چهارشنبه، شهریور ۱۵

که نیستی

نیستی که برایم دعا کنی ... 
این روزها داروهایم را یکی در میان می خورم و فراموش می کنم بعد که یادم می افتد با هم ... اوایل استرس و نظمم خیلی بیشتر بود مثل روزهای اول مهر که مشق هایم را تمیز و مرتب می نوشتم و رفته رفته مدادهای رنگی جایشان را به مداد سیاه می دادند و خط ها تند تر و بی قواره تر ...
نیستی که برایم دعا کنی ...

۲ نظر: