جمعه، آبان ۱۲

خوب ها باید بمانند

مثل همیشه با لبخند وارد می شود و اجازه میگیرد که اتاق را جارو بزنم؟ با لبخندی که مسری است می گویم حتما و از پشت میز بلند می شوم ... کمرم تیر می کشد ... دست به کمر کمی راه می روم ، می گوید زیاد کار می کنی ، گاهی به خودت استراحت بده ؛ می گویم هووم و پرده ی اتاق را کنار می زنم ، آفتاب نرم و آرام اتاق را روشن می کند همانجا روی کاناپه ی زیر پنجره نشسته کز می کنم و دستها را زیر سرم می گذارم و پاهایم را جمع می کنم بالا، چشمم را می بندم تا آفتاب کم جان روی تنم بیفتد و کیفور می شوم ؛ ده روزی می شد که آفتاب را ندیده بودیم ... از سنگینی نگاهش چشمهایم را باز می کنم ... دوباره لبخند می زند و می گوید مثل گل و آفتاب ... 
باز چشم می بندم فکر می کنم که چند تا از این آدم ها هنوز هم هستند ...  چطور می تواند اینقدر همه چیز را زیبا ببیند و عاشقانه تعبیر کند ... به خودم فکر می کنم که نهایت هنرم در چنین موردی این بود که بگویم وااای مثل جوجه زیر آفتاب خوابیده ای ... 
چشم باز می کنم این بار دقیق تر نگاهش می کنم ...
نکند روزی نباشد و دنیا از زیبایان خالی شود ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر