پست‌ها

نمایش پست‌ها از February, 2015

بگذار ما را چنین روایت کنند ...

تصویر

که برون در چه کردم؟

در دیر می زدم من ، ز درون صدا برآمد  که درآی، ای عراقی، که تو خود حریف مایی

لطفا با یخ شکن وارد شوید

راست می گفتی قبل تر ها نوشتن راحت بود، تلاش نمی خواست ، آنقدر حرف بود که معطل نماند و سرزیر شود. الان اما نمی دانم. حالم خوب است دیروز برف مبسوطی بارید آنقدر بارید که یاد سالهای قبل بیفتم و زمستان های زیبا و سرد که همه چیز یخ می زد جز کلمه ها ! دلم می خواهد پیاده راه بروم اما فرصت ندارم. بین خودمان بماند فکر می کنم اگر دوباره پیاده روی کنم از شر این اضافه وزن باقیمانده از بارداری خلاص می شوم و زیبا خواهم شد! برای همین است که فرصت ندارم چون می ترسم پیاده روی هم بی فایده باشد و می خواهم آخرین امیدم را زنده نگه دارم. میم جان می گوید اصلا حالا زیباتری ، آن وقت ها زیادی لاغر بودی، لبخند می زنم اما دندانهایم را بی رحمانه به هم فشار می دهم، و آن زمان دلم می خواهد مثل یک پلنگ زخمی بدرمش !!!همیشه مثل بچه ها مرا گول می زند و از همان روشی استفاده می کند که مطمئنا جد بزرگوارش هم همین دستورالعمل را غریزی انجام می داد. و جالبتر اینجاست که منم هربار گول می خورم البته مثلا ولی خب در نتیجه فرقی هم نمی کند. روبروی آینه دیگر موهای سفیدم را نمی شمارم و یواشکی کرم دور چشم و روز و شب استفاده می کنم ... م…