پست‌ها

نمایش پست‌ها از August, 2017

از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت

یکی دو روز بود که احساس خستگی می کردم، دیروز قبل از ظهر با اینکه آفتاب وسط آسمون بود، سردم شد. کولر رو خاموش کردم و بارونی که از قبل سرکار جا گذاشته بودم تنم کردم و کز کردم جلوی مونیتور تا کمی گرم بشم . ظهر باید دنبال دخترک می رفتم و با بارونی بیرون رفتن اونم تو این هوا خیلی مسخره بود. سریع زدم بیرون شاید زیر آفتاب کمی گرم بشم . تمام استخون های بدنم درد می کرد. وقتی رسیدیم خونه سبزی پلو با ماهی دیروز رو گرم کردم برای بچه ها و جلوتر از اون ها رفتم زیرپتو، چشم هام هم درد گرفته بود ، اصلا نمی دونستم چه اتفاقی افتاده ، نه خوابم می برد نه گرم می شدم ، فرفری هم اصلا قصد خواب نداشت. دوش آب داغ گرفتم ولی باز هم بی فایده بود و رفتم که بخوابم ولی خوابم نبرد. بدن دردم هی بدتر می شد و از اون بدتر درد بالای چشم ها و سرم بود انگار دو تا توپ پشت چشم هام بود و با هر تکون سرم به همدیگه برخورد می کردند. با خودم فکر می کردم اگر حالا اتفاقی برام بیفته چی می شه؟ جدای خودم به بچه ها فکر کردم و از خدا خواستم بخاطر اونا فعلا به من مهلت بده بعد به مادرم ...  بعد به هیچ چیز ... سرم درد می کرد ... دلم می خواست…

ندوني از خودت كجا فرار كني ...

زن، خسته بود ... به اندازه ي سكوت ِ رنج ِ تمام ِ زنان ِ اعصار  به اندازه ي  خودش ...  زن،  تنها بود  به اندازه ي  تمام حرف هاي نگفته  به اندازه  حرف هايش ...

تصرف عدوانی

عشق به کلمه نیاز دارد. مدتی کوتاه می توان به حس ِ بی کلام اعتماد کرد، اما در دراز مدت، عشق ِ بی کلام و کلامِ بی عشق دوام نخواهد آورد . عشق جانوری است گرسنه ؛ خوراکش ارتباط، اطمینان دادن های ِ پی در پی و چشم به چشم هم دوختن است. وقتی چشم ها به هم بسیار نزدیک می شوند، چشم ِ هیچ کدامشان چیزِ دیگری نمی بیند.

غربت مادرانه

صداي جيغ و گريه هايش از گوشم بيرون نمي رفت، عذاب وجدان ديوانه ام مي كرد. هرطور بود خودم رو به اتاق كارم رسوندم و بغضم تركيد. به كسي نياز داشتم تا حرفم رو بفهمه و بدونه تنها گذاشتن بچه تو مهد اصلا چيز ساده اي نيست و دردش به اندازه نگراني براي خراب شدن روحيه اش در آينده وحشتناكه، به خودم و شرايطم و هر عاملي كه باعث مي شد دختركم رو بيازارم متنفر بودم، اگر از من بدش مي اومد چي، اگر به من بي اعتماد مي شد؟ من بدقولي كرده بودم. نمي خواستم برم ، هر طور شده مي موندم ولي اون روانشناس لعنتي نگذاشت ، گفت اين جدايي به نفعشه، وگرنه ديگه نمي مونه. كدوم نفع؟ مگر من چقدر زنده ام كه شاهد غمش باشم ؛ مگه چند سالشه كه از حالا به روح حساسش فشار بيارم ، يكي بايد كنارم مي بود تا كارم رو تاييد كنه ، داشتم عقلم رو از دست مي دادم. تو اينترنت چند تا مشاوره تلفني پيدا كردم ولي وقتي فكر مي كردم اين درد رو بايد از اول لحظه به لحظه به كسي توضيح بدم پشيمون شدم. می خواستم با کسی در ایران تماس بگیرم ولی کی؟ یا نگرانم می شدند یا سرزنشم می کردند یا مسخره ... هیچ وقت سختی های زندگیم رو انعکاس ندادم چون زندگی تو غربت قوان…

اندر احوالات تفاوت فرهنگي

همون روزاي اول كه به اين خونه اومديم، ايليا نِاوموويچ وقتي ديد كه ميم جان با دست چپش مي نويسه ، لبخند زد و گفت چه جالب تو هم چپ دستي! گفتم ولي شما كه با دست راست مي نوشتين؟  گفت الان ديگه اين موضوع طبيعيه ولي شصت، هفتاد سال پيش وقتي معلم ها ديدن چپ دستم، لاي انگشتم مداد ميگذاشتن و فشار مي دادن و تا مداد رو دست چپم مي گرفتم محكم ميزدن رو دستم و منو مجبور مي كردن با دست راست بنويسم ، خيلي اذيت شده بود تا عادت كنه با دست راستش بنويسه، مي گفت اونا موفق شدن نوشتن منو تغيير بدن ولي بقيه كارها رو نه، مثلا سنگ رو با دست چپم پرت مي كنم و ...  خلاصه شانس آوردي كه اينجا و در زمان قديم بدنيا نيومدي جانم :)

ديگه اسم تو رو هي زمزمه كردن ، واسه من نه تو ميشه نه فرقي داره .... ( ولي بارون اسمت تو سرم مي باره)

*فرفري ديروز بي هوا بغلم كرد و براي اولين بار گفت عشيژم ، اين قدر خوب بود كه تا شب هي بهانه جور مي كردم تا تكرار كند و بعد محكم بغلش كنم.  *پنجشنبه كه رفتم دخترك را از مهد بيارم ، نشسته بود كفش مي پوشيد كه براي بازي به حياط بروند ، حواسش به من نبود و محو صحبت دو تا بچه ديگه ، تا يوليا پتريونا اومد بيرون و تعريف كرد كه امروز فقط يه كم خوابيد و گريه كرد و بعد هم با هم دعوامون شد چون گفتم مامانت ظهر نمي تونه بياد دنبالت، اونم گفت اصلا من كوچولوام نمي تونم بيام مهد ، بايد پيش داداشم بمونم خونه . تا صداي من رو شنيد روشو به سمتم برگردوند ، بغض داشت ولي به زور خنديد، روش رو برگردوند سمت كمدش و گفت مامان همه وسايلم رو ببريم، من ديگه اينجا نميام. گفتم باشه فردا رو خونه استراحت كن ، هرچقدر يوليا باهاش حرف زد فايده نداشت و خيلي خونسرد گفت نميام مي دونستم اصرار فايده نداره چون به قول ميم جان دختر توئه . پس كمكش كردم و اومديم خونه . تو راه اومدم باهاش حرف بزنم كه گفت مامان بعدا صحبت كنيم! :)) (واقعا دختر منه) چند روز هرچي باهاش حرف زدم و وعده و وعيد دادم بي فايده بود و فقط يه كلام مي گفت ديگه نمي…

چله نشين غم توام

هرچقدر دلت سوخته باشد هزار سال هم بگذرد و همه يادشان برود زخمت خوب مي شود ولي جايش نه... مثل رد سوختگي  ، مثل يك داغ ، تيره تر است ، تازه اگر درست درمانش كرده باشي و گوشت اضافي نياورده باشد؛ همه اينا به عميق و سطحي بودن داغ و جنس پوست و خوش گوشتي تو هم بستگي دارد . ولي هربار كه چشمت به جايش بيفتد داغ دلت تازه خواهد شد. دوست داري يادت نرود ولي هرچقدر هم كه نخواهي، بهش فكر نكني، ولي با توست، شايد جايش را ليزر كني كه چشمت به ردش هم نيفتد ولي هنوز تكنولوژي آنقدرها هم موفق نبوده و اگر هم هست هزينه گزافي بايد پرداخت كه هركس نمي تواند. بعد يكسر به بيمارستان سوانح سوختگي كه بزني داغت يادت مي رود، و زخمت را پنهان مي كني، بس كه زخم ها و داغ هاي عميق تري هست و آدمهاي داغ ديده و صبورتر از تو ....دلم سوخته و عمقش هم براي ظرفيت كمم زياد است ...
اما آن كدامين داغ است كه بعد از ١٣٨٧ سال هنوز تازه است؟

و چه بي ذوق جهاني كه مرا با تو نديد

مي دوني از روزي كه رفتي به اندازه تموم روزهايي كه بهت فكر كردم  رفتم تجريش، چرم مشهد هنوز بسته نشده ، حتي شكل كيفا هم يادمه بعد سوار اتوبوس ونك شدم و من قسمت زنونه نشستم و ازون بالا شما دوتا رو كه صندليتون روبروي من بود نگاه كردم. داشتين پچ پچ مي كردين و مي خنديدين و من كيف مي كردم كه اين قدر با هم دوستين ، اتوبوس شلوغ بود، تو جام جم چند تا خانم كه كارمند صدا و سيما بودن سوار شدن ، بلند بلند راجع به كار امروزشون حرف مي زدن ، تو كه مي دوني حافظم زياد خوب نيست ولي اون اتوبوس رو سالهاست كه وقت و بي وقت سوار ميشم و هنوز روي اولين صندلي ميشينم و همون مسافرا سر جاهاشون مي ايستن، دير شده بود ، مي ترسيديم مغازه ها بسته شن ، اخه وقت نداشتيم و تو فردا بايد تو همايش شركت مي كردي و مي خواستيم برات كفش بخريم ، بعد اشاره مي كردي بلوتوثم رو روشن كنم ( اخه اون موقع كه هنوز تلگرام و اينستا و اينا نبود) بعد عكسي رو برام مي فرستادي كه تازه گرفته بودين ، خوب يادمه دستاتون روي هم بود ازون ژستا كه همه بعد عقد مي گيرن و انگار اگر كسي اين عكس رو با حلقش نگيره اصلا عقد باطله ولي شما كه هنوز حلقه نداشتين ، دس…

يار ديرينه ببينيد كه با يار چه كرد

هيچ چيز تو دنيا بدتر از بدقولي نيست  ... بجز دروغ  و خساست و خيانت و دزدي و يه چند تا چيز ديگه  اصلا بقيش مهم نيست الان  اخه چرا بدقولي مي كنيد؟  چراااا 

يا رفيق

اگر چه دوست به چیزی نمی‌خرد ما را به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست چه باشد ار شود از بند غم دلش آزاد چو هست حافظ مسکین غلام و چاکر دوست
آخ براي دل مادري كه.هر شب خواب قاتل پسرش را خواهد ديد ، كم نيستند مادران بي قرار، خودم ديده ام مادري را كه سي سال است داروي اعصاب مي خورد و هنوز پريشان است. مي گفت در خواب يكسره جيغ ميزنم . با هر تلنگري بهم مي ريزد پرخاش مي كند بعد اشك مي ريزد و از من نالايق حلاليت مي طلبد . رضا و محسن خبر شدند و خوشند اما اخ براي كودكي كه هر شب بهانه پدر را مي گيرد ... اخ براي  محمد... آخ براي ما .... سرم بوي خون مي دهد ....  پسرك تسبيحم را پاره كرد ...  اخ براي دانه هاي تسبيح ... جدا جدا 

...

چنان مشتاقم ای دل‎بر به دیدارت که از دوری
برآرم از دلم آهی بسوزد هفت دریا را 
#سعدی

چشم هایت ...

شب تیره

شبی تاریک، در دشت تنها صفیر گلوله، در جاده تنها نفیر باد.
در دور دست نور ستاره‌ها به خاموشی می‌گراید.
شبی تاریک می‌دانم بیداری و در کنارگهواره کودک، پنهانی اشک‌هایت را پاک می‌کنی.
چقدر عمق چشمان شیرینت را دوست دارم.
چقدر دوست دارم و می‌خواهم چشمانت را.
شب تیره ما را از هم جدا میکند و میان ما دشتی تاریک و هولناک دامن گسترده،
تو را باور می‌کنم و همین باور در بارانی از گلوله ها جانم را نجات بخشیده.
در این نبرد مرگ بار، خوشحال و آرامم چون می‌دانم هرچه که مرا پیش آید، تو با عشق استقبالم خواهی کرد.
از مرگ نمی‌هراسم بارها بس بسیار با او روبرو شده‌ام و اکنون نیز گویی برابرم می‌رقصد و می‌رقصد.
تو به انتظارم هستی.
همسرم و در کنار گهوراه کودک بیدار برای همین می‌دانم که هیچ اتفاقی، هیچ اتفاقی برایم نخواهد افتاد.


بازخوانی فرهاد

دست از طلب ندارم تا کام من برآید

اول از آخرش بگویم که هوووم :) قبول وقتی می دانم ایرادم کجاست و درست دست می گذاری روی ضعفم لال می شوم خب  همه شرایط هم که جور شود، تو بخوان اقتصادی و فرهنگی و سیاسی و اجتماعی و هرچه که هست اما این بی قراری تمام نخواهد شد. یک خلاء ، یک جای خالی ، یک حفره هایی درونم هست که با هیچ چیز پر نمی شود. این را امروز به تو می گویم اگر خواستی درس بخوانی، کار کنی، دنبال هنر بروی، موسیقی بنوازی، دوست پیدا کنی، ازدواج کنی، بچه دار شوی اصلا هر چیز جدیدی که خواستی  به زندگیت بیاوری فقط به نفس آن کار فکر کن نه هیچ چیز دیگر. اگر چیزی درونت خالی است ، اگر بی قراریت پایانی ندارد این را بدان که هیچ کدام این ها آن گزینه ی مناسب نیست که در جای خالی جایش دهی که اگر اینگونه کردی خودت که هیچ دیگران را هم با نخی بدرنگ به بی قراری هایت وصله کرده ای. می دانم که می فهمی چه می گویم و منکر آرامش کنار خانواده و باقی این حرف ها نمی شوم ، حرفم چیز دیگری است ، آرامش عمیق تری است ، همان تنهایی است که هر چقدر هم تن ها باشند بازهم هست. می دانم باید افسار دل را به کسی سپرد که کج نرود همان یکی که یکی نیست، می فهمم باید خودم ب…

یا من لیس الا هو

دخترک بعد از یک هفته فهمید که مهد کودک هم آن چیزی که باید باشد نیست و سر ظهر با بغض زنگ می زند و تا صدایم را می شنود اشک هایش سرازیر می شود و من ... دلم برایش پر می کشد و خودم هم ... بال درمی آورم و به خانه برمی گردیم . امروز یولیا پتریونا گفت باید با او حرف بزنی و بگویی که نمی توانی بیایی و بعد هم نیایی ، این هم جزئی از پروسه عادت است. برای هر کس یک شکل ، یکی از روز اول گریه می کند و دل نمی کند یکی هم مثل دخترک بعد از یک هفته. باید بداند شما هر روز نمی توانید بین روز دنبالش بیایید و کار دارید. این ها همه طبیعی است . می گوید و می گوید و من هم سر تکان می دهم - یکی باید باشد که هر ظهرمن هم زنگ بزنم تا صدایش را بشنوم بغض چند ساله ام بترکد و بعد بیاید دست کودکی که منم را بگیرد و با خودش ببرد ، بی حرف، با لبخند ... برایم بستنی بخرد ، تا خانه برایم شعر بخواند و در آغوشم بگیرد که من هم دلم نگیرد از این روزگار، از هوای دلگیر، از غربت دلی که کسی نمی فهمد، یکی که همه چیز را بداند و من نگویم - بعد دست دخترک را می گیرم و می گوید آخر دلم برایت تنگ می شود، دلم مچاله می شود، می گویم دل من بیشتر برا…

آني كه نيست

كلاه قرمزى عادت دارد وقتى برایش قصه تعريف می‌كنند بپرسد: "يكى بود يكى نبود ينى چى؟ ینی یه نفر بود یه نفر دیگه نبود؟ مثلا من بودم پسر خاله نبود؟". مجرى هم عاجز شده و از هر كى مى‌خواهد قصه بگوید خواهش مى‌کند كه يكى بود يكى نبود را نگوید.
اما این سوال جواب دارد. و نمی‌فهمیمش زیرا درست ادایش نمى كنيم. در این عبارت از دو نفر حرف زده نمی‌شود بلکه سخن از یک نفر است که نفر نیست. یکی‌ست که یکی نیست. اگر درست بخوانیم معنى‌اش مشخص می‌شود. بايد طورى بخوانید كه اين معنى را بدهد: «يكى بود كه يكى نبود». يا: «يك نفر بود كه يك نفر نبود». يكىِ دومى را بايد با تشديد روی كاف بخوانید:
Yeki bood, yekki nabood
آن كسي كه يكى است اما يك نفر نيست، خداست. «يكى بود، يكى نبود» و آن یک نفر که نفر نیست «جز خدا هیچکی نبود». به طور خلاصه یکی‌ بود یکی نبود همان «به نام خدا»ی ابتدای قصه است. یا به عبارتی یعنی: خدا این قصه را به وجود آورده.




عليرضا روشن

دلم پرنده ای در قفس

دلم شاخه ای  که می خواهد با پرنده پرواز کند دلم شاخه ای  که در وداع با پرنده تکان می خورد*
باقی همه سکوت است  که به سخن اگر آید  حقیر شود؛ چون نمی پسندی حقارتش را  گوش کن تا به سماعت اوج گیرد ...

* علیرضا روشن

حول حالنا الی احسن الحال

"روزي مولانا پس از درس ،از مدرسه پنبه فروشان سواره بيرون آمد، شمس بيرون مدرسه او را ديد وپرسيد كه محمد "ص" برتر است يا با يزيد؟ مولانا جواب داد: واضح است  محمد"ص" برتر است. وشمس پرسيد پس چرا محمد"ص" گفت: " ما عرفناك حق معرفتك (خدايا آن چنان كه بايد تو را نشناختم ) اما بايزيد گفت :" سبحاني ! ما اعظم شا‌ني " ( منزّهم من!چه بلند مرتبه ام !)؟ گويند مولانا با شنيدن اين سخن از هوش رفت و از استر افتاد.*
بعضي نيز مانند جامي در نفحات‌الانس گفته اند مولانا جوابي داد كه شمس از هوش رفت.
و آن جواب چه بود؟مولانا، در جواب شمس، می گوید به خاطر آن است که ظرفیت بایزید سخت تنگ بود و به نوشیدن قطره ای از می مست شده بود و آن فریادهای مستانه را سر می داد. اما، ظرفیت اقیانوس گونه پیامبر، چندان فراخ بود که با وجود دریاهای معرفت، که در او ریخته بودند، همچنان احساس عطش می کرد و باز از خداوند می خواست که بر او بیشتر فرو ریزد.
گفته اند که وقتی شمس این جواب را از مولانا شنید نعره ای زد و بی هوش شد.
این آغاز دوستی و رفاقت عمری آنان بود.


*افلاكي در مناقب العارفين

هر انسان پيامبري است با رسالت لبخند :)

تصویر
راستش را بخواهي يادم نبود :)  خيلي چيزهاي ديگر هم هست كه اگر تو و يا الف يادآوري نكنيد فراموششان كرده ام. امروز موقع برگشتن به خانه به شباهت هاي شما فكر مي كردم، كه انگار خدا تو را نسخه اي ديگر از الف آفريده با اندكي دخل و تصرف . حتي ماه تولدتان هم يكي است. و حافظه هاي عجيبتان ،  بعد در خيالي سرخوشانه شما را زوج تصور مي كردم( و باز نشانه اي) كه چه خوب بود البته براي شما را نمي دانم ، به خودم فكر مي كردم :)) و بعد دلم نمي خواست كه هيچ كدام ازدواج كنيد مثل كودكي هايم كه چشم ديدن خواستگارهاي خاله را نداشتم و وقتي ازدواج كرد تا چند ماه قهر بودم :)  همه اين فكر و خيالات نتيجه طرب و ترب سرخوشانه ات بود با لبخندي كه اين روزها روحش در نامه هايت كمرنگ بود.  گفتي بدبختي ؛ خيلي وقت است كه از خودمان براي خودمان مي نويسيم و اگر نشان دادن بدبختي است كه هر دو مثل هم هستيم و كجا را بهتر از اينجا براي درد و دل و نق زدن هاي هميشه كه براي كسي نمي توان گفت جز خودت سراغ داري؟ البته براي تو تراژدي آغاز شده است و بدبختي نيست :)) دكتر ديناني مي گويد: شخص در مرحله عاشقی، نه خوشبختی را حس می کند و نه از بدبخت…