مي خوام نگاهم كني ...

فرفري موچين رو برداشته و دنبال خواهرش كرده ، اون هم ترسيده مياد پشت من قايم ميشه ، فرفري تا چشمش به من مي افته صداشو لوس مي كنه موچين رو سمت من مي گيره و مي گه ماااامااانيييي  آچ آچ (به هر شي تيزي مي گه) و جوري وانمود مي كنه كه انگار اون تهديد شده و موچين رو كه مي گيرم ميگه تَسيدم (از ترس نجاتش دادم:)) 
خندم مي گيره نمي دونم بايد چه عكس العملي نشون بدم ، فقط به اين فكر مي كنم  تو هم از گناهكاراي بانمك خوشت مياد؟ 


بي ربط نوشت: اين آهنگ مورد علاقه من و دختركه از عالم بزرگسالي

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

تو کجایی در این روز شهریوری

لطفا با یخ شکن وارد شوید

زندگی در حباب