دوشنبه، مرداد ۲۳

دلم شور می زند

نیمه شب باشد مهم نیست 
دلم می خواهد کتلت درست کنم 
باید پیازها را رنده کنم 
به بالکن می روم و کنار پنجره می ایستم 
چقدر صدای رنده آرامش بخش است 
باران می بارد 
بوی نم و خاک باران خورده 
خبر زلزله دلم را لرزانده 
صدای پیانو می آید 
اشک هایم را پاک می کنم 
همسایه هم همان حوالی بود 
به اتاق برمی گردم 
صدای جلز و ولز روغن 
یاد سحرهایی که مادر غذای تازه درست می کرد
و دعای سحر 
باید روزه بگیرم 
می خندم 
با تعجب نگاه می کند 
می گویم
روزگار را می بینی 
منی که هیچ وقت قند نمی خوردم 
یک ماهه قندان را خالی کرده ام 
آن هم چطور؟
باید قطره را روی قند بچکانم و بخورم 
الکلی و زهر ِ مار 
قند خالی  
خرت 
خرت 
تهوع آور است 
کتلت را درون روغن داغ می گذارم 
و روغن می جهد
فکر می کنم 
روزه حکمش چیست؟
گیج شده ام 
بگذار سحری را آماده کنم 
دهانم را سه بار آب می کشم ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر