چهارشنبه، آبان ۲۴

باید راه بیفتیم

باید اینجا باشی
درست همین جا 
روبروی من 
روی صندلی چوبی لهستانی
نه شاید هم 
هر دو بایستیم 
درست آن جا 
کنار پنجره ی کوچک اتاق 
من برگ ها را بشمارم 
تو کلاغ ها را 
و باران 
که از دیشب یک ریز می بارد
باید بگویی 
هم قدم هستی بانو؟
و من 
باید هیچ نگویم 
و لبخند را بوسه ای بر بازویت 
باید راه بیفتیم آقای من 
باید راه بیفتیم ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر