پنجشنبه، خرداد ۹

تخلیه ی چاه دل

آنقدر ننوشته ام که دیگر حرفی لایق گفتن و نوشتن پیدا نمی کنم  و آنقدر احساس سنگینی می کنم که بی خیال همین نوشته ی بی سر و ته هم نمی شوم . بالاخره خواننده هم اگر خواننده باشد با خواندن یک دو خط از هر متنی می تواند تشخیص دهد که ارزش ادامه دادن دارد یا نه که در غیر این صورت بطالت من و شما به هیچ جای این دنیا هم نیست ..
اعتراف می کنم که وقت شادی و خوشحالی نمی دانم چه و چطور بنویسم و بعد که زمان می گذرد چون بهت زده ام باز هم نمی توانم تا شاید یک شوک ، یک اتفاق، یک ماجرا، یک غم اصلا ... 
حالا هم دلم تنگ شده ، دلم برای آدم‌ها تنگ شده، برای همه‌ی آنهایی که روزگاری می شناختمشان ، برای همه دوست‌ها ، آشناها، همکلاسی های دوران مدرسه، دانشگاه، برای فامیل برای دوستان اینجا ... دلم تنگ شده اما راه ارتباطی ندارم ، دلم تنگ شده اما این شیوه های ارتباط را نمی پسندم، دلم تنگ شده اما انگار با آدم‌ها فرسنگ‌ها راه فاصله دارم.
به تعریف‌های سین از دورهمی های دوستانه‌شان با کسانی که تنها وجه تشابهشان بچه های هم سن و سالشان است حسودی ام می شود، به عکس‌های دوستان دوران دبستان، راهنمایی و دبیرستانش در فیس بوک و اینکه قرار می گذراند و به خانه هم می روند ، به بودنشان کنار هم ، به توانایی ارتباطی شان به دلتنگ نبودن‌هایشان حتی حسودی ام می شود و دیگر از گفتنش باکی ندارم.
دلم برای الف بدجور تنگ شده، برای با هم بودن، با هم خرید رفتن، کافه و رستوران رفتن و حرف زدن ، دلم از ارتباط راه دور بدجور گرفته است، از هرچه تلفن و اینترنت  بیزارم ، دلم حضور می خواهد، نگاه می خواهد ... البته خودم خیلی خوب می دانم که تقصیر هیچ کس و هیچ چیز نیست و اگر هزاران دوست و آشنا هم احاطه ام کرده بودند باز هم به تنهایی پناه می آوردم اما بالاخره که چی؟ پس این دلتنگی لعنتی چه می گوید؟ این حسادت یا چه می دانم رشک یا هرچه دیگر از کجا پیدایش شد؟


پ.ن: اینها را می نوشتم که میم دستپاچه زنگ زده که آب از کف دستشویی و حمام بالا آمده و دارد خانه را می گیرد، تا 6 ساعت بعد آب جمع می کرد و همسایه ها کمک می کردند و لوله کش فنر می انداخت و من هم اینجا دور از خانه به اتاق استراحت رفتم در را از پشت قفل کردم و حسابی به حال خودم زار زدم ...  عصر دیدم که نصف خانه را آب فاضلاب گرفته و گرفتگی لوله هم بخاطر همسایه های معلوم الحال بالایی است که زحمت دور انداختن ابزار جلوگیریشان را هم نمی کشند
راستی از اتفاقات هیجان انگیز این روزها ، پریروز موبایلم دیگر روشن نشد و امروز صبح شیشه ماشین هم شکسته بود

حالا حتی جواب سوال بالا را هم می دانم طبق قانونی نانوشته دلتنگی خود به خود به وجود نمی آید و خود به خود هم از بین نمی رود ... همیشه باید کسی یا چیزی باشد با فنرش که لوله های دلتنگی ما را هم بگشاید که آشغالهایی که وقت خوشی بی خیال فردا پرتشان کرده ایم ، جایی بالا بیاید و زندگیمان را گند بردارد تا بالاخره لوله ها باز شوند .
 باز هم خدا را شکر وقتی دنبال غصه می گردی و فکر می کنی غمت خیلی بزرگ است یک حسابی اش را سوا می کند و در دامنت می گذارد .... دیگر دلتنگ هم نیستم 


پنجشنبه، اردیبهشت ۱۲

ناگفته ها

زنی بود 
که اندازه‌ی تمام ِ شعرهای ناگفته 
سکوت از لبش چکید
و مادر شد 

به سلامتی من

تکلیفم را با خودم روشن کردم ، مثل سابق زندگی کردن فقط غصه خوردن و پیر شدن است ، تصمیم گرفتم که حرفها و رفتار و عکس العمل های ناخوشایند دیگران برایم مهم نباشد، و هر بار فقط به خودمان فکر کنم و البته بیشترش خودم ، خودخواهی هم هست که باشد ، این طور برای دیگران هم بهتر است چون شادتر و سرزنده تر خواهم بود و روابطم با دیگران نیز با آرامش بیشتری همراه است ... 
امروز ساعت 8 صبح هدیه ی روز زن زلف ها را بر باد دادم و خوشحالم ....
حالا این کوتاه کردن همان انتقام آیینی ما زن‌هاست* است یا نه برای تنوع و سرخوشی است نمی دانم ....



*«در راه بازگشت به شهر موهایم را از ته ماشین کردم. دلم می‌خواست چیزی از وجودم را بِکَنم بریزم دور. یک‌جور انتقامِ آیینی. ما زن‌ها رسم خوبی داریم. زمانه که سخت می‌گیرد، شروع می‌کنیم به کوتاه کردن. ناخن‌ها، موها، حرف‌ها، رابطه‌ها.»

خاطرات خانه‌ی ییلاقی – ویرجینیا وولف