تو بنشین چای را خودم می ریزم

این پا و آن پا می کنم 
دست خودم نیست 
معذب گوشه ای ایستاده ام 
که بفرمایی بزنی و لبخندی 
مسافری که آمدنش را هیچ کس منتظر نیست غم غربتش به شادی وصال می چربد 
آنقدر شوک زده شده ام که تمام حرف هایی که سر ریز بود به دلم بازگشت 
وقتی دربی زمانی بین رفتن و بازگشتن ، در نمی دانم کجای رابطه ها گیر کرده باشی 
نه متقدمین و نه متاخرین به یاد ندارند تویی که در نیمه ی راه جاده را دور زدی و باز برگشتی که چه کنی؟
کتابی که قرار بود به پایان برسد به نیمه نرسیده است و هزار راه نرفته ...
تنها شادی پایدار دیدن اویی است که نوید زندگی بود و دلتنگی ناب نیز ...

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

تو کجایی در این روز شهریوری

لطفا با یخ شکن وارد شوید

زندگی در حباب