که نیستی

نیستی که برایم دعا کنی ... 
این روزها داروهایم را یکی در میان می خورم و فراموش می کنم بعد که یادم می افتد با هم ... اوایل استرس و نظمم خیلی بیشتر بود مثل روزهای اول مهر که مشق هایم را تمیز و مرتب می نوشتم و رفته رفته مدادهای رنگی جایشان را به مداد سیاه می دادند و خط ها تند تر و بی قواره تر ...
نیستی که برایم دعا کنی ...

نظرات

ارسال یک نظر

پست‌های معروف از این وبلاگ

تو کجایی در این روز شهریوری

لطفا با یخ شکن وارد شوید

زندگی در حباب