پست‌ها

نمایش پست‌ها از November, 2012

فقط بشنو

می گه می تونی حرف بزنی 
آرام جواب می دم می تونم بشنوم 
می گه خب اشکال نداره 
فردا کریسمس بازاره برات بلیت می گیرم 
لاتاری هم داره اونم برات می گیرم چون هفته ی پیش خودم 4 تا فیش غذای مجانی تو رستوران هتل اینترکنتیننتال رو بردم این دفعه هم می خوام بگیرم 
خب دیگه من دارم می رم  می خواهم جواب بدهم چ.... فعلا

ایستگاه بعد

بالاخره بعد از سه هفته تلاش با هم حرف زدیم
با اتوبوس از دانشگاه به خانه برمی گشت 
خط ها مشکل داشت 
چند بار قطع شد دوباره گرفتم 
دلم گرفته بود ... 
می خندید 
هیچ وقت باور نمی کردم از کیلومترها فاصله اینطور انرژی های خوب برسند 
گفتم کاش می آمدی 
گفت تو باید برگردی 
چقدر به صدایش احتیاج داشتم 
گرم صحبت بودیم 
صدای خانمی آمد و صدایش لرزید 
پرسیدم چی شد؟ 
گفت خانم در حال پیاده شدن بلند گفت : "قطعم نمی کنه از وقتی سوار شده داره زر می زنه"
دلداریش دادم 
دلم گرفت 
گفت کاش می آمدم 
هیچ نگفتم 
دلش گرفته بود ....

سالها گذشته بود

از آن خیابان ِ بلند 
خاطر ِ زنی ناآشنا گذشت ...

من ماندم

برای او که می ماند خداحافظی خیلی شیرین تر از رفتن بی خبر است .

زل می زنم به خود

می خواهم آنقدر این گوشه کز کنم و مچاله شوم که دیده نشوم  بگذار فکر کنند هنوز هم همانقدر صبور و آرامم  بگذار فکر کنم  باید لبخندت را به یاد بیاورم

هنوز نرفته بودی

من به گذشته فکر نمی کنم  فکر گذشته مرا رها نمی کند 
خواستم بنویسم چند سال پیش و نوشتم اما پشتم لرزید ، پاکش کردم  نبودنت باید بی زمان باقی بماند ، وقتی درگیر تاریخ و شمار روزهای نبودنت شوم ، رفتنت را باور کرده ام و این خیلی غم انگیز است . همین روزها بود که طبق معمول خیال می کردم همه چیز خوب است .  تو عاشق شده بودی  من  من  دیگر چیزی از خودم بیاد ندارم ....

آذرخش ِ آذر

تقویم
گواهی ست دیوانگی این روزهایم را 
تکامل خزان 
روزشمار زنده بودنت 
آذر 
آذرخش ....

لحظه شمار ِ خاطرات

قلاب گرفته ام 
خاطرم آن سوی یادت سرک می کشد

زود بود

زود است که بروی و رهگذر شوی
بنشین جوانک 
بنشین

من ِ او یا اوی من؟

هیچ ماجرای عاشقانه ای نبود 
او 
خود ِ من بود

به خط آشنا

اینجا پر از کبوترهای چاق و تنبل است ، تصور اینکه نامه ات را به پایشان ببندم و راهیشان کنم ، خود پاسخ است ...
تو بنویس

تاوان سکوت

برای سکوت 
حرف 
تاوان می داد

لطف آنچه تو اندیشی

همیشه این شعر سعدی را خوانده و شنیده ایم :
نابرده رنح گنج میسر نمی‌شود
مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد
و شکایت کرده ایم که ما که این همه رنج برده ایم، پس کو گنج؟

بعد سعدی با همان پنبه این گونه سر می برد:
به رنج بردن بیهوده گنج نتوان برد
که بخت راست فضیلت نه زور بازو را

و این هم ضربه ی آخر 
سعدی قلم به سختی رفتست و نیکبختی
پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را

خوب می دانی

شما که آشنای سرگردانی های این دل ِ آواره بوده ای 
مرا با قرار چه کار؟

دام و طعمه

زیبایی بی رحم است  و زیبا
صیاد به صید افتاده

فریاد سکوت

صدای سکوت
کر کرده گوش ها را ....

سرگردانی سرکوب

این که پس از سال ها 
اینکه پس از روزها 
اینکه ته مانده ی دلتنگی ها 
اینکه خستگی ها 
اینکه تحمل و صبوری ها 
اینکه بغض ها و فروخوردن ها 
کلمه شود
و در جواب جمله ای که گوینده طبق معمول بی ادبانه خطاب به تو گفته 
بنشیند
جدای از ناباوری و ضربان قلب شدید 
آرام َت می کند 
و سبک

بی خیال حرفایی که تو دلم جا مونده

این روزها غمگینی همیشگی ام بیشتر شده است ، که به قول دوستی غم نیست ، حزن است ! توضیحش خیلی سخت است ،شادم اما آن هم حزینانه است ، ناله دارم اما شادی درونی ام اجازه ی اظهار نمی دهد و حزن درونم مانع بروز شادی است. درگیری همیشگی ام با خودم بیشتر شده است ، تا جایی که چند روز پیش وقتی دنبال کافه ای دنج می گشتیم و بعد از سر زدن به اولین جا و مناسب نبودن شرایط و آدمهاش موقع سوار شدن گفت قیافه ات حرف زد! دقیق و پرسش گر نگاهش کردم ؟ گفت معلوم بود به چیزی عمیقا فکر می کنی و من حتی یادم نمی آمد که چند لحظه ی پیش به چه چیزی اینقدر جدی فکر می کردم ؟ فقط می دانستم که ذهنم آرام نیست و درگیرم ... احتیاج به هم صحبتی دارم که حجم افکار پریشانم را کم کند و با توجه به نیافتن چنین موردی ، به تغییر آدرس اینجا فکر کردم و یا ساختن جایی دیگر ... درمان را نمی دانم اما نوشتن تا به حال تنها مرهم من بوده است و این روزها سانسور ذهنی ام بیشتر شده است، محتاط شده ام که بی دلیل نیست ؛ همین دیروز طی بحثی پیش پا افتاده و انتقادی ساده گفت کارهایی که کرده ای و می کنی من تا به حال انجام نداده ام ! شوک هم به حزن اضافه شد ..…

فاصله ی نامفهوم

عجیب نیست 
عدم ِدرکِ نادیده ها ست 
که اینجا 
ماه هاست زمستان است 
و سوی تو، آغازِ پاییز است

نشد

خواستم 
اما اراده نکردم 
که نشد 
صهبا را جای شراب 
خودم را جای شاعر 
و تو را جای خودت

مسافرین محترم

مسافرین عزیز
هنگام خروج از قطار 
مسائل خود را فراموش نکنید

چرا حق نمی دهم و حق می خواهم؟

می دانی بعضی روزها انگار رسالتشان کوباندن جای خالی تو ، توی ذهن و روح من است ... مثل همین امروز  بعضی آدمها بود و نبودشان توی زندگی تاثیر چندانی ندارد و بعضی مثل خانواده بودنشان خیلی مهم است ولی بعضی ها هستند که در بعضی جاها جای خالیشان با هیچ چیز دیگر و هیچ کدام از دو گروه اول نیز پر نخواهد شد .  امروز از آن روزها بود ... نه اینکه کسی نبود و نه اینکه اتفاق بزرگی افتاده باشد که اگر می افتاد خیلی ها بودند که برایشان تعریف کنم و باشند ، اما امروز پرم از حرفهای الکی از آن حرفها که غریبه ظرفیت شنیدنش را ندارد و نزدیک حوصله ی شنیدش را ... و اگر حوصله هم کند تو هیچ وقت این بلیطتت را نمی سوزانی که حرفهای الکی ت را بزنی و ناله هم بکنی گیریم که گوش هم بدهد و سری تکان دهد به تایید یا نصیحت و هرچیز دیگر ولی دفعه ی بعد حساب دیگری رویت باز می کند که نمی خواهی ...  ببین بعضی وقتها فقط جای توست و نه هیچ کس دیگر که من راحت خودم را برایش روی دایره بریزم و مثلا بگویم که امروز صبح چقدر خوشحال بودم که حالا که پلیس دیگر اجازه ی پارک در محوطه اطراف و پیاده رو ها را نمی دهد جای پارکی در بهترین جا مقابل ساخ…

اعجاز

مشق می کنم شعر را 
جایی میان شماره های تلفن 
نام ََت 
معجزه می کند

چه همه جمعه ام امروز

شور می زند دلم  در آرامش عصر ِ پاییزی جمعه
بوی نبودن ات تند است
جمعه ام امروز ...

:)

کش می آید  لبی که نوازش دست ِ دوست مطلعش باشد  هرچند رویا ....

برو

زود است که بمانی و مستقر شوی برو جوانک
برو ...

در من مردی می زید

مردی است درونم 
رویا می بافد 
تن ِعریان ِ بانوی خیال را

دریا

+  آقای دکتر دریا مرا نمی طلبد ....
_ بعدی

باید راه بیفتیم

باید اینجا باشی
درست همین جا 
روبروی من 
روی صندلی چوبی لهستانی
نه شاید هم 
هر دو بایستیم 
درست آن جا 
کنار پنجره ی کوچک اتاق 
من برگ ها را بشمارم 
تو کلاغ ها را 
و باران 
که از دیشب یک ریز می بارد
باید بگویی 
هم قدم هستی بانو؟
و من 
باید هیچ نگویم 
و لبخند را بوسه ای بر بازویت 
باید راه بیفتیم آقای من 
باید راه بیفتیم ...

هستم

اینگونه آرام نگاهم نکن  هرقدر سر به راه  روزی طغیان خواهم کرد  این آب  مرداب نخواهد شد 

نه اشک بود و نه کبوتر

زنی ایستاده در ایوان
اندوه و کیک خشکیده اش را 
ریز می کند 
شب است 
اندوه ته نشین می شود ...
و کیک 
برای کبوتران فردا می پاشد نه اشک بود  و  نه کبوتر

تیغ نگاه

چشمانت  دو میش چموش  شاخ تیز کرده و خیره  معصومیت ِ گرگ چشمانم را می درند

ترجمان این ناکامی ها

حسرتی که حسادت شد

تضاد

خوش بین باش
خوش بختی 
همین بد بختی هاست 
مرا ببین

!

باز از ترس نبودنی 
زبانم 
لال

پوشالین

دلتنگی َ ت
چون دستاورد سفر ِسیاستمداران 
 حرف است ...

شاید زنانگی از همین گیسوان آغاز می شود

باید موهایم را جمع کنم 
و زیر لب آواز بخوانم 
می دانم 
همه اش زیر سر این موهاست

هیچ

لال مانده ام 
نه به هیجان ِ بودن یا نبودنی 
که هیچ 
به هیچ پشتوانه ای 
هیچ ندارد ...

پشت این سکوت هیچ چیز نیست

این سکوت ِ عقیم 
به تمنا 
بارور نخواهد شد

همین نبودن است که بودت می کند

شاید اگر هم بودی 
آن سوی دنیا 
خبر از حال من نداشتی 
اما 
حالا که نیستی 
هرکجای دنیا 
جای تو  
اگر هنوز بودی است که می نشیند

کو مرهمی

می توانم حتی از همین کمر درد ساده بمیرم  نه  نه اینکه کشنده باشد اینجا فریاد رسی نیست

مادرانه

با مادر حرف می زدم که قطع شد، چند دقیقه بعد تماس گرفتم و جواب ندادند، پیغام می گذارم و...  بعد می شنوم که پیغام را گوش می داده و گریه می کرده است و در جواب تعجب پدر با همان بغض و اشک می گوید آخر پیغام گذاشته کجاااایی؟

می گفت

ساده نگذر! خیلی ها رو می شناختم که دیگه نمی شناسم ...

عطر زندگی

تصویر
به مناسبت بی مناسبتی 
با نان ِ گرم خانگی 
عطر می پاشد به شهر
دستهایم بوی زندگی می دهند ...



انتظار

اینجا 
لمیده ترین زن بی خیال 
با صدای باد 
می دود نگاهش به راه

روز شمار

کار ِ جدیدم 
چهارسال و
 یازده ماه و 
یک روز و 
بیست و دو ساعت و  سه دقیقه و  پانزده ثانیه و
چه فایده  ...
هجده 
نوزده 
بیست  . . .

پادشاه خواب ها من!

باشد!
نگاهم نکن 
خوابم که برد 
خووووب می بوسمت

دل دزدها

در عشق باز است 
اما حیا را دور می زنیم 
تا دیگ هوس سر نرود


عنوان ، کلمه ای از شعر هیچکده است

جز تو صدایی نیست

چون غذا 
چون چای 
بی تو
بی نام
می افتم از دهان

از کف ِمان

در کف ِمان 
نامه ای است 
که هیچ گاه 
از تو
نرسید

اندر احوالات

از کرامات ما این است که همه دوستان را به نمایشگاهی دعوت کردیم و خودمان دیرتر از همه رسیدیم و آنجا متوجه شدیم نمایشگاه هفته ی بعد برگزار می شود و شاد و خندان دوستان را به مراکز خرید رهنمون شدیم :)

سراب

زیر لب می گفت سراب است آقا! سراب  
و دور می شد ..

صبح جمعه

تکنوازی سنتور است 
صبح جمعه ای غریب 
و من
جامانده از کاروان زمان

خیلی می خوامت

صبح جمعه بود و همه عازم میهمانی بودند ، دور بود و تلفنی احوال می پرسید؛ صدای همهمه و ضبط و خنده های خواهر و برادر ... تنها پدر بود که صدایش نمی آمد ، حالش را پرسید و دقایقی بعد پدر پشت خط بود، دلش هوایشان را کرد و از روی عادت به سوالهای روزمره جواب می داد ، صدای همهمه زیاد بود، چند بار به خنده گفت بگویید کمی آرام تر ناسلامتی راه دور است و صدا خوب نمی رسد، کمی صدا کمتر می شد و باز به خنده چیزی می گفتند و همهمه بالا می گرفت ، دلش گرفت ، می خواست زودتر فرار کند به تنهایی و پدر مثل همیشه رسمی و مودب بود ، چند بار سوال تکراری از حال و احوال و هوا و روزگار پرسیدند و وقت خداحافظی بود ، پدر به لحنی غریب و صدایی که معلوم بود دلتنگی را از پس حرف های نزده شنیده  و بغضی که به زور به خنده نشسته بی مقدمه گفت خیلی می خوامت !  لال مانده بود قطره ی اشکی بی پروا چکید ... گوشی تلفن را بوسید

شعر

راه برو 
دو بیتی و غزل 
بگذار شعر از تو جان بگیرد

مغرور و ساده

هنوزهایی در چشمانت 
رد مردی را می گیرم 
که با عشقی نابالغ 
دوستت دارم را دریغ می کرد ...

تو آن شعری که پایانی ندارد

به بعضی نوشته ها چشمت هم نباید بیفتد 
بعضی نوشته ها را باید یک بار خواند 
بعضی نوشته ها را باید هی خواند هی خواند هی خواند هی خواند ....

زود دیر می شود

کشف ِ دوست دارمت از این دست نوشته ها 
چون کشف شکستگی پای توتان خامون مصر
پس از سه هزار سال 
بی فایده است

آن من

نقش اول بازی سیاهی لشگری است که ناکام ماند و دیده نشد

چنانم

پرتره ای بی لبخند 
برای قاب خالی دوستی

سرگی یسنین

زندگی دروغی است با حسرتی دلفریب 
به همین دلیل چنین نیرومند است 
که با دست خشن خود
از روی قضا و قدر خطی را می نویسد
همیشه ، وقتی چشمانم را می بندم 
می گویم : تنها قلب است که مشوش است 
زندگی فریب است اما گاهی اوقات 
شادی ها را با دروغ زینت می دهد
خوب است که در کولاک شکوفه های اقاقیا 
اینگونه اندیشید 
که زندگی راهی است 
بگذار دوستان ساده دروغ بگویند
بگذار دوست های سطحی خیانت کنند 
بگذار با کلمات تملق آمیز خطابم کنند
بگذار تیزتر شود تیغ ِ زبان های شریر
من زنده خواهم بود و آماده برای همه چیز
و سنگدلانه به اینها خو خواهم کرد ...
این ارتفاعات دلم را می لرزانند، 
آتش ستاره را گرمایی نیست 
هر که را دوست می داشتم روگرداند
و هر کس که با او زندگی می کردم مرا فراموش کرد ...
اما با تمام اینها صمیمانه و مصرانه
با لبخند به شفق نگاه خواهم کرد 
روی زمین عزیز و دوست داشتنی ام ، از این جهان بخاطر همه چیز سپاسگزارم ...
اوست که نگاه نمی گرداند

من از دست دادن را به دست آورده ام

همان وقت که به کینه ی تازه ات می اندیشی 
واژه های مستعمل را
به یافتن کلمه ای جدید زیر و رو می کنم 
عاشق بودن ادعای بزرگی است 
اما دوست داشتن را خوب می دانم 
میان هجوم حرف و اشک 
تکیه به سیلاب بغض دادن 
انتظار برای شروع رقابت است 
و من 
هیچ گاه رقابتی را آغاز نکرده ام 
اما باختنی که برنده ام کند را خوب بلدم 


پ.ن : عنوان شعری است از علیرضا روشن

تاوان

تاوان بعضی خطاها پایان نمی گیرند و سخت است  شاد بودن با کسی که خطاهایت را به شماره گذاشته است  تا باز تاوان خطای گذشته را ....

پایان شعر

دست خودم نبود 
دست شعر تو هم که دستم را بسته بود 
و دهانم را باز   آ
بازآ که ورد زبانم بود 
و تسلیم 
که حرف به حرف پرچم سلامت بود 
دست خودم نبود 
شعر دیگر جلد بام سینه ام نبود
و خزان 
برگ به برگ 
حرف به حرف نگاهم را زرد که نه بی رنگ کرده بود
درد نبود 
و شعر، بی واژه معطل مانده بود 
دست خودم نبود
شعر خود صدا بود 
درد نبود 
و این ، پایان ِ شعر بود !

نور و تمنا

نور هیچ اصراری برای تابیدن ندارد پرده را کنار می زنم و بفرمایی  زیر چشمی از لابه لای ابرها  نرم نگاهم می کند و انگار پلک است که می زند من هم مقابل ِاصرارم به تو  و نیامدن ات  پلک می زنم  و  لبخند نرم است و کم رنگ  چون نورِ بی رمق پاییزی  و این نوشته ها  که هیچ اصراری برای شعر شدن ندارند ...

رستخیز خزان

برگ ریزان ِ پاییز 
حرف ریزان ِ من نیز

بی حرف

روحم به خواب پاییزه رفته است ...

نشنیدن

و حرف هایی هست برای نشنیدن ...
 و فقط گوش کردن  
برای سبک شدن  ِ دل مخاطبی که حرفهایش را به ابتذال بودن کشانده و حال این تویی که نباید بشنوی و تنها وظیفه ات گوش کردن است و بعد به باد سپردن که  آبرویش را بخری و غمش را مرهم شوی ... 
آری حرف هایی هم هست برای نشنیدن ...

خوب ها باید بمانند

مثل همیشه با لبخند وارد می شود و اجازه میگیرد که اتاق را جارو بزنم؟ با لبخندی که مسری است می گویم حتما و از پشت میز بلند می شوم ... کمرم تیر می کشد ... دست به کمر کمی راه می روم ، می گوید زیاد کار می کنی ، گاهی به خودت استراحت بده ؛ می گویم هووم و پرده ی اتاق را کنار می زنم ، آفتاب نرم و آرام اتاق را روشن می کند همانجا روی کاناپه ی زیر پنجره نشسته کز می کنم و دستها را زیر سرم می گذارم و پاهایم را جمع می کنم بالا، چشمم را می بندم تا آفتاب کم جان روی تنم بیفتد و کیفور می شوم ؛ ده روزی می شد که آفتاب را ندیده بودیم ... از سنگینی نگاهش چشمهایم را باز می کنم ... دوباره لبخند می زند و می گوید مثل گل و آفتاب ... 
باز چشم می بندم فکر می کنم که چند تا از این آدم ها هنوز هم هستند ...  چطور می تواند اینقدر همه چیز را زیبا ببیند و عاشقانه تعبیر کند ... به خودم فکر می کنم که نهایت هنرم در چنین موردی این بود که بگویم وااای مثل جوجه زیر آفتاب خوابیده ای ... 
چشم باز می کنم این بار دقیق تر نگاهش می کنم ...
نکند روزی نباشد و دنیا از زیبایان خالی شود ...