پست‌ها

نمایش پست‌ها از January, 2015

باور کن

این بار فرق می کرد ، همه چیز فرق می کرد حتی نگاهم به خانه ها هم عوض شده بود رفتارم طوری بود که از چند کیلومتری داد می زد من نیستم. ناخودآگاه تغییر را در چشم همه زل می زدم. فکر می کنم اینها نشانه باور است.کم کم باور می کنم که باید برگردم . باورت نمی شود ولی همیشه اتفاقات مهم زندگی من وقتی افتاده که نگاهم مثل همین سفر بی روح بوده. همیشه در اوج ساکن می شوم و ترجیح می دهم دراز بکشم و بگذارم جریان سیال زندگی مرا با خود ببرد به هرکجا خواست و بعضا ناکجا که دلش خواسته خب. من آدم منفعلی هستم و این را الان می فهمم. هزار و و یک برنامه و نقشه برای خودم می ریزم بعد یکجا می نشینم تا خودش عملی شود بعد هم که نمی شود باز همین طور می نشینم و به عملی نشدنش زل می زنم و یک برنامه جدید می ریزم. حدود دو سال از آخرین تصمیمم به ترجمه می گذرد و بعد از چندین کار ریز و بدرد نخور که اصلا یادم نمی آید کجا گم و گورشان کرده ام دیروزیک کتاب جدید دست گرفته ام البته به همین سادگی هم که نه بعد از کلی سرچ و بالا و پایین و ناله و نفرین و مشورت و اطمینان از آینده نشر و هزار زحمت دیگر این ها را هم فقط برای این می نویسم که …

تو چه می دانی

درد هنگام  نوشتن  دروغ ِ مدام است  که تو را  درد اگر باشد نفس هم برنمی آید

و تو اصلا نمرده بودی ...

درو که باز کردم بوی عجیبی خیلی سنگین نشست تو دماقم ،هیچ تصوری ازش نداشتم معمولا بعد از یه غیبت طولانی خونه بوی خالی می داد آره دقیقا بوی خالی! ولی اینبار یه جور دیگه بود. تو ذهنم براش دلایل قانع کننده می چیدم که حتما مری قبل از سفرش به خونه سری زده و سمپاشی کرده. آخه می گفت آخرین بار که اومده بود چند تا سوسک دیده و اسپری زده بود ،که با همین حرف تو دل منو دور از خونه خالی کرد که خدایا من از سوسک متنفرم آخه ، با همه چی کنار میام ولی این یکی نه و تو تمام مدت تا دلم هوای خونه می کرد همش نگران اون چند تا سوسکی که می گفت بودم و حالم گرفته می شد . بعد فکر کردم شایدم بخاطر زمستون و سرماس ولی دلیل خوبی نبود و همه این فکرا تا رسیدن به هال ادامه داشت که دیدم چند تا سوسک طاق باز تو هال خوابیدن و نگاهم دنبالشون تا آشپزخونه رفت ،نانا رو محکم تر بغل کردم و چشمم به آب تیره ی زیر یخچال افتاد ، بو اینجا بیشتر بود ، پا جلوتر نگذاشتم و و عقب عقب نشستم رو کاناپه همون طور که خیره اونجا رو می کاویدم گفتم حتما مری از همون سم ایرانی که براش فرستاده بودند زده و به من نگفته تا سورپرایزم کنه و این نسل کشی هم حا…

برای تو هم

اینجا خیلی خوبه از اون کنج هاست که انگار زمان توش نمی گذره  می خواستم اونجا عکس پروفایلم رو عوض کنم ، خودم بشم .. اما دلم نیومد انگار همون قبلی خودمه و باید این خودم رو عوض کنم. دلم برای خودم تنگ شده بود ...

می دونی از کی فال حافظ نگرفتم؟

به دستای غریبم روی کیبورد نگاه می کنم پر شده از لکه های ریز اگزما ، انگار به ننوشتن بیشتر حساس بودن تا خشکی هوا، به تعللم بی توجه سعی می کنم رهاشون کنم (مثل همین تعلل دوم و سوم شخص خطاب کردنت تو سطر بعد) نه فقط دستهام رو که تمام باری که این مدت رو شونه هام سنگینی می کرده...  می دونستم امروز که بیام حتما نامه ای ازت هست. همون حس عجیب مشترک اما نمی دونستم از اون نامه های اطلاع رسانی که فوروارد تو آل می کنن و حتی موقع نوشتنش احتمالا یادت هم نبوده که منم جزو لیست هستم . یادم نیست از اون اندک مجال پس از سلام که طلب کردی چند وقتی می گذره اما انگار هزار ساله که نیستی . تو هزاره پیش می خواستم از مادر شدن برات بگم ازتموم مدت انتظار و لذت و بعد درد و ترس و اضطراب و باز هم آرامش و لذت و درد ، تب ، شب بیداری و استیصال و گریه پا به پای موجودی که زمینی نبود و تحمل زمینی شدنش فرای توانم بود اما مثل همه حس های ناب از دست رفته بازهم سخت تر شدم. و باز لذت و ترس و دلهره وفرای اینها مادر شدن و همون حس همیشگی تنهایی اما اینبار با مسئولیتی سنگین تر از همیشه و شونه های کم تحملی که هر روز بار جدیدی روش گذا…