سه‌شنبه، بهمن ۷

می دونی از کی فال حافظ نگرفتم؟

به دستای غریبم روی کیبورد نگاه می کنم پر شده از لکه های ریز اگزما ، انگار به ننوشتن بیشتر حساس بودن تا خشکی هوا، به تعللم بی توجه سعی می کنم رهاشون کنم (مثل همین تعلل دوم و سوم شخص خطاب کردنت تو سطر بعد) نه فقط دستهام رو که تمام باری که این مدت رو شونه هام سنگینی می کرده...  می دونستم امروز که بیام حتما نامه ای ازت هست. همون حس عجیب مشترک اما نمی دونستم از اون نامه های اطلاع رسانی که فوروارد تو آل می کنن و حتی موقع نوشتنش احتمالا یادت هم نبوده که منم جزو لیست هستم . یادم نیست از اون اندک مجال پس از سلام که طلب کردی چند وقتی می گذره اما انگار هزار ساله که نیستی .
تو هزاره پیش می خواستم از مادر شدن برات بگم ازتموم مدت انتظار و لذت و بعد درد و ترس و اضطراب و باز هم آرامش و لذت و درد ، تب ، شب بیداری و استیصال و گریه پا به پای موجودی که زمینی نبود و تحمل زمینی شدنش فرای توانم بود اما مثل همه حس های ناب از دست رفته بازهم سخت تر شدم. و باز لذت و ترس و دلهره وفرای اینها مادر شدن و همون حس همیشگی تنهایی اما اینبار با مسئولیتی سنگین تر از همیشه و شونه های کم تحملی که هر روز بار جدیدی روش گذاشته می شد و خیلی حرفای دیگه از همون جنسی که می دانی و می دانم ...
اما هزار ساله که دیگه ازشون گذشته ، مثل پیرزنی رها شده که حسرت درچشمان آب مرواریدی اش قوطه می خورد و منتظر رهگذری است که لختی کنارش بنشیند و بلند بپرسد ننه جان از آن قدیم ها، از جوانی ات چیزی یادت هست؟ و بعد حسرتش اشک شود و بچکد و همراهش ابتدا آرام آرام و بعد سیل واژگان که دیگر بند نیاید و حتی پس از رفتن جوانک هم خاطره بگوید و بگوید و بگوید و بگوید ....



که باز هم نیستی  !!!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر