پست‌ها

نمایش پست‌ها از January, 2013

کاش از آن خانواده هاش بودیم

ما از آن خانواده ها نبودیم و هنوز هم نیستیم که رفتن افتخارمان باشد و این اصلا خوب نیست ، دلبستگی زیاد ِ والدین که آنها را پیر و غصه دار می کند و فرزندان را یا بی خیال و یا راکد و وابسته

من هیچ

موهایم را خرگوشی هم ببندم 
از اعتقادم به شکار 
به شکارچی 
به مرگ  ...
بوته ها هنوز هم تکان می خورند

تو

زنی هست 
که در خواب هایش آواز می خواند 
و بوسه را 
با "تو" تمرین می کند

خوب می دانی

نه آقا 
تقویم نه
به روایت قهوه های سررفته روی اجاق 
انکار ِ انتظار 
دیوانگی است

حزین

می گفت :
‫غم يك‌طوري‌ست‬
‫غم براي ِ چيزهاي ِ موقتي‌ست‬
‫حزن اما همزمان طراوتي هم دارد‬
‫مثل ِ شكنندگي ِ يك گل‬
‫كه زيبايي‌اش را‬ 
‫محزون مي‌كند‬

الگا کاتیشکووا

زنی تنها مانده بود
تخت خواب 
تنهایی 
سرما
شادی در قلب نیست 

عشق بود 
شاید هم نه
شاید فقط خیال و توهم
اما  ناگهان نیمه شب در خون نبض می زند
شاید بیاید
مگر تنهایی زخم می زند؟
از کجا باید نیرو گرفت که قوی تر بود

زنی تنها مانده بود 
بگوید که گناهش چه بوده است 
من هیچ چیز را به عنوان جایگزین طلب نمی کنم 

تو را دوست دارم بدون واژه و نکوهش 
بدون اشک های سیل گونه ی عصبی
بدون تیغ نزد رگهای پر نبض 
بدون حسادت که انسان را از درون می خورد
و انتقام می گیرد برای نوازشی که دریافت نکرده

تو را دوست دارم بدون نقاب دروغینی
که گاهی تو آن را دوست داری 
و من این اسارت احمقانه را می خواهم ترک کنم
ولی دلم نمی خواهد آزاد باشم 
این  مثل خورشید در هوای بد غمگین است 
و هیچ چیزی را جایگزین نمی خواهم

قفل

تصویر
و کلید 
چه بی معنا است 
قفل هایی که بی تو
خشک می شوند ...

اقرا

درد را 
جز اهلش نمی خواند 
بقیه 
رج می زنند

شعر زندگی است

شعر
بنشین چای بیاورم است 
آنجا که ماندن را بهانه می شود

دل برید

دل می بُرد 
و 
دلبری نمی دانست

جمع اضداد

مرد درون می گفت 
برای اقرار به این اشتیاق 
بی اندازه زنم

راز ناگفته

زیبای محزون
حیف که حافظه ام 
تاب ندارد نام َت را 
اما 
از چشمانت ...
بگذار هیچ نگویم

وای بر من

وسط شرایط مزخرف زندگی به طرز عجیبی بی دلیل خوشحال می شوم 
مثل همان دخترک که با پا دانه های آلوچه را کنار پایه ی میز پنهان می کند 
اما رنگ آلبالویی لبانش را فراموش کرده است و از نگاه معلم خنده اش می گیرد.
وای اگر معلم روزش خوب نباشد

سیب

زنی  نگاه  گره کرده به حاشیه ی رودخانه
پیر می شود

رسم بی رسمی

غصه نخور جوانک 
شاید بی تفاوتی هم نوعی نگرانی باشد 
 دنیا هر روز تغییر می کند

سیاه چشم

1-
پیرمرد، لنگان راهروی بیمارستان را قدم می زد
ایستاد و خندان گفت 
سیاه چشم 
چیزی خورده ای؟
از صبح می بینمت که ساکت نشسته ای 

2-
دیگران خندیدند
اما دخترک
سیاه چشم ِ سالهای دور را در نگاه َ ش می دید 
دخترک هم خندید 
پیرمرد نیز ...

غریب ِ غریب

ماندن را قبول کرده بودم اما خانه بوی مرد می داد ، حالت تهوع داشتم و نیم ساعتی که تنها بودم را با پالتو روی یکی از مبلها نشستم ، سعی می کردم بدنم با جایی تماس پیدا نکند ، با اکراه چند پنجره را باز کردم و نشستم ، به همه جا نگاه می کردم تا شاید دلخوشی یا نقطه ی مثبتی پیدا کنم اما نگاهم بی معنی و خنثی شده بود 
یاد روزهای اول سفر افتادم ، وقتی وارد خانه شدم یک روز تمام را گریه کردم ، اما اینبار اینطور نشد ، فقط  ناراضی بودم ؛ احساس می کردم هزاران زنبور در سرم وزوز می کنند و باید حواسم را پرت کنم ، از سرما خوردگی خودم راضی بودم نمی دانم اگر بینی ام نگرفته بود بو را چطور تحمل می کردم ، ظرف سالاد ماکارونی که دیشب درست کرده بودم باز کردم و بدون سس شروع به خوردن کردم، قبل از آمدن گفته بود که این را بریز دور ، اما دلم نیامده بود، هیچ مزه ای نداشت خوشحال بودم چون ممکن بود بعدها بخاطر شرایط امروز از آن مزه بدم بیاید .
بعد از نیم ساعت آمد نگاهش سرشار از محبت و شرمندگی بود اما مهم نبود چون ماندن را قبول کرده بودم ، باز هم گفت نگاه کن من وسایل را برداشتم سوئیچ روی میز است هروقت دلت خواست می توانی برگرد…

هی یار

به وصلت مومنم 
هرچند در فالم نیایی

پیش مرگان همایونی

امروز این مطلب را می خواندم که" ميدونيد از كي باب شد كه" اول خانم ها" يا"خانمها مقدم هستند". اين موضوع از عصر غار نشيني انسان باب شد. چطوري؟ اينطوري كه انسان غار نشين هر وقت مي خواست برود تو غار اول خانم ها را مي فرستاد كه اگر حيوان درنده اي آنجا بود اول آنها را بخورد و يا وقتي ميخواست از غار خارج شود اول خانم ها را مي فرستاد كه اگر باز حيوان درنده كمين كرده باشد اول خانم ها را بخوردخلاصه اين موضوع از آن موقع تا به حال باب شد."  دیدم اِ چقدر راست می گوید و من شدیدا این موضوع را باور دارم با این تفاوت که هنوز خورده نشده ام ...
یاد خودم افتادم وموجود غارنشینم که فوبیای سگ دارد و از ترس اینکه یک وقت درب آسانسور یا درب ورودی ساختمان باز شود و یک سگ بیاید بیرون و حتی نگاهش نکرده داد بزند و فرار کند و آبرویمان جلوی در و همسایه برود همیشه پشت سر من وارد می شود که البته در این مورد که سگ ها هنوز آدمخوار نیستند و سر و صدا هم باعث آبروریزی می شود هیچ مشکلی با پیش مرگ بودن ندارم ، راستی یک شب که هنوز این قانون "خانم ها مقدم هستند" در خانه مان رعایت نمی شد …

هوم؟

آیا می دانستید لذتی که در درد هست در بی دردی نیست؟

درد نوشته

آیا می دانستید دردها از آنچه که فکر می کنید به شما نزدیکتر هستند و اگر اصلا فکر کنید وجودتان درد است؟

دردت به جانم

آیا می دانستید که دردها تنها از طریق سر و یا از طریق جان قابل انتقال هستند؟

یک پرس غم با غصه ی اضافه

مثلن نگاه کن تو که این قدر هنرمند و نقاشی خودت  بلدی غم بکشی؟ 
نمی توانی دیگر!  اصلا غم که کشیدنی نیست و از تو بعید است که ندانی 
انسان های غار نشین اما می دانستند که غم کشیدنی نیست ، در نقاشی های غارها نقاشی غم می بینی؟  اصلا نه اینکه غم نداشته باشند که مگر می شود انسان بدون غم باشد؟ نه ! اما می دانستند که غم کشیدنی نیست ، خوردنی است و می نشستند دور هم و یک دور غم می خوردند لابد

برف برف است گرچه دانه ای

می گویم آآآ ببین دارد برف می بارد 
می گوید نه دانه ای است 

نمی دانم فله ای بود اسمش برف بود یا چه؟

موجود سبزی که منم

روبرویم نشست و یک نگاه به لباسهایم کرد و بی مقدمه گفت می دانستید سبز رنگ شماست؟ گفتم سبز؟ گفت بله همین سبز ، اکثر آدمها یا آبی هستند یا قرمز و یا بنفش و سفید اما شما سبزید و سبزها خیلی کم اند، خاص اند ، گفتم بله کم بودن را که قبول دارم فکر کنم آخرین سبز ِ نسل ِ خودمان باشم، چون دایناسورها خیلی وقت است که منقرض شده اند ... خندید و وقت رفتن باز هم می گفت سبز ، رنگ ِ شماست ! و از آنجا که خودم بی خود و بی جهت به همه رنگ می دهم و بی جان ها را جاندار می کنم نپرسیدم  چرا و برچه اساس ؟و اصلا سبز بودن مگر چطور است؟ و زیر لب گفتم خیلی هم خوب 

شبهای بیمارستان روشن است 2

مادر را
درد 
از هوش برده بود 
کودک 
به غریزه 
سرنگ
می مکید

شبهای بیمارستان روشن است

دستنوشته ی مردی را که برف   پوشانده بود  نوزاد گرسنه
چشم به پنجره سیراب می کرد
زن 
نای جانش رفته بود 

درد نوشت

تا ساعت 8:30 هنوز خبری نشده بود و من که تحمل نگرانی و بی خبری بیشتر را نداشتم دوش گرفتم و خوابیدم که تلفن زنگ زد و خبر داد که 5 دقیقه ی پیش بالاخره به دنیا آمد و گفتم بیاییم که گفت نه راه نمی دهند ، خودم زنگ می زنم و حس خیلی بهتری داشتم اما نگران خود ماری بودم که از دیروز ساعت 8:30 صبح بیمارستان بود و درد داشت .  اول قرار شد بیاید پیش ما تا با هم شام بخوریم و بعد به بیمارستان برویم ، اما دوباره تماس گرفت که شما بیایید هماهنگ می کنم که بتوانی ببینیش ، سریع اینترنت را گشتم و تنها چیزهایی که پیدا کردم و حس کردم برای بعد از زایمان مناسب است 7 تا خرما بود و کاچی که آماده کردم و رفتیم . هنوز وارد بیمارستان نشده پدرک عکس و فیلمی که از نوزاد گرفته بود را نشانمان داد، تلفنی گفته بود که حال روحی ام اصلا خوب نیست و دلم می خواهد فقط زار بزنم ، گفتم نگران نباش بچه را که ببینی خوب می شوی و ما هم سریع می اییم ، خیلی خسته ای ، وقتی نگاهش می کردیم به قول خودش هیچ خبری از لودگی های دیروزش نبود و تنها دلخوش به همان عکس و فیلم بود که می توانست لبخند بزند ، قبل از وارد شدن گفت که حال ماری اصلا خوب نیست ،…

مرز

زنی در من  فریاد ِ ترسش  می خراشد  حنجر ِ دل را ...

ترس فریاد می زند

میان هیاهو و شلوغی آرام گوشه ای نشسته به من زل می زند و در رویا غرق می شود  فکرش را می خوانم که مرا تجسم می کند شاید به خیالش در آینده ای نزدیک ، از فکرش و از تجسم درد به خودم می پیچم ابرو بالا می اندازم که چرا اینطور زل زدی؟ لبخند می زند به نشانه ی نگرانی چشم برمی گردانم اما اگر او هم می توانست نگاهم را بخواند  . سعی می کنم به توجیه اینکه طبیعت آدمی است قانع شوم و نمی شوم ... و این انتظار ...

نگرانی و بی تفاوتی که اینبار نمی شود

جز فرسایش ِ قلم  چه مرهمی ست تحمل ِ بودن را؟
انتظار سخت ترین مرحله ی بازی همیشگی مان است  ... و من معمولا انتظار را به بی تفاوتی می کشانم که خفه اش کرده باشم که خود خفه می شوم 

و تنها تویی که عقده گشایی

باید با کسی حرف می زدم نه هرکسی ، اویی که نگویم و بداند و مثل همیشه های دیگر همانی که نیست  هرچه سعی کردم با خانواده یا دوستی تماس بگیرم نشد ، انگار تمام خطها مثل بازی شمع و گل و پروانه دست به دست هم داده اند که گیرم بیندازند و بجای کمک پاپیچم شوند ... اصلا نمی شود و طبق همان قوانین نانوشته ی مرفی اکانتم تمام شده و حتی تلفنهای داخلی را هم نمی توانم بگیرم ، و همین لحظه که از سر ناچاری می نویسم ماریا درد می کشد و از نگرانی دستانم می لرزند و سرم درد می کند ، از روز دوم عید ساعت 8 صبح بیمارستان است و نیم ساعت پیش شوهرش گفت که تا چند دقیقه ی دیگر به اتاق زایمان می روند ، هر چقدر هم از مزایای زایمان طبیعی شنیده ام و گفته اند و از مضرات زایمان در ایران و سزارین و ... با دیدن شرایط ماریا هرچه لعنت بود به این سیستم مزخرف می فرستم که نه از آمپول فشار خبری هست و نه از مسکن و بی حسی و هیچ چیز دیگر که تا لحظه ی آخر که مادر جان دارد باید تلاش کند حتی اگر یک روز کامل را در بیمارستان درد کشیده باشد ... تا دیشب لحظه به لحظه تماس می گرفتم و حرف می زدیم و آخر شب هم به دیدنش رفتم با اینکه به قول خودش هن…