پست‌ها

نمایش پست‌ها از June, 2013

آبستنی جاوید

مثل یک ماده کانگرو                          تو را در شکمم حمل می کنم از این درخت                          به آن درخت می پرم از این تپه به آن تپه از این قاره به آن قاره نّه ماه  نود ماه نود سال تمام تو را حمل می کنم                        و نمی خواهم که به دنیا بیایی                       می ترسم مرا در جنگل گم کنی!


سعاد الصباح ترجمه : وحید امیری

آن زن هراسان است

در آینه زنی است  که خیال ِ پریشان مرا با صدای کودکی هایم بی صدا فریاد می کند

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد

روزهای عجیبی‌ست تا قله می روم و برمی گردم ، اوضاع آنقدر خوب است که خرابی ها تاثیر چندانی در روند حالم ندارند و اینطور مواقع هیچ چیز را نمی شود نوشت ، همین الان هم از بی حرفی می نویسم تا شاید نوشتن راهی باز کند و حداقل خودم زبانم را بفهمم. صبح‌ها سرگشته در سایتها می چرخم با خودم کنار نمی آیم که مثلا از این وبلاگهای پسر گلم فلان و دختر نازم بهمان بسازم و از مدل حرف زدنهای عجیب و غریب و به شدت لوس هم احساس حقارت می کنم . انگار باید حرفهای خیلی بهتری نوشت خیلی عمیق‌تر فکر کرد البته همه‌ی اینها هم فقط ژست است خودم خوب می دانم چون اگر آدم این حرفها بودم الان یکی از آن وبلاگهای پر بار را می نوشتم .  ظاهرم تغییر کرده اما برعکس آن چیزی که فکر می کردم اصلا از این تغییر ناراضی نیستم و یواشکی کِیف هم  می کنم . سین چند روز یکبار تماس می گیرد و تقریبا التماس می کند که چیزی بخواهم برایم بپزد و بعد حدود یک ساعت از حال و هوای آن روزهایش می گوید و اینکه با اینکه دوران سختی داشته اما دلش تنگ شده و لابه لایش چیزهایی می گوید که مرا می ترساند البته که به روی او و کسی نمی آورم اما خب ... چند روز پیش که فهم…

دل سرگشته

چطور می شود  با من باشی و دلتنگت نباشم