غریب ِ غریب

ماندن را قبول کرده بودم اما خانه بوی مرد می داد ، حالت تهوع داشتم و نیم ساعتی که تنها بودم را با پالتو روی یکی از مبلها نشستم ، سعی می کردم بدنم با جایی تماس پیدا نکند ، با اکراه چند پنجره را باز کردم و نشستم ، به همه جا نگاه می کردم تا شاید دلخوشی یا نقطه ی مثبتی پیدا کنم اما نگاهم بی معنی و خنثی شده بود 
یاد روزهای اول سفر افتادم ، وقتی وارد خانه شدم یک روز تمام را گریه کردم ، اما اینبار اینطور نشد ، فقط  ناراضی بودم ؛ احساس می کردم هزاران زنبور در سرم وزوز می کنند و باید حواسم را پرت کنم ، از سرما خوردگی خودم راضی بودم نمی دانم اگر بینی ام نگرفته بود بو را چطور تحمل می کردم ، ظرف سالاد ماکارونی که دیشب درست کرده بودم باز کردم و بدون سس شروع به خوردن کردم، قبل از آمدن گفته بود که این را بریز دور ، اما دلم نیامده بود، هیچ مزه ای نداشت خوشحال بودم چون ممکن بود بعدها بخاطر شرایط امروز از آن مزه بدم بیاید .
بعد از نیم ساعت آمد نگاهش سرشار از محبت و شرمندگی بود اما مهم نبود چون ماندن را قبول کرده بودم ، باز هم گفت نگاه کن من وسایل را برداشتم سوئیچ روی میز است هروقت دلت خواست می توانی برگردی ، دلم که فریاد می زد اما رفتن نامردی بود اصلا تنها می رفتم که چه؟ 
باز هم همان وسواس موروثی سراغم آمده بود ، تکان نمی خوردم ، فکر ملحفه ها بودم ،  اصرار کرد که بروم دوش بگیرم و همزمان هم خوشبوکننده را به تمام خانه اسپری می کرد ، با اکراه رفتم حمام تمیز و نو بود ، توی کابین ایستادم و آب داغ که باز شد انگار کم کم یخم آب شد و آرام کش می آمدم ، احساس تمیزی داشت برمی گشت ، دوباره موهایم را شستم بوی سیب همه جا پیچید .. اشکهایم تمام شده بود 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

تو کجایی در این روز شهریوری

لطفا با یخ شکن وارد شوید

زندگی در حباب