پسندم آنچه را جانان پسندد

روغن خيلي داغه و با ريختن سيب زميني ها مي پره ،پسرك به زور منو كنار مي زنه تا بياد پاي گاز ، بهش راه نميدم و با قربون صدقه مي گم كه خيلي خطرناكه و بايد بره كنار ولي اصرار داره بياد بغلم ، باز جلوشو مي گيرم و اونم شروع مي كنه گريه كردن و محكم پاي منو بغل مي كنه،.نمي تونم بغلش كنم خيلي خطرناكه و از طرفي هم غذا داره مي سوزه، مثل اكروبات بازا يه پام رو دورتر رو هوا نگه داشتم و سعي مي كنم ارومش كنم ولي تا به خواستش نرسه كوتاه نمياد. يه ربعي به همين منوال مي گذره و همين طور گريه مي كنه و من هم به كارم ادامه ميدم.
چشمام رو مي بندم ؛
تصوير خيلي آشناست، چند وقتي هست محكم به پات چسبيدم و زار مي زنم و چيزي مي خوام ، نكنه تو هم پات رو بلند كردي و عقب نگه داشتي و صداي موزيكتو بلند كردي ؟؟؟
مگه نگفتن الحاح الملحين رو دوست داري؟ منم همون شاگرد تنبلم كه من عباده المومنين رو نديدم.

 تو بغلم كن ...

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

تو کجایی در این روز شهریوری

لطفا با یخ شکن وارد شوید

زندگی در حباب