انگار رفتنش باورم نشده بود و چند بار به شوخی هم گفتم بهتر که می روی اصلن هم جایت خالی نیست . وسایلی که خریده بودیم به داخل آپارتمان بردیم و هر کدام یک طرف چارچوب ایستاده بودیم که گفت : خب!  خیلی مواظب خودت باش! این را گفت و تکیه ام از در به دیوار ...  در نیمه بسته و تنها صداهای مبهمی که می شنیدم ...
 او هم رفت !
 لعنتی باز هم خداحافظی ...  انگار این خداحافظی هیچ جای دنیا نمی خواهد دست از سر من  بردارد ... هر بار به نحوی تا می خواهم پوست بیاندازم و به زندگی آرام عادت کنم پوستم را می کند ... شب سختی بود ... خیلی سخت!

چهارشنبه، شهریور ۸

پیام های ایمنی

دیر رسیدن دردناک تر از هرگز نرسیدن است .

روز مرگم نفسی وعده دیدار بده.... وان گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر

هنوز هم خوب نمی دانم عادت کردن به از دست دادن رقت انگیز است یا حسادت برانگیز اما این را خوب می دانم که به محض دیدار، تلنگر رفتنی بودن چون پتکی به سر و جانم می خورد .
 دیر وقت بود خوابمان نمی برد از سر بیکاری بفرمایید شام می دیدیم  یکی از زنها برای سرگرمی تست روانشناسی می گرفت که فرض کن در جنگلی قدم میزنی و به یک کلید برمی خوری عکس العملت چیست و بعد یک کلبه می بینی و دوست داری چگونه باشد و بعد میرسی به یک نهر ، آبتنی می کنی یا ؟ و در آخر راهت را ادامه می دهی تا به یک دیوار بلند می رسی که بالا رفتن از آن خطر دارد اما پشتش دریای وسیعی است بالا می روی یا نه همانجا می مانی ما هم مثل خل ها جواب می دادیم و به جوابهای هم می خندیدیم در آخر گفت که هرکدام مثلن نماد چه بودند که کلید نماد شانس های زندگی و کلبه انتظارات تو از زندگی و نهر رابطه احساسی ات و آن دیوار هم رفتار تو نسبت به مرگ ... که گفته بودم بالا می روم ...خندید ... نخندیدم ... گفتم ولی من دیگر از مرگ نمی ترسم ، اخم کرد لبخند زدم ... به نظرم هرچه زودتر باشد بهتر است و باقی را نگفتم چون قهر کرد و رفت ...


پ.ن : می دانم که اگر ببینی چه خواهی گفت اما تو که نیستی 

پنجشنبه، شهریور ۲

پایت را بلند کن

خیلی وقت است که با اشکهایم 
یک سو ایستاده ام 
تا سیل نیامدن ات 
قاب دلتنگی هایم را ببرد 
تا سیلی بی تفاوتی ات 
گونه ی پنجره را بنوازد
کمی آن سو تر نمان
بگذار 
سفره ی دلم را همین جا پهن کنم 
و به راه نیامدن ات دانه بپاشم 
آن که از رو می رود 
شجاع تر از این حرف های پنهانی ست ...



مدار بی مراد

همان طور که می گفتی 
این روزها 
مردمان نقشه می کشند 
تا مردانگی را 
از نقطه ی *آ* ب *رو*  به زیر بکشند
کاش کمی جرات داشتم 
که بگویم
آینه ای هم هست؟

خطر انفجار ... لطفن فاصله ی ایمنی را حفظ کنید

بی گمان خواهد رسید
روزی که 
ضامن حرف هایم را بکشم 
و مست بنشینم 
به تماشای انفجار 

اینجا هوا کم است

زنی بود 
که به هوای چاه 
سر به کاغذ می بُرد و 
نوشته هایش را می گریست 

چهارشنبه، شهریور ۱

دختری ساکت و خموش

گل های روستا 
گلی بنفش به گوشه ی سرش 
خاک های نرم 
جورابی وصله دار و
بلندای آسمان 
کوتاهی دامنش 
رنگ سرخ شقایق به لب ها و 
سیاهی شب سایه ای به چشم ترش 
.
.
.

به چشم مردمان شهر
نمی ارزید 
پاکی و خال خال روی گونه اش 

سه‌شنبه، مرداد ۳۱

بافت

یه رج بید 
یه رج باد 
یه رج زلف تو در یاد  

روزهای آرام

باید دراز کشید زیر سقف آسمان
چشم بست و شنید 
صدای بسته شدن درب همسایه 
گام های لرزان پیرمرد 
صدای پای کبوترها 
تماس نوک گنجشک و خرده نان های پیاده رو 
نجوای باد و برگ 
عشقبازی بید و آفتاب 
آغوش گشوده ی زمین و باران 
باز شدن چتر 
صدای آغوش 
تصور امنیت 
نوای نفس 
.
.
چشم باز کرد و تنها ابر دید و آسمان 
نگاه کن !
مادربزرگ انگار لحاف خدا را می دوزد 
باز هم عطر لبخند ...

جمعه، مرداد ۲۷

تربیت ایرانی

سرم به حرف زدن با دوستی گرمه و نمی بینمشون اما از پشت سر صدای بازی کردن چند پسر بچه ایرانی و دو رگه با هم می آید :
دنیل  دنیل خم شو عبرت بگیریم !!!


پ .ن 1 :  :|
پ .ن 2 : ما هم بچه بودیم ....

خدا حافظی

می دانی همیشه از خداحافظی متنفر بوده ام حتی قبل تر از آنی که خداحافظی های اینچنینی که تجربه کرده ام را تجربه کنم همان بچگی که عمه به میهمانی منزل ما می آمد و می خواست برگردد همان روزهای سفرهای پدر همان روزها که از غرور زنانه ( آری زنانه) مقابل مادر گریه نمی کردم ، همان روزها که پنجره اتاقم قاب تصویر پدر می شد و بالشم محرم اسرار، اما به رسم دیرین زمانه ازهرچیز که بدت بیاید سرت می آید ... و این را روزگار به زور به من فهمانده است .
 اصلن فکر می کنم قدیم خداحافظ خیلی واژه ی مهربانتری بوده است که حالا ... برای کسی بوده که می رفته و تو به خدا می سپردیش و با خیال راحت زندگی ات را می کردی تا اینکه برگردد نمی دانم شاید قدیم ترها خدا مهربانتر بود یا باورهای ما عمیق تر شاید هم هیچ کدام و اینکه خداحافظی همین گونه بود و همین قدر هم درد آور ... کسی چه می داند !
اما این روزها من که با این واژه سر صلح ندارم و نه فقط واژه اش که رفتنش رفتنی که نمی دانی بازگشتی در آن هست یا نیست همان قبل ترها که گفتم فکر می کردم تمام رفتن ها موقتی است اما بعد از رفتن او و او و او و او هوووووم همانها که هر کدام به نوعی با مرگ یا روزگار رفتند فهمیدم که خداحافظی این قدرها هم ساده نیست ... از حق نگذریم که خداحافظی های شیرین هم داشته ام آن قدر شیرین که شیرینی این روزهای زندگی ام را مدیون رفتن آن آدم ها هستم که چه خوب که رفت ! 
با این که دلم برای خیلی ها تنگ شده بود و شوق دیدار خیلی های دیگر آن اعماق دلم را غلغلک می داد و با این که در ظاهر از بهم خوردن برنامه ی سفر ناراحت شدم اما از همان روز یک احساس رضایت عجیبی دارم که به تمام حس های دلتنگی می چربد ... حس دهن کجی کردن به خداحافظی روزهای آخر سفر ، حس خداحاظی نکردن ( اصلن هم مسخره نیست) حس حس .... نمی دانم یک حس خوب 
بین خودمان بماند اما من آدمی هستم که از ترس خداحافظی سلام هم نمی دهم ....
تنها جایی که معمولن جنس مذکر نقش خنثی دارد افسانه های قدیمی است 

دردهای امروزی

نفس می بُرد 
تماشا کردن کسی که حالش را 
آنلاین تایپ می کند ...

پنجشنبه، مرداد ۲۶

هیچ چیز تغییر نکرده جز ...

هیچ چیز تغییر نکرده اما 
دو روز است دستهایم یخ می کند 
سرم گیج می رود 
و پاهایم شل می شوند 
هیچ چیز تغییر نکرده اما 
بوی پاییز می دهد تابستانم 
هوای تو دارد این هوا 
و بغضم اشک می شود 
من همان منم 
و روز همان روزگار 
و تو 
.
.
راستی 
تو هنوز هم همانی؟

مرا به خیر تو امید نیست

خوب می دانم 
دست هیچ کس نیست 
این حال من 
نه به قرص و دارو 
نه به تو 
این حال بد
با من 
خوب می شود 

بی خبر رفتی

گلدان هایش را به امانت سپرد 
و رفت 
.
.
تو که زبان شمعدانی ها را می دانستی 
عطرشان را به که سپردی ؟
تو که بی خبر رفتی 
هنوز هم مرا یادت هست؟

سه‌شنبه، مرداد ۲۴

استبداد زنانه

پادشاه می شدیم 
مستبد 
بعد دستور می دادیم 
برایمان بخندید
واقعی ها ... 

تشویش

چه خوب که کسی نیست 
حالا تا می توانم سکوت می کنم 

درهمی که منم

به هم ریختن برنامه ی سفر
سرد شدن ناگهانی هوا 
در اوج دلتنگی دلداری دادن دیگران 
بی قراری و وانمود کردن بی خیالی 
.
.
معجون کاملی است این روزهایم ...

این زمین هنوز هم گرد است

هر قدر بیشتر بروی 
از اینجا که منم 
نزدیک تر می شوی 

باز هم پاییز

این برگ ها هم مثل من برای پاییز شدن عجله دارند 
رنگ باخته اند 
باد چتر را تکان می دهد 
بی طاقت می شود 
کاش می شد پرواز کرد 
با چتر رفت 
باز هم باران 
.
.
.

دوشنبه، مرداد ۲۳

او هم می دانست که رفت

گالیله می دانست 
زمین که گرد باشد 
آدم ها هرچقدر که بروند 
باز
امیدی هست که برسند 
اگر نمی دانست که 
این همه لجبازی نمی کرد

کوه

و من 
در تمامی سرزمین ها
چشمم به دنبال کوهی 
که جز در سرزمین مادری نبود ...

اندکی زندگی

کفش هایت را پا کنی پولها را برداری و بروی ناصر خسرو 
بپرسی آقا زندگی چند؟
بخندد 
بخندی 
به قیمت درد به جان بخری 

ناله نیست ... درد است

میان گریه 
می روم مقابل آینه 
یادت هست 
می گفتی 
چه کنم همیشه گریه کنی؟
اگر بدانی چشم هایت ... 
رفتی 
همیشه گریه می کنم 
اما نیستی که ببینی 
چشم هایم ...

ماندم

او که رفت 
گریه کردیم 
آن قدر که هنگام بازگشت در آغوشم گرفتی 
راه باز می کردی و آرام اشک می ریختی
آن روز نمی دانستم 
باید کسی باشد که  
تکیه ات باشد 
دستش را به پشتت بگیرد 
پناهت باشد 
چیزی نگذشت 
تو که رفتی 
پیاده برگشتم 
تنها 
غم نبودن تو 
و 
آه 
کمری که شکسته بود 
و 
دستی که به پشت نبود ...

زمین است که می لرزد یا دل من

هرچه میگردم قرصهایم را پیدا نمی کنم می گویم مهم نیست فردا را میخواهم روزه بگیرم
 میگوید دیوانه شدی با چه کسی لج میکنی؟
 خیلی چیزها هست که میخواهم بگویم اما نمیگویم

که خاک اگر امان می داد ...

پوچ است روزگار 

دلم شور می زند

نیمه شب باشد مهم نیست 
دلم می خواهد کتلت درست کنم 
باید پیازها را رنده کنم 
به بالکن می روم و کنار پنجره می ایستم 
چقدر صدای رنده آرامش بخش است 
باران می بارد 
بوی نم و خاک باران خورده 
خبر زلزله دلم را لرزانده 
صدای پیانو می آید 
اشک هایم را پاک می کنم 
همسایه هم همان حوالی بود 
به اتاق برمی گردم 
صدای جلز و ولز روغن 
یاد سحرهایی که مادر غذای تازه درست می کرد
و دعای سحر 
باید روزه بگیرم 
می خندم 
با تعجب نگاه می کند 
می گویم
روزگار را می بینی 
منی که هیچ وقت قند نمی خوردم 
یک ماهه قندان را خالی کرده ام 
آن هم چطور؟
باید قطره را روی قند بچکانم و بخورم 
الکلی و زهر ِ مار 
قند خالی  
خرت 
خرت 
تهوع آور است 
کتلت را درون روغن داغ می گذارم 
و روغن می جهد
فکر می کنم 
روزه حکمش چیست؟
گیج شده ام 
بگذار سحری را آماده کنم 
دهانم را سه بار آب می کشم ...

باز هم دلیل میخواهی برای عجز؟

شنبه، مرداد ۲۱

لا یمکن الفرار من دلتنگی

دلتنگی چیز عجیبی نیست اما عجیب قریب است 

ذخیره ها پر شده است

 پاک می کنم 
تمام گفتنی ها را و به جایش مزخرف می نویسم 
تو بخند ...

نفس تنگ است

حرف نیست 
حجم است 
آن که سنگینی می کند روی سینه 
واژه نیست 
بغض است 
آن چه می بندد راه نفس را 
کاش گریزی بود ...

عطر پاییز

مست می شوم به تابستان 
این عطر 
بوی ِ پاییز است ...

درد دارد این من

چه انتظار داری؟ 
چیزی از تو نمی دانم 
بگذار برای خودم بگریم ...

ماه و پلنگ

چون ماده پلنگی
که تنها 
دلبری را برای ماه می داند 
نگاهم به آن بالاست ...

نقطه ها

ستاره هایی که از دستت سر خورد 
اشک هایی که نرسیده افتاد 
قطره
قطره 
رد پای درد روی برف 
فریاد بی صدا 
.
.
.

باران ستاره ها

من اشک می ریزم
تو آن بالا
ستاره می چینی
نگاه کن
تسبیح پاره شد
.
.
.

هم سکوت

می دونی چرا باهات راحتم؟
هوم؟
چون راحت می تونم باهات حرف نزنم 

باز هم

می پرسه داری چیکار می کنی ؟
قبل از اینکه جواب بدم از اون طرف صداش میاد که معلومه دیگه داره گریه می کنه 
می گه اون که کار همیشگیته حداقل امشب یه کار جدید کن ....

غربت قدر

غربت قریب است و چون قبر تنگ می شود این قدر ...
چشم دارند و نمیبینند، گوش دارند و نمیشنوند...
(اعراف/179)

«چرا پَرِ‌کاهی را در چشم برادرت می‌بینی، امّا از چوبی که در چشم خود داری غافلی؟»
(انجیل لوقا، باب 6، آیۀ 41)

پنجشنبه، مرداد ۱۹

باید می رسیدم

کم حرفی 
بی اشتهایی 
شاید هم دلتنگی 
به افق اینجا 
دیر یا زود وقتش می رسید 
که دراز بکشم 
خیره شوم به سقف 
به دیوار 
به آسمان 
به تو 
.
.
.

اقرا

هیچ مگو 
فقط
بخوان 

سوختم

آتش ِ عشق 
به خرمن جانم گرفت 
دویدم 
تو 
به نفس 
من 
از نفس 

نفس گیر می شوم

تو 
چون نفسی 
حبس می شود 
می گیرد 
اما 
بند که بیاید 
جان را هم می برد 

باید مهیا شد

خواب دیده ام انگار 
باید مهیا شد 
این خیال 
تلنگر ِ پیش قراولان ِ لشگر چشمان توست ...

شاید این سیاره ...

شاید این سیاره ی افسارگسیخته سالهاست گم شده است ...

کلاس های خود را چگونه گذراندید؟

سر کلاس ادبیات عمومی ردیف یکی مونده به آخر داشتیم اسم فامیل بازی می کردیم ، خیلی خوش می گذشت  آنقدر استاد حرف می زد و کلاس بی باری ( متضاد پر بار حتمن ) بود که جایی باشه برای خواب یا اتمام کارهای رومزه تا روزی که این شعر رو اینطور خوند :
با صد هَــزار جَـــلوه بــِـــرون آمدی که من       با صد هَــزار دیده تماشا کنم تو را 
می گفت درستش اینه و باید پارسی خواند و البته توضیح تک تک کلمات رو هم گفت به نظرمون خیلی مسخره اومد مثل لهجه ی افغانی ولی اون قدر جالب بود که اسم فامیل رو کنار بگذاریم  اول احسان داوطلب شد تا از روی شعر بخونه این قدر خنده دار بود که استاد هم بزور خودش رو نگه داشته بود ... خب این هم  برای خودش یه روش البته ناآگاهانه برای آگاه سازی بچه ها بود که از اسم فامیل جذابیتش بیشتر بود و این که از اون به بعد خیلی از شعرهایی که به این سبک خونده شد یاد من مونده ...

شش کلمه ای

با چراغ قوه معدنچیان 
زباله استخراج می کرد 

زنی تنها مانده بود

زنی تنها مانده بود
تخت خواب
تنهایی
سرما
در قلب شادی نیست 
شادی سابق با آب یخ شسته شده
عشق بود
شاید هم نه
شاید فقط خیال و توهم
اما ناگهان نیمه شب در خون نبض می زند
شاید بیاید
شاید بیاید؟
مگر تنهایی زخم می زند؟
از کجا می توان نیرو گرفت - قوی تر بود
زنی تنها مانده بود 
بگوید که گناهش چه بوده است ؟


الگا کاتیشکووا

هیچ چیز را به عنوان جایگزین طلب نمی کنم

هیچ چیز را به عنوان جایگزین طلب نمی کنم 
تو را دوست دارم بدون واژه و نکوهش 
بدون اشک های سیل گونه ی عصبی
بدون تیغ نزد رگهای پر نبض 
بدون حسادت که انسان را از درون می خورد و
 انتقام می گیرد برای نوازشی که دریافت نکرده
تو را دوست دارم بدون نقاب دروغینی که 
گاهی آن را دوست داری 
و می خواهم این اسارت احمقانه را ترک کنم
 اما دلم نمی خواهد آزاد باشم 
و این غمگین است مثل خورشید در هوای گرفته
هیچ چیز را به عنوان جایگزین طلب نمی کنم 


آنا نورنبرگ 

از آن ستون

دری 
آن گوشه ی دنیا بسته شد
زنی 
این سوی دنیا به جست و جو 

نمی شود که نمی شود

هی می خواهیم متوجه نباشیم نمی شود 

یکشنبه، مرداد ۱۵

همسایگی

بساطم را همین جا پهن می کنم 
می گویم 
خدا را چه دیدی 
شاید یک روز 
اتفاقی از این جا رد شد
نگاهش به شمعدانی ها افتاد 
و درب خانه ی قدیمی را گشود 
آنگاه 
آرام
می روم ...

رسمش همین است ... نه؟


یا رفیق من لا رفیق له

دوست با رفیق خیلی فرق داره خیلی 

دلم گرفته رفیق ...

هوم؟

می پرسه فرق ِ  "ما خیلی خوش گذشتیم" با  "به ما خیلی خوش گذشت" چیه؟

آهنگ زندگی

یایایِع کوکو جامبو یایا یِع
آن بیرون همه با آهنگ راه می روند 

پنجشنبه، مرداد ۱۲

من و خدا

دیرم شده بود کنار خیابان منتظر تاکسی بودم اما هنوز دستم رو برای ماشین گرفتن دراز نکرده بودم یه ماشین کنارم ایستاد . تاکسی نبود ازم پرسید شما تاکسی می خواهید؟ خیلی وقت ها سوار ماشین هایی می شدم که تاکسی نبودند اما این بار بی دلیل ترسیدم گفتم نه دوباره پرسید و باز گفتم نه و آرام رفت بعد از چند دقیقه پشت سرم رو نگاه کردم دیدم نرفته و جلوتر ترمز کرده .. ترسم بیشتر شد نمی دونستم باید چیکار کنم ... چراغ که سبز شد باز یه ماشین دیگه اومد کنارم راننده داشت می خندید ... همکارم بود، هیچ وقت از دیدنش این قدر خوشحال نشده بودم ! تو راه فکر می کردم گاهی روزا خدا چقدر پایین میاد و قابل لمس می شه ...

اگر می دانستم که همه چیز بیهوده نیست

می توانم منتظرت بمانم 
برای مدت زمانی  طولانی طولانی و قطعی قطعی 
می توانم شبها نخوابم 
یک سال و دو سال و تمام زندگی ، شاید!

بگذار برگ های تقویم 
چون برگهای درختان باغ پرواز کنند
خوب می شد اگر می دانستم که همه چیز بیهوده نیست 
که در حقیقت این برای تو لازم است 

من می توانم به دنبال تو بیایم 
در بیشه ها و جنگل های انبوه
در شن ها و ماسه ها که تقریبا صعب العبورند
در کوه ها در هر راهی
جایی که حتی شیطان هم تا به حال نبوده است

از همه جا خواهم گذشت و هیچ کس را مقصر نمی دانم 
همه نگرانی ها را رفع می کنم 
خوب می شد اگر می دانستم که همه چیز بیهوده نیست 
که بعدا به من در راه خیانت نخواهی کرد 

من می توانم بخاطر تو 
تمام چیزهایی را که دارم و خواهم داشت را بدهم 
من می توانم بخاطر تو
 تلخی بدترین سرنوشتهای جهان را بپذیرم

از خوشبختی خود خواهم دانست که 
تمام جهان را هر ساعت به تو هدیه کنم 
خوب می شد اگر می دانستم که همه چیز بیهوده نیست 
که عشق من نسبت به تو بیهوده نیست!


ادوارد اسدوف