پست‌ها

نمایش پست‌ها از September, 2016

تو عجيب مي چسبي

تو مي چسبي  مثل آفتاب كم رمق ظهر پاييز مثل ديزي روز تعطيل مثل چرت  بعد از ديزي مثل نان خامه اي بعد از چرت نيمروزي  مثل چاي بعد از خوردن شيريني مثل حافظ بعد از چاي  مثل نوشتن بعد از تفال  مثل باز كردن پاكت نامه ات بعد از سالها  مثل تصور چشم هات وقت نوشتن  مثل صداي خنده ات وقت شوخي مثل بوي عطر دست هات بعد از ديدن خطت  مثل حس ضربان نامنظم قلبت  مثل گونه هاي گر گرفته ات  مثل حضورت  مثل آغوشت  كه نيست  كه نه به من  به خاك شايد  به فرشته ها  به خدا 





كه نيستي ....

بگفتا دوری از مه نیست در خور... بگفت آشفته از مه دور بهتر

پاییز آغاز دوگانگی های من است ، روز اول پاییز انگار که دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش یک حس عجیب غرور و سرخوشی دارم و این مختص امسال نیست اول مهر دیوانگی های من هم شروع می شود روز اول چنان با غرور و سرخوشی راه می روم که انگار سند شش دانگ پاییز را تازه به نامم زده اند و خدا نکند که باد و باران و بوی پاییز و برگ های پاییزی هم چاشنی اش شوند که مسیر کار به خانه و برعکس را سرمست و غزل خوان بیایم.   اما همه این ها مخصوص همان روز اول مهر است و بس. از فردا من می مانم و بی قراری و دلشوره های پاییزی که تا چند سال پیش قابل درک بود اما این حجم دلتنگی و عاشق پیشگی و دیوانگی برای یک مادر کمی بیش از حد معمول زیاد است. و من انرژی مضاعفی می خواهم برای شاد بودن و شاد نگه داشتن . هی حواسم را پرت روزمرگی ها می کنم و خرید و بازی و هزار مشغله روزانه که نازنین می گوید مامان می شه بارونو بهم نشون بدی؟ باز به شانه خودم می زنم و خودم را از رویا بیرون می کشم به کار خانه که نازنین می گوید مامان شب شده وااااای ببین ماه تو آسمونه بیا بریم ببینیمش. آخر چرا تو بین این همه عروسک و اسباب بازی باید با ماه هم صحبت …

اقرب من حبل الورید

موشکافانه  صبح به صبح  سرنگِ امید در دست  دنبال ِرگ حیات می گشت 

تو کجایی در این روز شهریوری

یک حس خوب مثل اکسیژن می ماند اصلا مثل گرفتن لوله جاروبرقی ، حنجره ام را می گویم انگار با یک مکش قوی چیزی که گیر کرده باشد بیرون بیاید ، نفسم تازه شد. ولی نمی دانم شاید اینجا را با بغض ساختم که هروقت بازش می کنم خوب ترین حس دنیا هم حزن می شود. یک لبخند پر از بغض و حرف دارم .  امروز سالروز یکی از مهمترین روزهای زندگی من است . مثل همیشه شادی یا حزن فراتر از ظرف تحملم را تو باید بفهمی .  نمی خواهم فکر کنم که اصلا اینجا را نمی خوانی و از حال و هوایت هم هیچ دلم می خواهد همه چیز مثل گذشته باشد همان طور که برای من ... هرجایی که ردپایی از نوشته است می جورم ، من از کی در نوشتن عاجز شدم؟ این قدر آرام و بی صدا اتفاق افتاد که نشانه ای هم ندیده ام . شاید از همان دو هفته ای که از من بی خبر ماندی،همان وقت که برای اولین بار عصبانی شدی ، همان روز که به نوشته هایم اعتراض کردی ،همان وقت که اولین بار برایم نوشتی و مات ماندم ، گفتی که مردم خودشان داغ دارند و تحمل داغ دیگران را نه، گفتی که از رفتنم خون دل خوردی یا من این طور فهمیدم، گفتی رفیقیم یا من این برداشت را داشتم گفتی به جهنم ولی به بهشت رهنمونم شدی…