پست‌ها

نمایش پست‌ها از December, 2012

سکوت شعر

زن 
شعری شد نگفتن را 
ساعت 
به وقت ِ نیمه شب ِ سکوت بود

زنی شاد در آستانه ی فصلی سرد

حس عجیبی است شاید انرژی نهان یا شادی درونی که تمام ِ آذر را آن گوشه ی دل زانو بغل کرده و بق کرده بود و درست بعد از آن مثل کودکی بیش فعال بالا و پایین می پرد و شادی می کند. چند شب بود که پشت سر هم می گفتم چقدر امروز خوش گذشت و واقعا خوش گذشته بود . شاید دلیلش پیدا کردن دوستانی جدید باشد که هیچ شباهتی به دوستی های این دوره و زمانه ندارند . انگار ماری قسمتی از من است ، روزهای اول عجیب بود مثلا آن روز داشتم میگفتم که زنگ بزنیم به بچه ها و شب را به کافی شاپ برویم درست 3 دقیقه بعد ماری تماس گرفت و همین پیشنهاد را داد یا اینکه آن روز میم گفت شما چرا رنگ لباسهایتان را هم هماهنگ می کنید؟ بعد تازه دقت کردم که راست می گوید هر دو بنفش پوشیده ایم و چند بار دیگر از این اتفاقات افتاد و ماری گفت آخر ما فقط یک ماه اختلاف سن داریم و شاید هم تله پاتی ، بعد هر دو خندیدیم .  راست می گفت حس عجیبی است ، دیگر خبری از آن احساس معذب بودن من با زنها و دختران هم سن و سالم نیست، حرف کم نمی آورم ، یعنی حتما لازم نیست که حرف بزنم ، ماری مثل من است بعضی اوقات با هم در آشپزخانه می نشینیم ، او عاشق آشپزی است و گاهی غ…

زندگی در حباب

تصویر
دلم از آن گوی ها می خواست که انگار زمان را در یک روز برفی مدفون کرده است ، خانه ای پر از برف و درختهای کاج اطرافش که از کودکی دیدنش غم و لذت غریبی به من می داد و آن دورتر سورتمه ی بابا نوئل که انگار در برف گم شده بود و من به عنوان یک ناظر دلم می خواست بروم در سرزمین رویا و در را بزنم و به ساکنان کلبه امید و خبر نزدیک شدنش را بدهم ،یادم هست  فائزه یکی از همان ها را داشت و بالای کمدش بود و من هر بار به عشق تکان دادن گوی و تماشای روز برفی و غرق شدن در رویا به اتاقش می رفتم ، چند روز پیش که با دوستی برای خرید تزئینات درختش رفته بودیم لا به لای خرت و پرتهای سال نو چشمم به گوی های برفی افتاد انگار گوی زمان بود که مرا به 6 سالگی ام می برد هرچه گشتم گویی با مشخصاتی که گفتم نبود، ولی درون یکی از گوی ها پاپانوئلی بود که در برف مانده بود با کیسه ای از هدایا و فانوسی در دست، البته یک کوک هم داشت که همان آهنگ جعبه های موزیکال قدیمی را پخش می کرد و برف هایش که دیگر مثل قدیم یونولیت های سفید نبود، برفها براق بودند ... اما حس همان حس بود ...
نمی دانم شاید من شیفته ی غربت این گوی ها می شوم و گمگشتگی کس…

استبداد نارنجی

پادشاه می شدیم
امیدوار
می گفتیم
هرکس پایان ماه آذر را به ما خبر دهد به او مژدگانی خواهیم داد

که مپرس

کی آذر تمام می شود، دوش بگیریم گرد آذر را بتکانیم و برود 
خوش بمانیم

از زنانه ها

سبزی می خریدم مثلا 20 کیلو 
در همان اتاق روبروی حیاط که آفتاب تا وسطش کمر کشیده و لم داده است بساط می کردم 
همسایه ها می آمدند به کمک و همزمان حرف می زدیم از زندگی و بچه ها و مدل ابروها و رنگ موها و لباس، از کتابهای جدیدی که خوانده اند ، آخرین دستور آشپزی و متد روانشانسی کودک و تجربیات شخصی و هنرهای جدید سفره آرایی و تزیین خانه و فلسفه و جوک هایی صرفا برای بیان حرفهای بی ادبانه که جای دیگر خانوم بودن مجال بروزش نمی دهد و چه و چه و چه گرم حرف زدن می شدیم و می گفتیم و می خندیدیم و تعجب می کردیم و قهوه می خوردیم و چای دم می کردیم و با هم نهار می پختیم و می خوردیم و نظر می دادیم و نظریه رد می کردیم و ولو می شدیم و زیر گوش هم  آرام درد و دل می کردیم و غصه ها را وسط می گذاشتیم و هرچه می شد بر می داشتیم و با بقیه اش اشک می ریخیتم و سبزی هایمان را در حیاط می شستیم و خرد می کردیم و برای شام برنامه می ریختیم و هرکس سهمش را بر می داشت و با عجله قبل از غروب به خانه می رفت و من فکر می کردم به سبزی هایی که نخریدم و خانه ای که نداشتم و فلسفه هایی که نبافتم و دوستانی که فرسنگ ها دورند و چایی که سرد شد …

خوب بازی کردی

تقصیر خودت بود  هیچ کس این قدر خوب نمی توانست بمیرد

اگر می پرسیدی

میگه استاد بودن خوبه اگه دانشجوها نباشن که عااالیه 
زمستون خوبه اگه برف و یخ  نباشه که عالیه 
ولی خدا هیچ وقت از ما نمی پرسه که چی می خواهیم
تو دلم می گم چه بهتر و فکر می کنم به نظرم اگه بودی عالی بود؟

هذیاااان

نیستی رفیق 
باید غم گلویمان را بگیرد و ضجه بزنیم تا چشممان به قدومت بیفتد 
هان؟
رفیق جان 
باز هم ساکتی؟
نکند ....

مگر فرقی هم می کند؟

می گوید باید حال و هوایت عوض شود
جای نمایشگاه اجساد به تماشای رقص هندی برو 

روشن باش و روشنایی ببخش

روشن که باشی 
با اشک
یا
بدون اشک
یا خاموشت می کنند 
یا تمام می شوی 
اما
روشنایی که ببخشی 
با درد 
یا 
بدون درد
آغاز می شوی
یا روشن می کنی

دوستی هایی که تاریخ انقضایشان زود سر می رسند

بعد از سه ماه تماس گرفت ، مردد بودم که باید جواب بدهم یا نه؟ همان طور که تلفنم زنگ می خورد سوالی نگاهش کردم و یا چشم اشاره کرد که جواب بده ، و گوشی را برداشتم با لحنی رسمی و انگار کمی عصبی گفت سلام بعد گفت شما؟ چشمام گرد شده بود با بی میلی خودمو معرفی کردم و گفت منم تانیام بعد گفت میشه آشنا بشیم و بلند بلند خندید ... همین طور حال و روزم چندان تعریفی نبود چه برسه به اینکه حوصله ی این شوخی بی مزه را داشته باشم ، به زور لبخند زدم و گفت ببخشید که مدتی تماس نگرفتم و نشد که حرف بزنیم  (آخرین بار که تماس گرفتم پیغام داد که الان نمی تونم صحبت کنم و فردا زنگ می زنم و فردا و فرداها نه او تماس گرفت و نه من) شاید اگر وقت دیگری بود هیچ چیز نمی گفتم و زنگ نزدنش هم اصلا مهم نبود اما نمی دانم چرا با سردی گفتم من حس کردم دوست نداری و شاید این رابطه خوشایندت نیست بنابر این تماس نگرفتم، خیلی سعی کرد که بفهماند که اشتباه می کنم و این حس اصلا درست نبوده و فقط درگیر کلاسهای به قول خودش وحشتناک فوق لیسانسش بوده و اصلا وقت نکرده و خیلی خسته می رسیده خانه و حوصله ی حرف زدن با هیچ کس را نداشته منم هر چند دقیق…

همون موقع

همون موقع که تلفن ها رو از پالس به تن تغییر دادیم 

این یه دستوره

بیاین بخندیم یادمون بره

باز هم همه چیز مرتب است

من خیلی خوبم 
اصلا هوا ابری نیست 
زمین یخ نزده است 
و من یادم نمی آید 
که پنج سال پیش 
همین ساعت 
آخرین پیام را از تو دریافت کردم 
من خیلی خوبم 
مثل همان روزها می خندم 
امروز را یادم نیست که بعد از کلاس ساعت 5 چطور تا آن سر شهر رسیدم 
ضربان قلبش وقتی به دروغ گفت همه چیز مرتب است و تو خوبی در گوشم نیست 
هیچ زخمی هم از زمین خوردن هام پس از دیدن پارچه های سیاه نیست 
کسانی که دستم را گرفتند و هاج و واج نگاهم کردند را هم یادم نیست 
من خیلی خوبم 

فقط نمی دانم اگر با تاکسی می رفتم به تو می رسیدم ؟

دود می شوند خاطرات

برای اویی که سیگار نمی کشد هم ساعتهایی هست که روحش تکیه به دیوار تن می دهد و سیگاری می گیراند

تفاوت فرهنگی

بجای "با نمک" می گویند "کشمشی"

تابع سینوسی بدبختی هایم

فکر کردن به بدبختی نابودگرتر از خود بدبختی است .
اوج بدبختیها روی موج سینوسی است و ما همیشه خود را در راه رسیدن به اوج می بینیم و فکر می کنیم گذشته مان فرورفتگی بوده و این برآمدگی اوج است و با گذشت زمان همین برآمدگی هم فرود به چشم می آید. 
از آن بالا چه احمقانه به نظر می رسیم :)

شب های روشن

اینجا سرد است 
انگار 
شهر مرده است

بد دردی است پاییز

هیچ کس خبردار نخواهد شد
زنی 
در همیشه ی پاییز 
دانه دانه ی برف را 
از جوانه های ارکیده جدا می کرد 
آن زن 
جا مانده بود

فانی قریب

فانی غریب

ساده

گفتی حیات در دستان زنی است که از گل پرنده می سازد 
و فاتحانه 
به دست های مشت شده ام نگریستی 
نگفتمت 
که حیات در نفس اویی بود که پرنده را جان می داد 
مشت هایم بازند

هذیان به وقت نبودنت

وقتی 
هنوز فکر می کنم که
حس بویایی ام 
کار می کند
نگران نخواهم شد
هرچند که فقط یک خیال باشد
راستی 
خیال را هم می توان سوزاند؟
سوزاندن ِ خیالی که هیچ جلوه ای از واقعیت نداشته است ....
بگذریم 
این روزها
خودم هم نمی فهمم چه می گویم

لب خند

من
 از فهم ِ نامفهوم ِ واژه های پیچیده معذورم 
اینها که می بینی واژه نیست 
درد است که 
موزون بر جان می نشیند 
من 
هنوزهم جَلد ِ سادگی انحنای لبانت می شوم

داغ دیدگان عزادارند

آری عزیز جانم 
هیچ چیز ماندگار نمی ماند 
دور شو که دلتنگی اینجا 
آوار می شود بر دلت

داشت و برداشت

شخم می زنم خاطراتم را 
یادت
جوانه می زند در خاطرم
نبودنت
آتش می پاشد به دلم

با دلارامی مرا خاطر خوش است . کز دلم یک باره برد آرام را‎

همیشه کسی هست که راز آرامشت را در جمله ای برملا کند.

خوب آتش می زند و با نفسی خاموش می کند

برف ِ اول را به من تبریک می گفت

تصویر
نگاه را شعبده کن !

چارلز میشل

اندوه ِ بی تفاوتی به هستی را به من ببخش!

چارلز میشل - نویسنده ی آمریکایی

تنها با از دست دادن همه چیز، آزادی انجام دادن هرچیزی که می خواهیم را بدست می آوریم .

زود دیر می شود

دو سال بود که به هر دری می زد تا از ایران برود ، نمی شد . هر بار گرهی به کار می افتاد و مشکلی پیش می آمد. تا می خواستی از مصلحت و حکمت حرف بزنی عصبانی می شد و می گفت حالا که خر خودتان از پل گذشته برای من ماندن مصلحت است؟ بالاخره با پشتکاری که داشت و سماجت بی حد موفق شد. دختر اول خانواده بود و پدر خیلی دوستش داشت رفتنش را نمی خواست اما در مقابل اصرارش به نصیحتی پدرانه و سکوت قناعت کرده بود ، روز آخر وقت خداحافظی او خوشحال از رها شدن و به قول خودش آزادی زیاد به دلتنگی فکر نمی کرد و می گفت باید از حالا عادت کنیم و بیشتر به جا دادن وسایل سفر در کوله ی همراهش می اندیشید و پدر خمیده تر به نظر می آمد. وقت بازگشت از فرودگاه تصادف کوچکی اتفاق می افتد و خانواده جراحتی سطحی برمی دارند، اما فشارخون پدر بالا رفته بود، دکتر می گفت به نظر می رسد بخاطر تصادف نیست ، شوک روحی و عصبی ... ده روز در بیمارستان با فشار خون 26 چشمش به در ماند و دلتنگ رفت ....

می گذرد

روز شمار ِ نبودن است 
طاقت بیاور مرا
ببین 
چه خوب زنده ام هنوز

زندگی ادامه دارد

تا عصر به هزار زحمت خودم را مشغول می کنم و بعد می نشینم به کتاب خواندن ، نه خواندن که بلعیدن صفحات آن هم به شکل هیستریک ، اسم نویسنده را که می بینم احساس دین می کنم و می گویم باز هم کتابت را می خوانم چند بار دیگر!  و بعد که از این حرف، خیال خودم راحت شد ، می خوانم ، خواندن به مثابه فرار کردن ، فرار کردن از واقعیتی زشت که این روزها عریان روبه رویم ایستاده است و مرا به تماشا دعوت می کند .  کتاب تمام می شود اما این شبهای طولانی تمام شدنی نیست، نمی توانم حرف بزنم باید حرفها را جایی میان کتابها و نوشته ها پنهان کنم، می دانم دهان که باز کنم جز نام او هیچ کلمه ای ندارم و بعد اشک ... دلم یک بیابان تنهایی می خواهد که روز به روز نبودنش را فریاد کنم و گله ... یا اینکه لحظه ای ، تنها لحظه ای بیاید و آغوشش آبی بر آتش این سالها باشد.  کلمات هم تکراری می شوند اما حس از دست دادن، حس دلتنگی، حس نبودن همیشه تازه است . این روزها از تقویم متنفرم ، نگاه کردن به تقویم و شمردن لحظه لحظه ی خاطرات کشنده است. دیگر حتی از نوشتن هم می ترسم ، از تماس تلفنی با خانواده، از هر چیزی که پریشانی ام را فریاد می زند. از…