چهارشنبه، بهمن ۸

و تو اصلا نمرده بودی ...

درو که باز کردم بوی عجیبی خیلی سنگین نشست تو دماقم ،هیچ تصوری ازش نداشتم معمولا بعد از یه غیبت طولانی خونه بوی خالی می داد آره دقیقا بوی خالی! ولی اینبار یه جور دیگه بود. تو ذهنم براش دلایل قانع کننده می چیدم که حتما مری قبل از سفرش به خونه سری زده و سمپاشی کرده. آخه می گفت آخرین بار که اومده بود چند تا سوسک دیده و اسپری زده بود ،که با همین حرف تو دل منو دور از خونه خالی کرد که خدایا من از سوسک متنفرم آخه ، با همه چی کنار میام ولی این یکی نه و تو تمام مدت تا دلم هوای خونه می کرد همش نگران اون چند تا سوسکی که می گفت بودم و حالم گرفته می شد . بعد فکر کردم شایدم بخاطر زمستون و سرماس ولی دلیل خوبی نبود و همه این فکرا تا رسیدن به هال ادامه داشت که دیدم چند تا سوسک طاق باز تو هال خوابیدن و نگاهم دنبالشون تا آشپزخونه رفت ،نانا رو محکم تر بغل کردم و چشمم به آب تیره ی زیر یخچال افتاد ، بو اینجا بیشتر بود ، پا جلوتر نگذاشتم و و عقب عقب نشستم رو کاناپه همون طور که خیره اونجا رو می کاویدم گفتم حتما مری از همون سم ایرانی که براش فرستاده بودند زده و به من نگفته تا سورپرایزم کنه و این نسل کشی هم حاصل همون سمه ، داشتم به خودم امید می دادم که در بسته شد. میم جان آخرین چمدون رو هم گذاشت و نگاش به من افتاد، رفت سمت آشپزخونه و اول در یخچال رو باز کرد ... آره تو تموم اون لحظه ها توام بودی و داشتی با چشمای خمارت نگام می کردی ولی من  اصلا تو شرایطی نبودم که با تو حال و احوال کنم بگم آره جان جانان بازم برگشتیم به تنهایی خودمون و بیا لختی کنار دلم بنشین تا برات سفرنامه بگم اونم سفری که لحظه لحظشو کنارم بودی که گفت آخ فیوز یخچال از نمی دونم کی پریده ....
گندابه ی مرغ و ماهی و گوشت ، سبزیهای یخ زدی ایرانیم کف آشپزخونه جاری بود سرتو کج کرده بودی انگار تقصیر تو باشه با چشات می گفتی که متاسفی اما مگه دردی دوا می کرد جالب اینه که دیگه گریه ام هم نمی گیره جدی می گم این چندمین باره فکر کنم دیگه کلا رد کردم . میم جان دیگه هیچی نگفت فقط آروم پالتو و لباسهاش رو درآورد و روی صندلی انداخت جارو رو برداشت و نعش ها رو همچین با احترام و سکوت و مراسم خاصی جمع کرد. از کابینت چند تا حوله و دستمال بی مصرف و کیسه زباله برداشت کشوها رو مستقیم توی کیسه خالی می کرد و تا مرز تهوع پیش می رفت و کشوی بعدی، رنگش پریده بود من توی هال عق می زدم ولی داشت مقاومت می کرد نانا همچین آروم نشسته بود که انگار اونم می فهمید میم جان احساس گناه می کنه و انگار تقصیر اون بوده که فیوز پریده و نشونی خونه خالی رو اون به سوسکا داده . می دونستم چقدر خسته است و دوست داشت بدون باز کردن چمدونا تا غروب بخوابه ولی تا غروب تو آشپزخونه بود و بعد از شستن کامل یخچال نشست تو هم نشستی  آه کشیدی و گفتم باقالی هایی که مامانی برام فرستاده بود، آلوها ، سبزی قرمه تو اخم کردی میم جان گفت بهش فکر نکن دیگه گذشت ولی نمی شد این بار حتی یه بسته هم با خودم نیاورده بودم تو بی خیال به نانا خندیدی هنوز کاپشنش رو درنیاورده بودم گفتی دل کندن دیگه راحت شد ، خندیدم، میم جان هم خندید . به عادت هر بار دراز کشیدم و گفتم راست می گن که هیچ جا خونه آدم ن ... نه می شه بقیشو خندم گرفت میم جان هم خندید نانا فکر کرد بازیه جدیده و خندید . تو داشتی چمدوناتو می بستی ....

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر