پنجشنبه، بهمن ۱۲

کاش از آن خانواده هاش بودیم

ما از آن خانواده ها نبودیم و هنوز هم نیستیم که رفتن افتخارمان باشد و این اصلا خوب نیست ، دلبستگی زیاد ِ والدین که آنها را پیر و غصه دار می کند و فرزندان را یا بی خیال و یا راکد و وابسته 

من هیچ

موهایم را خرگوشی هم ببندم 
از اعتقادم به شکار 
به شکارچی 
به مرگ  ...
بوته ها هنوز هم تکان می خورند 

تو

زنی هست 
که در خواب هایش آواز می خواند 
و بوسه را 
با "تو" تمرین می کند

خوب می دانی

نه آقا 
تقویم نه
به روایت قهوه های سررفته روی اجاق 
انکار ِ انتظار 
دیوانگی است 

حزین

می گفت :
‫غم يك‌طوري‌ست‬
‫غم براي ِ چيزهاي ِ موقتي‌ست‬
‫حزن اما همزمان طراوتي هم دارد‬
‫مثل ِ شكنندگي ِ يك گل‬
‫كه زيبايي‌اش را‬ 
‫محزون مي‌كند‬

الگا کاتیشکووا

زنی تنها مانده بود
تخت خواب 
تنهایی 
سرما
شادی در قلب نیست 

عشق بود 
شاید هم نه
شاید فقط خیال و توهم
اما  ناگهان نیمه شب در خون نبض می زند
شاید بیاید
مگر تنهایی زخم می زند؟
از کجا باید نیرو گرفت که قوی تر بود

زنی تنها مانده بود 
بگوید که گناهش چه بوده است 
من هیچ چیز را به عنوان جایگزین طلب نمی کنم 

تو را دوست دارم بدون واژه و نکوهش 
بدون اشک های سیل گونه ی عصبی
بدون تیغ نزد رگهای پر نبض 
بدون حسادت که انسان را از درون می خورد
و انتقام می گیرد برای نوازشی که دریافت نکرده

تو را دوست دارم بدون نقاب دروغینی
که گاهی تو آن را دوست داری 
و من این اسارت احمقانه را می خواهم ترک کنم
ولی دلم نمی خواهد آزاد باشم 
این  مثل خورشید در هوای بد غمگین است 
و هیچ چیزی را جایگزین نمی خواهم

قفل

و کلید 
چه بی معنا است 
قفل هایی که بی تو
خشک می شوند ...

اقرا

درد را 
جز اهلش نمی خواند 
بقیه 
رج می زنند

شعر زندگی است

شعر
بنشین چای بیاورم است 
آنجا که ماندن را بهانه می شود 

دل برید

دل می بُرد 
و 
دلبری نمی دانست 

جمع اضداد

مرد درون می گفت 
برای اقرار به این اشتیاق 
بی اندازه زنم 

راز ناگفته

زیبای محزون
حیف که حافظه ام 
تاب ندارد نام َت را 
اما 
از چشمانت ...
بگذار هیچ نگویم 

وای بر من

وسط شرایط مزخرف زندگی به طرز عجیبی بی دلیل خوشحال می شوم 
مثل همان دخترک که با پا دانه های آلوچه را کنار پایه ی میز پنهان می کند 
اما رنگ آلبالویی لبانش را فراموش کرده است و از نگاه معلم خنده اش می گیرد.
وای اگر معلم روزش خوب نباشد 

سیب

زنی 
نگاه 
گره کرده به حاشیه ی رودخانه
پیر می شود 

رسم بی رسمی

غصه نخور جوانک 
شاید بی تفاوتی هم نوعی نگرانی باشد 
 دنیا هر روز تغییر می کند

سیاه چشم

1-
پیرمرد، لنگان راهروی بیمارستان را قدم می زد
ایستاد و خندان گفت 
سیاه چشم 
چیزی خورده ای؟
از صبح می بینمت که ساکت نشسته ای 


2-
دیگران خندیدند
اما دخترک
سیاه چشم ِ سالهای دور را در نگاه َ ش می دید 
دخترک هم خندید 
پیرمرد نیز ...

غریب ِ غریب

ماندن را قبول کرده بودم اما خانه بوی مرد می داد ، حالت تهوع داشتم و نیم ساعتی که تنها بودم را با پالتو روی یکی از مبلها نشستم ، سعی می کردم بدنم با جایی تماس پیدا نکند ، با اکراه چند پنجره را باز کردم و نشستم ، به همه جا نگاه می کردم تا شاید دلخوشی یا نقطه ی مثبتی پیدا کنم اما نگاهم بی معنی و خنثی شده بود 
یاد روزهای اول سفر افتادم ، وقتی وارد خانه شدم یک روز تمام را گریه کردم ، اما اینبار اینطور نشد ، فقط  ناراضی بودم ؛ احساس می کردم هزاران زنبور در سرم وزوز می کنند و باید حواسم را پرت کنم ، از سرما خوردگی خودم راضی بودم نمی دانم اگر بینی ام نگرفته بود بو را چطور تحمل می کردم ، ظرف سالاد ماکارونی که دیشب درست کرده بودم باز کردم و بدون سس شروع به خوردن کردم، قبل از آمدن گفته بود که این را بریز دور ، اما دلم نیامده بود، هیچ مزه ای نداشت خوشحال بودم چون ممکن بود بعدها بخاطر شرایط امروز از آن مزه بدم بیاید .
بعد از نیم ساعت آمد نگاهش سرشار از محبت و شرمندگی بود اما مهم نبود چون ماندن را قبول کرده بودم ، باز هم گفت نگاه کن من وسایل را برداشتم سوئیچ روی میز است هروقت دلت خواست می توانی برگردی ، دلم که فریاد می زد اما رفتن نامردی بود اصلا تنها می رفتم که چه؟ 
باز هم همان وسواس موروثی سراغم آمده بود ، تکان نمی خوردم ، فکر ملحفه ها بودم ،  اصرار کرد که بروم دوش بگیرم و همزمان هم خوشبوکننده را به تمام خانه اسپری می کرد ، با اکراه رفتم حمام تمیز و نو بود ، توی کابین ایستادم و آب داغ که باز شد انگار کم کم یخم آب شد و آرام کش می آمدم ، احساس تمیزی داشت برمی گشت ، دوباره موهایم را شستم بوی سیب همه جا پیچید .. اشکهایم تمام شده بود 

چهارشنبه، دی ۲۰

هی یار

به وصلت مومنم 
هرچند در فالم نیایی 

پیش مرگان همایونی

امروز این مطلب را می خواندم که" ميدونيد از كي باب شد كه" اول خانم ها" يا"خانم ها مقدم هستند". اين موضوع از عصر غار نشيني انسان باب شد. چطوري؟ اينطوري كه انسان غار نشين هر وقت مي خواست برود تو غار اول خانم ها را مي فرستاد كه اگر حيوان درنده اي آنجا بود اول آنها را بخورد و يا وقتي ميخواست از غار خارج شود اول خانم ها را مي فرستاد كه اگر باز حيوان درنده كمين كرده باشد اول خانم ها را بخورد  خلاصه اين موضوع از آن موقع تا به حال باب شد."  دیدم اِ چقدر راست می گوید و من شدیدا این موضوع را باور دارم با این تفاوت که هنوز خورده نشده ام ...
 یاد خودم افتادم وموجود غارنشینم که فوبیای سگ دارد و از ترس اینکه یک وقت درب آسانسور یا درب ورودی ساختمان باز شود و یک سگ بیاید بیرون و حتی نگاهش نکرده داد بزند و فرار کند و آبرویمان جلوی در و همسایه برود همیشه پشت سر من وارد می شود که البته در این مورد که سگ ها هنوز آدمخوار نیستند و سر و صدا هم باعث آبروریزی می شود هیچ مشکلی با پیش مرگ بودن ندارم ، راستی یک شب که هنوز این قانون "خانم ها مقدم هستند" در خانه مان رعایت نمی شد و لامپ راهرویمان هم سوخته بود، منتظر آسانسور بودیم و طبق روال قبل از قانون تقریبا چسبیده به در منتظر بود که درب آسانسور باز شد و سگ ژرمن شپرد همسایه خیلی شیک و مجلسی بیرون آمد و موجود غارنشین من چنان فریادی زد که صاحب سگ کم مانده بود سکته کند و سگ بدبخت هم وحشت کرد و از صدای فریاد شروع کرد پارس کردن و غارنشین ما هم در راهروی غار می دوید و من و صاحب سگ بهت زده تماشا می کردیم و در آخر جناب همسایه چنان نگاهی کرد که در همان لحظه قانون "اول خانم ها" در سرزمین ما وضع شد.

هوم؟

آیا می دانستید لذتی که در درد هست در بی دردی نیست؟

درد نوشته

 آیا می دانستید دردها از آنچه که فکر می کنید به شما نزدیکتر هستند و اگر اصلا فکر کنید وجودتان درد است؟

دردت به جانم

 آیا می دانستید که دردها تنها از طریق سر و یا از طریق جان قابل انتقال هستند؟

یک پرس غم با غصه ی اضافه

مثلن نگاه کن تو که این قدر هنرمند و نقاشی خودت  بلدی غم بکشی؟ 
نمی توانی دیگر!  اصلا غم که کشیدنی نیست و از تو بعید است که ندانی 
انسان های غار نشین اما می دانستند که غم کشیدنی نیست ، در نقاشی های غارها نقاشی غم می بینی؟
 اصلا نه اینکه غم نداشته باشند که مگر می شود انسان بدون غم باشد؟ نه ! اما می دانستند که غم کشیدنی نیست ، خوردنی است و می نشستند دور هم و یک دور غم می خوردند لابد

برف برف است گرچه دانه ای

می گویم آآآ ببین دارد برف می بارد 
می گوید نه دانه ای است 

نمی دانم فله ای بود اسمش برف بود یا چه؟ 

موجود سبزی که منم

 روبرویم نشست و یک نگاه به لباسهایم کرد و بی مقدمه گفت می دانستید سبز رنگ شماست؟ گفتم سبز؟ گفت بله همین سبز ، اکثر آدمها یا آبی هستند یا قرمز و یا بنفش و سفید اما شما سبزید و سبزها خیلی کم اند، خاص اند ، گفتم بله کم بودن را که قبول دارم فکر کنم آخرین سبز ِ نسل ِ خودمان باشم، چون دایناسورها خیلی وقت است که منقرض شده اند ... خندید و وقت رفتن باز هم می گفت سبز ، رنگ ِ شماست ! و از آنجا که خودم بی خود و بی جهت به همه رنگ می دهم و بی جان ها را جاندار می کنم نپرسیدم  چرا و برچه اساس ؟و اصلا سبز بودن مگر چطور است؟ و زیر لب گفتم خیلی هم خوب 

جمعه، دی ۱۵

درد نوشت

تا ساعت 8:30 هنوز خبری نشده بود و من که تحمل نگرانی و بی خبری بیشتر را نداشتم دوش گرفتم و خوابیدم که تلفن زنگ زد و خبر داد که 5 دقیقه ی پیش بالاخره به دنیا آمد و گفتم بیاییم که گفت نه راه نمی دهند ، خودم زنگ می زنم و حس خیلی بهتری داشتم اما نگران خود ماری بودم که از دیروز ساعت 8:30 صبح بیمارستان بود و درد داشت .
 اول قرار شد بیاید پیش ما تا با هم شام بخوریم و بعد به بیمارستان برویم ، اما دوباره تماس گرفت که شما بیایید هماهنگ می کنم که بتوانی ببینیش ، سریع اینترنت را گشتم و تنها چیزهایی که پیدا کردم و حس کردم برای بعد از زایمان مناسب است 7 تا خرما بود و کاچی که آماده کردم و رفتیم . هنوز وارد بیمارستان نشده پدرک عکس و فیلمی که از نوزاد گرفته بود را نشانمان داد، تلفنی گفته بود که حال روحی ام اصلا خوب نیست و دلم می خواهد فقط زار بزنم ، گفتم نگران نباش بچه را که ببینی خوب می شوی و ما هم سریع می اییم ، خیلی خسته ای ، وقتی نگاهش می کردیم به قول خودش هیچ خبری از لودگی های دیروزش نبود و تنها دلخوش به همان عکس و فیلم بود که می توانست لبخند بزند ، قبل از وارد شدن گفت که حال ماری اصلا خوب نیست ، روحیه اش بدتر از جسمش ؛ گفتم که چیزی نیست حل می شود و با هم به رختکن رفتیم و لباس عوض کردیم قرار شد او برود بالا و بعد سریع برگردد تا من بروم ، اول راهم نمی دادند و مدت زیادی در رخت کن همانطور که ست لباسهای استریل را پوشیده بودم منتظر نشستم و بی هیچ حرکتی به دیوار خیره شدم یک اتاق 2 در 2 که یک تخت یک نفره انتهایش بود و یک یخچال 5 فوت دم در و چند رخت آویز که پالتوها و وسایل همراهان آویزانشان بود و کفشهایی که شاید برای پرسنل بودند بعد از حدودا نیم ساعت پرستار مسنی آمد و غرغرکنان گفت که هماهنگ نشده و نمی توانی بالا بروی ، اصلا حوصله ی بحث را نداشتم و حتی چانه زدن برای رشوه ، فقط نگاهش کردم و از جایم تکان نخوردم و منتظر شدم تا پدرک برگردد بعد از اینکه بازگشتش طولانی شد آرام لباسها را درآوردم و بیرون می آمدم که رسید و گفت سریع حاضر شو هماهنگ شد و باز برگشتم و لباس پوشیدم و اینبار پرستار جایی رفته بود و چند دقیقه معطل ماندم و آنجا هم دو میز بود و یک درخت بزرگ سال نو که تزئینش از درخت لابی قشنگتر بود ، زیر درخت چند عروسک هم بود و پشت یکی از میزها هم پرستاری جوان اما بدعنق که سرش را بالا هم نیاورد و بالاخره پرستار مسن آمد و من را با خودش برد سوار آسانسور شدیم که گفت باید کلاه سرت بگذاری آنجا استریل است و قبول کردم و کلاه را سرم گذاشتم به طبقه ی آخر رسیدیم که اشاره کرد برویم و منم مثل جوجه اردکها بی اراده دنبالش می رفتم و محو در و دیوار و اتاق ها می شدم و یک جایی را نشانم داد که اینجا دستشویی است ، گفتم که بدانی و توی دلم گفتم عجب لیدر خوبی! برای نیم ساعت و یک ساعت ماندن من هم نگران دستشویی است و .. جلوتر رفتیم از لابه لای دربها چشمم به صندلی و تخت های خاص افتاد که فکر می کنم کاربردش تنها برای زایمان باشد با روکش هایی به رنگ سبز تیره و در بعضی اتاقها خانمهایی خواب بودند و در بعضی خانم های باردار قدم می زدند و روی توپ های بادی ورزش می کردند ، یک جایی پیچید سمت چپ و من هنوز محو ساختمان بودم که دیدم یک تخت خیلی معمولی اریب گوشه ی اتاق است و زنی هم انگار با عجله انداخته شده روی تخت که ملافه و پا و تنش پیچیده به هم بود و بدون بالش موهایش افشان شده بود از رنگ موها شناختمش که انگار ماری است ، داخل که رفتم زن بیرون رفت و پیشانی اش را بوسیدم و تا مرا دید قطره اشکی از گوشه ی چشمش چکید و بغضی که انگار به زور نگه داشته بود ترکید ، گفت امروز بدترین روز زندگی ام بود! با دیدن لکه های بزرگ خون روی لباسش و پریدگی رنگ و خشکی روی لبانش فهمیدم که اوضاع از آنی که فکر می کردم هم بدتر است ، گفتم می دانم خیلی سخت بود ، اما دیگر تمام شد ، موهایش را آرام نوازش می کردم و پرسیدم چیزی خورده ای که گفت نه ساعت 12 بود ، هسته ی خرماها را برایش گرفتم و به سختی خورد و بعد کمی آب و همین طور حین خوردن تعریف می کرد که از دیشب ساعت 12 شب ، وقتی که ما رفتیم درد هم شدید شده و تا آخرین لحظه گفته اند که باید طبیعی به دنیا بیاید و بعد از 20 ساعت درد شدید و ضعف در آخرین لحظه ها بالاخره 3 تا دکتر و 4 پرستاری که بالای سرش بودند به این نتیجه می رسند که نمی تواند زایمان کند و با وکیوم بچه را بیرون می آورند و در آخر بیهوشش می کنند تا بتوانند بخیه بزنند و ... همین طور آرام و پشت سر هم تعریف می کرد و من هم قاشق قاشق کاچی را در دهانش می گذاشتم و می شنیدم ، گاهی اشک می ریخت و گاهی هم به یاد حرفهایی که زده بود و کارهایی که کرده بود لبخند می زد و بینش درد می کشید ، بعد از چند دقیقه گفت دستم که سرم دارد خیلی درد می کند و پرستار را صدا زدم و فهمیدیم که سرم را بد زده اند و زیر پوستش می رود و دستش باد کرده است که آمد و جای سرم را عوض کرد ، اصلن شرایط اتاق خوب نبود و جو خیلی سنگین بود و چند بار دکترها آمدند و بار آخر خواستند سند وصل کنند که ماری می ترسید ، التماس می کرد که لمسش نکنند، ملافه را کنار زدند و موهایش را نوازش می کردم و حرف می زدم که حواسش از درد پرت شود اما با ناله های ماری و دیدن خون و شرایطش یک لحظه حس کردم که تمام تنم داغ شده و انگار درونم خالی می شد، یکبار دیگر هم این حال شده بودم آن هم با دیدن پدربزرگ روی تخت بیمارستان و زیر سرم که آن روز خودم را تا جلوی در اتاق رساندم و بعد آرام به دیوار تکیه زدم و اتاق دور سرم چرخید ، این بار فهمیدم که باز تحمل دیدن این درد را ندارم ، به بهانه ی برداشتن چیزی از کیسه ای که روی زمین بود، نشستم ، می ترسیدم با آن شرایط من هم بیفتم و قوز بالای قوز شوم ؛ حالم اصلا خوب نبود ، تمام درونم می لرزید ، به زحمت بلند شدم و روی صندلی نشستم با دست یقه ام را شل می کردم تا کمی اکسیژن داشته باشم، بوی بیمارستان آزارم می داد، گفتند که قرار است اتاقش را عوض کنند و دو ساعتی را در همان اتاق کنارش بودم و حرف زد و اشک ریخت و بغض کردم و به زور لبخند زدیم و از نوزادش گفتم که چقدر شبیه خودش است و از اینکه امروز نه که بدترین روز زندگی که بهترین روز زندگی اش هم هست و اینطور به زور خودم و او را دلداری می دادم، روبروی در اتاق مردی ایستاده بود آن هم در شرایط مشابه من اما با این تفاوت که دوری را ترجیح داده بود و از فقط از دور خیره به همسرش نگاه می کرد و گاهی هم آبی می خورد،  به پسرها خبر دادم که هماهنگ کنند و اتاق خصوصی برایش بگیریم و صحبت کردند اما همه اتاقها پر بود و وقتی به اتاق جدید می رفتیم در راه پرستارها گفتند که سه نفر دیگر هم در آن اتاق هستند و ماری فقط گفت من می خواهم بخوابم ، سه روز است که نخوابیده ام و پرستارها گفتند یک باکس هست ، آنجا را برایت هماهنگ می کنیم ، نمی دانستم باکس چیست و فقط از معنی جمله فهمیدم هرچه هست از اتاق عمومی بهتر است ، این بار حس کردم این طبقه کمی بهتر از آنجایی است که بودیم یا شاید من کم کم به محیط عادت می کردم. وارد اتاق شدیم یک اتاق 3 در 2 که هر 3 دیوارش پنجره داشت و قسمتهای زیادی از در هم شیشه ای بود ، اتاق به طرز غریبی کوچک و خفه بود ، اول از همه رفتم که پنجره هایی که رو به حیاط پشتی بیمارستان و خیابان پشت بود را باز کنم اما پنجره ها فیکس شده بودند و دورشان هم چسب مخصوصی داشت ، به زحمت تخت ماری را عوض کردند و من مشغول چیدن وسایل و قابل تحمل کردن فضای اتاق شدم، وسایل بچه را در طبقه ی پایین تخت مخصوص عوض کردن پوشک که گوشه ی اتاق بود گذاشتم و خوراکی ها و مواد غذایی را هم در کمد پایین تخت ماری ، اتاق یخچال نداشت و ماری گفت پتو را روی تخت نوزاد بیندازم اما چندشم شده بود، یک زیر انداز نایلونی مخصوص روی تخت انداختم و بد پتوی بچه را گذاشتم ، بعد صابون و مایع ظرفشویی و ... را در ظرفشویی چیدم و فلاسک ها را شستم و بعد چند بار به دقت دستهایم را شستم ، انگار تمیز نمی شدند، ماری باز هم حرف می زد و دلش نمی خواست بخوابد، از پرستار سوال کردیم و گفت که با ماندن من مشکلی ندارند البته که انعام هم گرفت اما خب ... پسرها را فرستادم که بروند و قرار شد بمانم ، صندلی برای نشستنم نبود از یکی از اتاقها یک صندلی فلزی معمولی آوردند و تا ساعت 4 نشستم و تعریف می کرد و دلداری اش می دادم و نگران بچه بود که چرا از بعد از زایمان نیاورده اند که شیرش بدهد و نکند در اثر وکیوم مشکلی برایش پیش آمده باشد و ... پرستار گفته بود 6 ساعت بعد از زایمان باید راه بروی و ماری گفت 6 ساعت گذشته ، راه برویم ؟ گفتم الان وقت خوبی است چون بعدش راحت می توانی بخوابی ، و کمکش کردم و نشست و دمپایی برایش گذاشتم پایش را که بدون مشکل در دمپایی گذاشت ایستادم و بلند شد و بعد دستش را گرفتم ، یک لحظه در شیشه ی روبرو محو زیبایی موهایی قهوه ای رنگش شدم خواستم بگویم با این حال ببین چقدر خوب به نظر می رسی! که گفت سرم گیج می رود ، گفتم نمی توانی بایستی؟ گفت نه گفتم بنشین گفت آخر اگر بنشینم که ... بقیه ی حرفش را نشنیدم ، فکر کردم درد دارد و ساکت شده است ، در یک لحظه وزنش زیاد شد و روی من لنگر انداخت، نمی توانست وزنش را تحمل کنم فقط التماس می کردم که ماری خواهش می کنم ، خواهش می کنم روی تخت بنشین ، تو نباید بیفتی و در عرض چند ثانیه خودم را ضعیفترین موجود روی زمین حس می کردم که توانایی نگه داشتن او را ندارم ، ماری انگار که ناگهان خوابیده باشد خر خر می کرد ... و سنگین شد و هرچه تلاش کردم ایستاده نگهش دارم نشد و آرام روی زمین افتاد ، در یک آن سردرگم ترین موجود دنیا بودم فقط راهرو را می دویدم تا پرستار را پیدا کنم؟ وسط راهرو یک خانمی که تازه زایمان کرده بود راه می رفت پرسیدم پرستار کجاست که با سر گفت نمی دانم و بعد دویدم سر تا ته راه رو را چند بار نمی دانم که می دویدم ، به ایستگاه پرستاران رفتم کسی نبود ، درب همه اتاقها بسته بودند و از لای درب یک اتاق خانمی را دیدم که لبه ی تختی نشسته و همراه مریض بود فقط گفتم من به کمک احتیاج دارم ، خواهش می کنم ... و بعد با من دوید تا اتاق استراحت پرستارها در زده و نزده وارد شدم خواب بود و دنبالم دوید و پشت سر او چند پرستار دیگر ، به اتاق که رسیدم ماری کمی به هوش آمده بود و پرستارها بلندش کردند و با فریاد به من گفت که به اتاق پرستار مخصوصش بروم و او را بیاورم که انقدر گیج و گنگ بودم که انگار کس دیگری اینکار را انجام داد و  ماری را روی تخت گذاشتند، زمین پر از خون بود ، دیگر توانی نداشتم ، ماری با آن حال نگاهم کرد و گفت ترسیدی؟ لبخند زدم که خوبی؟ گفت خوبم ... پرستار گفت باید چای بخورد و به بهانه ی چای دویدم به نهارخوری و فلاسک را روی میز گذاشتم و به دستشویی رفتم ، آینه را که دیدم از تصویر بی رنگ خودم به عمق ترسم رسیدم از درون هق هق می زدم و اشکهایم بی صدا می چکید ، باز به خودم آمدم که هی ... تو برای چه اینجایی؟ خجالت بکش ... کمی آب به صورتم زدم ، موهایم را مرتب کردم که پریشانی و آشفتگی چهره ام کمتر نمایان شود و همانطور که می لرزیدم به نهارخوری رفتم ، اب جوش آمده بود و فلاسک را پر کردم و فکر کردم خدا چقدر رحم کرد... همان لحظه همان خانمی که پرستارها را برایم پیدا کرد وارد شد ، مرا دید و پرسید چه اتفاقی افتاد؟ برایش توضیح دادم و تشکر کردم و عذرخواهی که آنقدر حالم بد بود که یادم رفت ... دخترش برای زایمان آمده بود و گفت که چقدر پرستارهای بیخیالی هستند و او هم دیروز که برای دستشویی می رود دخترش از تخت می افتد و ... حالم از این بیمارستان بهم می خورد تا نزدیک اتاق با من آمد و کمی آرامم کرد ، وقتی وارد شدم ماری عذرخواهی کرد که ببخشید که ترساندمت ، گفتم من باید عذرخواهی کنم که بی فکر بلندت کردم ، خوبی؟ خندید و گفت خوبم . اما واضح دروغ می گفت ، به چشمانم نگاه می کرد و سرشار از قدرشناسی بود ... زمین هنوز غرق خون بود ... چای را درست کردم ، نمی دانستم کار درست چیست؟ دستکشهای یکبار مصرف را پوشیدم و زمین را پاک کردم ، گریه ام گرفته بود اما نه از انجام این کار که از استیصال ، که چرا نباید کسی که کار بلد است جای من باشد ، و چه حکمتی بود  بیمارستان خوبی که قرار بود بروند ناگهان تعطیل شود و هیچ کس کنار ماری نباشد جز من که هیچ کاری را جز غصه خوردن خوب بلد نیستم ... بعد از نیم ساعت بالاخره خوابش برد و من همانطور بر صندلی ناراحتم تکیه زدم و به برفی که می بارید نگاه کردم و به خودم فکر می کردم ، به ترسی که در وجودم لانه کرده به پرده هایی که از جلوی چشمانم کنار رفته و به کارهایی که امروز انجام دادم و به چیزهایی که دیدم و به زخم هایی که مرهم نبودم .... چقدر امروز ضعیفم ، چقدر کم تحملم ، به ماری که فکر می کند زیبایی اش را از دست داده و جذابیتی برای شوهرش ندارد و به زیبایی ماری که پس از این همه درد چقدر دوست داشتنی و کودکانه خوابیده است ، به دستهای ماری که سپیدی اش را خون های خشک تیره کرده بود و به صبرش که وقتی لخته های خون را پاک می کردم لبهایش را فشار می داد و حرف نمی زد ، به ناتوانی ام در دیدن زخم و به تحمل ماری در شکیبایی این همه درد و در آخر تشکر و عذرخواهی اش از هرکسی که کاری برایش انجام داده بود، هر چند وظیفه ... به پشیمانی من از تصمیمات آینده و به لبخند ماری که بعد از این همه درد شوهرش را هنوز عشق من خطاب می کند ، به دیوارهای قدیمی بیمارستان ، به تختهایی که ضجه های هزاران مادر را تاب آورده اند و به پزشکان و پرستارانی که دردت را با پوزخند که معلوم است باید هم درد داشته باشی جواب می دهند و به برف و به ماری که کم آوردنم را ندیده باشد و به لبخندم که نکند محو شود ... ساعت 6 پرستار می آید که باید به دستشویی بروی و ماری آنقدر خسته است که در خواب اوهومی می گوید و باز به خواب می رود و من هم به خیال آنکه پرستار خودش برای بردنش می اید باز هم خیره به پنجره و گه گاه ماری می نشینم ، پس از نیم ساعت می آید به من نگاه می کند که چه شد؟ با چشمانم سوال می کنم که چه؟ و به لگنی اشاره می کند که برای بیماران است و گوشه ی اتاق گذاشته اند... چند لحظه ای ساکت می شوم بعد برای سیلی زدن به خودم به سمتش می روم ، طرز استفاده اش را نمی دانم اول به اشتباه انجام می دهم و باز تا ضعف کردن پیش می روم ، ماری راهنمایی ام می کند و بعد از برداشتن که البته نتوانست استفاده اش کند ، حالم بهتر است 
همه چیز به طرز ملال آوری خون آلود و درد آور است ، ماری نگذاشت لباسش را عوض کنم تا اینکه حمام کند و حمام هم قبل از خودن غذای مقوی که به سرنوشت شب دچار نشویم ممکن نیست و من هم که دربیمارستان فرصت تهیه غذا نداشتم و باید منتظر باشیم تا ظهر که مادرش بالاخره برسد و شام سیاهمان سحر شود ، ساعت 8 صبح به محض آمدن پدرک ماری را می بوسم و  بیمارستان را برای آمدن به محل کار ترک می کنم و از لحظه ی سوار شدن به ماشین تا محل کار بی توقف می بارم ....

پنجشنبه، دی ۱۴

مرز

زنی در من 
فریاد ِ ترسش 
می خراشد 
حنجر ِ دل را ...

ترس فریاد می زند

میان هیاهو و شلوغی آرام گوشه ای نشسته به من زل می زند و در رویا غرق می شود 
فکرش را می خوانم که مرا تجسم می کند شاید به خیالش در آینده ای نزدیک ، از فکرش و از تجسم درد به خودم می پیچم ابرو بالا می اندازم که چرا اینطور زل زدی؟ لبخند می زند به نشانه ی نگرانی چشم برمی گردانم اما اگر او هم می توانست نگاهم را بخواند 
.
سعی می کنم به توجیه اینکه طبیعت آدمی است قانع شوم و نمی شوم ...
و این انتظار ...

نگرانی و بی تفاوتی که اینبار نمی شود

جز فرسایش ِ قلم 
چه مرهمی ست تحمل ِ بودن را؟

انتظار سخت ترین مرحله ی بازی همیشگی مان است  ... و من معمولا انتظار را به بی تفاوتی می کشانم که خفه اش کرده باشم که خود خفه می شوم 

و تنها تویی که عقده گشایی

باید با کسی حرف می زدم نه هرکسی ، اویی که نگویم و بداند و مثل همیشه های دیگر همانی که نیست 
هرچه سعی کردم با خانواده یا دوستی تماس بگیرم نشد ، انگار تمام خطها مثل بازی شمع و گل و پروانه دست به دست هم داده اند که گیرم بیندازند و بجای کمک پاپیچم شوند ... اصلا نمی شود و طبق همان قوانین نانوشته ی مرفی اکانتم تمام شده و حتی تلفنهای داخلی را هم نمی توانم بگیرم ، و همین لحظه که از سر ناچاری می نویسم ماریا درد می کشد و از نگرانی دستانم می لرزند و سرم درد می کند ، از روز دوم عید ساعت 8 صبح بیمارستان است و نیم ساعت پیش شوهرش گفت که تا چند دقیقه ی دیگر به اتاق زایمان می روند ، هر چقدر هم از مزایای زایمان طبیعی شنیده ام و گفته اند و از مضرات زایمان در ایران و سزارین و ... با دیدن شرایط ماریا هرچه لعنت بود به این سیستم مزخرف می فرستم که نه از آمپول فشار خبری هست و نه از مسکن و بی حسی و هیچ چیز دیگر که تا لحظه ی آخر که مادر جان دارد باید تلاش کند حتی اگر یک روز کامل را در بیمارستان درد کشیده باشد ... تا دیشب لحظه به لحظه تماس می گرفتم و حرف می زدیم و آخر شب هم به دیدنش رفتم با اینکه به قول خودش هنوز خنده روی لبانش بود رنگش زرد شده بود و لبهایش خشک بود ، برایش پونه دم کردم و بردم و مثل همیشه اول پرسید خوشمزه است؟ گفتم می دانم شکمویی شکر هم آوردم ، طعمش را دوست داشت گفت مثل نعناست و کمی ماساژش دادم و بچه ها هم فیلم گرفتند و ادا در آوردند که حواسش پرت شود و بخندد اما درد که می رسید دیگر نمی توانست نگاه کند و فقط لبهایش را محکم فشار می داد که متوجه نشویم ، چند ساعتی با ما بود و دردها که طولانی تر شد گفت من دیگر بروم و شما هم بروید استراحت کنید ، به من هم شکایت کرد که دختر تنبل چرا امروز سرکار نرفتی؟ دلم می خواست بمانم اما حس کردم بودنم کمکی که نمی کند بلکه با دیدن شرایط و درد کشیدن دیگران قیافه ام بدتر مایه ی عذاب است ، در لابی که نشسته بودیم یک دختر قد بلند و بانمک با پیراهن کوتاه لی سرمه ای رنگ وارد شد که موهای بلوندش را پیچ در پیچ با روبانهای رنگی مثل جاده پشت سرش بافته بود و شکم خیلی بزرگی داشت با خنده و شیطنت بچه ها وارد شد و گفت سلام به همگی و پشت سرش مادر و پدرش هم آمدند اما خبری از پدر بچه نبود بعد که رفت و لباس راحت برای زایمان پوشید برگشت و انگار در عرض چند دقیقه چهره اش تغییر کرد و خبری از دخترک خوشحال نبود به مادرش نگاه کرد و گفت می گویند فعلا زایمان نمی کنم شما را هم که بالا راه نمی دهند پس بروید و از دور دست تکان داد بعد طاقت نیاورد و نزدیک آمد و مادرش را بوسید و وقت رفتن نگاهش کرد هر دو بغض کرده بودند و اشک در چشمانش ستاره بود اما نچکید و زود رفت ، مادرش تا چند دقیقه بعد به در خیره شده بود ، متوجه ماریا شدم که اشکش را پاک می کند دلم خیلی گرفته بود ، کاش مادرش بود ، چرا من باید در شرایطی باشم که هیچ درکی از آن ندارم؟ می دانم که مثل همیشه مصلحتی هست و باید باشد اما چه چیز که این سر دنیا وقت زایمان جایگیزین مادر و پدر و دوست و نزدیکانش باشم ، من که همیشه از غم غربت در تنهایی ناله ها سر می دهم و مظلوم نمایی می کنم باید شاهد غربت دختری در وطن خودش باشم ...
صفحه ای که قرار بود بخوانم چند روزی است که باز مانده است و به خودم قول داده ام تا تمام نشده است نامه ای ننویسم ... اما ... این هم امتحان سختی است 

بیا تقسیم کنیم : من عاشقت می شوم ، تو جای من زندگی کن !

میم می گفت مشکل مادر ، مشکل خیلی از زن هاست، زن هایی که تمام زندگی شان زیر بلیط همسر خود بوده اند و هیچ وقت تجربه زندگی مستقل را نداشته ...