پایت را بلند کن

خیلی وقت است که با اشکهایم 
یک سو ایستاده ام 
تا سیل نیامدن ات 
قاب دلتنگی هایم را ببرد 
تا سیلی بی تفاوتی ات 
گونه ی پنجره را بنوازد
کمی آن سو تر نمان
بگذار 
سفره ی دلم را همین جا پهن کنم 
و به راه نیامدن ات دانه بپاشم 
آن که از رو می رود 
شجاع تر از این حرف های پنهانی ست ...



نظرات

  1. این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.

    پاسخحذف
  2. این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.

    پاسخحذف
  3. ببین خانوم
    فرشید رفت - خانم ضیا رفت - توم رفتی - خب من دیگه دوستی ندارم که
    منم رفتم
    ولی حداقل اینجا بنویس
    وای به حالت اگه یه روز بی هوا اینجارو ببندی یا آدرسشو عوض کنی !
    فمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدی؟:@

    پاسخحذف
  4. گاهی به درز دیوار هم نگاه میکنم
    گاهی بزرگ ترین درخت چنار جنب دیوار را هم نمیبینم
    تقصیر من چیست
    سر به هوایی دارم که نسیم وار میرود تا رفته باشد



    مرد

    پاسخحذف

ارسال یک نظر

پست‌های معروف از این وبلاگ

تو کجایی در این روز شهریوری

لطفا با یخ شکن وارد شوید

زندگی در حباب