دوشنبه، شهریور ۲۰

با توام نازنینم

دیگر
صبر نمی خواهم 
و تو
خوب می توانی 
این بار 
گشایشی کن !

بوسه را به بورس بیاور

تمام ارزهای دنیا 
عرض این دلتنگی را کم نمی کنند

بسوزان

شن می شوم به کویر 
تو 
آفتاب بمان ...

نگاه کن خیاط جان !

سایه افتاده است انگار 
این درد 
به قامت من زار می زند 

قالوا بلی

معامله ای پایاپای :

یک بار نگاهت 
به
یک عمر سرمستی 

این مستی توامان

دلش که تنگ می شود 
نفحه ای از عشق به مشامت می رساند 
و تا به خود آیی 
رفته است 
تو می مانی و یک عمر نشئگی
و خماری همیشگی 

آی دنیای نامراد

وقتی حجم دلتنگی ات
با سرعت اینترنت 
کم و زیاد شود

چشم می بندم به رویا

می گویند شش سال 
و
 لبخند می زنند 
خیره می شوم به برق نگاهت 
و
راحت نفس می کشم

با هم گذشتیم ...

جمعه، شهریور ۱۷

کنار تو

تا وقتی دورت شلوغ است و ظاهرن دوست و آشنا و فامیل خیلی زیادند قبل از اتفاق ناگوار،  خوشبختی ... اما ...
برای کسی مثل من که زمانه پرده های مختلفی را برایش به نمایش گذاشته و انواع زندگی را نشانش داده ، ترجیح دارد که تعداد دوستان و نه اطرافیانش به انگشتان دست هم نرسد اما دوستی که باید باشد ... باشد 
حالا می فهمم که برای شادی دوستی نیاز نیست چون همه شادی کردن را بلدند و همراه می شوند ... نمونه اش جشن سال نو ، اینجا در خیابان با غریبه ها ...  اما وقت مصیبت و ناراحتی ... 
شاید دیر اما بالاخره فهمیدم که یک دوست واقعی و همراه بهتر از هزار دوست نداشته ای است که حسرتش را می خوری ... دوستی که ندیده دلتنگش شوم ، دلتنگم شود، نگرانش شوم ، نگرانم شود ، محرم رازهایم شود، محرم رازهایش شوم ، نگفته بشنود ، نگفته بشنوم ، دوستی که تعارف و رودربایستی نداشته باشد و نداشته باشم ، اشتباه کنم و تلنگر بزند ، خطا کنم و رو برویم بایستد، دوستی که بی خود و بی جهت قربان صدقه ام نرود، الکی تعریف نکند و به وقت دلتنگی محبت خالصش را بتوان ذره ذره چشید ، دوستی که بگوید فلان لباس به تو نمی آید به جایش این را بپوش، دستور بدهد برایم این را درست کن، دوستی که دلت بخواهد هر کاری که از دستت بر می آید برایش انجام دهی، از موفقیتش خوشحال شوی و از غمش ناراحت تر از خودش ، دوستی باید باشد که با هم سکوت کنیم و از سکوت هم درد هایمان را بفهمیم و آرام شویم ... دوستی که نگاهش آرامشت باشد و هر چقدر هم که دور باشید هیچ کس را نزدیکتر از او به خودت نبینی ... یک دوست واقعی ... یک رفیق 
که وقتی این آهنگ را می شنوی یادش بیفتی و برایش بخوانی ... 
کنار تو دنیا سبزتر است 
کنار تو خورشید گرم تر است 
کنار تو می فهمم که خوشبختی چیست...

پنجشنبه، شهریور ۱۶

نگفته بودم ؟

چند روزه حرفش همش تو سرم می پیچه 
شما در مراحل بحرانی افسردگی حاد بسر می برید لطفن با خودتون کنار بیاید و به پزشک مراجعه کنید 
زکی 
از خوندن نوشته های سانسور شده و نصفه و نیمه اونم تو شرایط مختلف بدون دیدن و شناخت و ... می شه کسی رو روانشناسی کرد؟
لعنتی 
این حرفا روحم رو آزار می ده 
گفته بودم آدم داغ دیده دیگه آدم نیست ...

نوشتن یا ننوشتن

بیهوده می نویسم ... منقطع ... پاره پاره ... نه جرات متوقف کردنش را دارم نه شهامت کامل نوشتن ... با خودم می گویم شاید یک روز همین نوشته ها به کارم آمد ... نمی دانم ... 

آخ که دلم اون لعنتی رو می خواد

می پرسم چش گردالی کجاست ؟ سر و صداش نمیاد ... مامان می گه رفتن کلاس بازی با کودک! امروز قرار بود چند تا شعر بهشون یاد بدن که برای بچه ها بخونن و بازی و ... بعد می گه یه جلسه باهاش رفتم ، مادرا می شینن بچه ها رو هم می گذارن روبروشون بعد مربی شعر رو می خونه مادرا تکرار می کنن بعد می گه کجاها صداتون را بالا ببرید کجا پایین بیارید یا اینکه کدوم قسمت رو تو گوش راستش بخونید کدوم رو تو گوش چپ ... خیلی خنده داره ... 
می گم جل الخالق ینی ما که تو کوچه بزرگ شدیم و شعر و بازی رو با بچه دماغوهای محل یاد گرفتیم بزرگ نشدیم ؟ مامان بلند بلند می خنده و می گه بیجا کردی ... کی تو کوچه می رفتی ؟ خیلی هم خوب تربیت شدی ...


باید صبر کنیم ببینیم این چش گردالی که از اول از رو استراکچر و دستور العمل و کلاس مدیتیشن و روانشناسی رنگ ها و هزار تا روش دیگه بدنیا اومده  و تربیت می شه قراره چه گلی به سر خودش و ما بزنه ...

چهارشنبه، شهریور ۱۵

نیستی که با هم بخندیم به این روزگار ...

میهمان ها را به خرید بردم ، دختر دبستانی داشتند که مرا اصلن یاد بچگی هایم نمی انداخت ... همیشه قسمت لوازم التحریر فروشگاه ها من رو به وجد آورده و مثل بچه ها با ذوق نگاه می کنم و هنوز هم عاشق دفترچه ها و مدادها و خودکارهای رنگی هستم و از دیدن وسایل جدید سیر نمی شم ...
 دفترها را نشانش می دادم و او هیچ علاقه ای نشان نمی داد ... به دنبال روتختی و شکلات و کرم و لوسیون بود ... فکر کن ! هنوز هم با این همه تفاوت سن علایقمون یکی نبود ... انگار چند سالی هم از من جلو زده ... یادم افتاد که آن سالها تمام دغدغه ی ما داشتن دفترچه ی خط کشی شده بود که برگه هایش سفید باشد و حالا ...
توی راهروی بیمارستان منتظر نشسته بودیم ... رفت کنار میز مجله ها و با دقت مجله ها را نگاه کرد ... شبهای بعد هم با اصرار با ما به بیمارستان امد و هر بار باز هم همون مجله ها را می دید ... روز آخر کنارش نشستم حین تماشا کردن گفت خاله می دونی ایکس ایکس ال یعنی چی؟ با تعجب پرسیدم چطور؟ گوشه ی مجله رو باز کرد و عکس رو بهم نشون داد ... انگار که من بچه ی دبستانی باشم که بزرگتری مچم رو گرفته هول کردم و بعد از کمی مکث گفتم خب ! گفت هیچی دیگه ... خیلی باحاله ...
نمی دونستم باید بخندم یا غصه بخورم که به این زودی این چیزا رو تجربه می کنه ... نگاهش کردم ... هیچ شباهتی با دختربچه ای که من بودم نداشت ... سرم رو انداختم پایین و ادامه ی کتابم رو خوندم ... اونم مجله رو بست و تلویزیون رو نگاه کرد ... چند دقیقه ی بعد گفت : خاله اینا اینطوری همدیگرو می بوسن لبای پسره رژی نمی شه؟ بعد هم بلند خندید و منتظر جواب نمود و ادامه ی فیلم رو دید ...

که نیستی

نیستی که برایم دعا کنی ... 
این روزها داروهایم را یکی در میان می خورم و فراموش می کنم بعد که یادم می افتد با هم ... اوایل استرس و نظمم خیلی بیشتر بود مثل روزهای اول مهر که مشق هایم را تمیز و مرتب می نوشتم و رفته رفته مدادهای رنگی جایشان را به مداد سیاه می دادند و خط ها تند تر و بی قواره تر ...
نیستی که برایم دعا کنی ...

ای جانم

و خداوند
هندوانه را آفرید
تا با من حرف بزند 

سه‌شنبه، شهریور ۱۴

هل من ناصر ینصرنی؟

برای کسی که همیشه تولد ها را به دیگران یاد آوری کرده چقدر سخت است که بخواهد تولد دو روز بعد را یادش بماند و از چه کسی بخواهد که یادآوری کند؟ 
شاید باید گفت : آه ... ای آلزایمر زود رسیده ... کاش تا آمدن جانشین صبر می کردی 

همین دیگر

می خواستم بگویم
چقــــدر
.
.
.

(هووووووووم) خوبم 

...

خدا جان 
خودت که بهتر می دانی 
بالا بیا نیستم 
کمی پایین بیا 
امروز دلم بدجور برادر می خواهد 

حس بی حسی

حس مادری رها شده در آسایشگاهی لوکس و دورافتاده