باید راه بیفتیم

باید اینجا باشی
درست همین جا 
روبروی من 
روی صندلی چوبی لهستانی
نه شاید هم 
هر دو بایستیم 
درست آن جا 
کنار پنجره ی کوچک اتاق 
من برگ ها را بشمارم 
تو کلاغ ها را 
و باران 
که از دیشب یک ریز می بارد
باید بگویی 
هم قدم هستی بانو؟
و من 
باید هیچ نگویم 
و لبخند را بوسه ای بر بازویت 
باید راه بیفتیم آقای من 
باید راه بیفتیم ...

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

تو کجایی در این روز شهریوری

لطفا با یخ شکن وارد شوید

زندگی در حباب