سه‌شنبه، اسفند ۸

چقدر روزگار بی تو بی همه چیز است

چقدر دلم می خواست همینجا روی زمین که آفتاب لم داده است دراز بکشم و به نوازش خورشید بخوابم 
چقدر دلم حرف زدن با تو را می خواست 
مثل همیشه فقط تلنگری کافی بود تا هرچه هست روی داریه بریزم و سبک و نرم آرام دراز بکشم و بی خیال هرچه هست بخوابم 
من هیچ گاه مرهم نبوده ام و تو خوب بلد بودی نگفته بخوانی 
چقدر دلم بی تعارف حرف زدن می خواست 
بی نصیحت 
بی خجالت 
که اصلن حرف نزدن می خواست که مثل همیشه تو بگویی و من تصدیق کنم که آه همین است! 

رازهای برملا

آغوش باز کن که این حجم ِ دلتنگی را
هیچ انسانی یارای فرونشاندن نیست 

که می داند که می ارزید؟

مستاصل می شوی بین ماندن تن و جا ماندن روحت که چه خنده ها که نشنیدی و گذشتند و چه روزها که نمی بینی و می روند 

سه‌شنبه، اسفند ۱

...

آرام تلنگرم زد 
چنان ویرانم 
که دلم می خواست سرم را گوشه ای بگذارم و بمیرم 

وقت بیداری
سرم روی زانویش باشد

مارینا تسویتایوا

آب رنگ

تاریک شدند قاب های پنجره 
نسیم ِ دره از نفس افتاد 
شب روشن ؛ 
از بالای کاج 
اولین پرتوی بلند خود را ماه 
 پرت می کند به زمین

فرشته نگاه مقدسش را پایین انداخت 
مردم از سایه هایی که لحظه ای ظاهر شدند
شادمانند
و
چشمان ِ طلایی دخترک آرام که خود را به پنجره چسبانده  


آندری دمنتییف

دوباره وداع خواهیم کرد 
تا صبح 
هرچند که کنارم هستی ، اما خوابها جدا می شوند 
من محتاطانه نفس کشیدنت را گوش می کنم
اما این جدایی مرا غمگین نمی کند

تو  
خواب های زود گذر خویش را می بینی
تنها، بدون من ...
می ترسم آنها را بهم بزنم 

و بدنبال تو
در پادشاهی رویا قدم می گذارم
تا دوباره 
نیمه شب جان هایمان یکدیگر را ملاقات کنند

و صبح 
تو 
در پاسخ به من لبخند خواهی زد 
وقتی که به زیبایی نگاهت خیره می شوم 
و همه چیز در ما ادامه می یابد 
و این معجزه ی جاویدان
با ما خواهد بود.