یکشنبه، اردیبهشت ۲۴

بی ما رست ان

همه چیز شکل قدیمی اش را حفظ کرده بود 
صندلی های لهستانی ، دیوارهایی بسیار بلند که از یک جایی به بالا طراحی ویترای داشت ؛ روی دیوارها کاغذهای نقاشی رنگ روغن چسبانده بودند ... بدون قاب ؛ 
بیمارستان مرا یاد فیلمهای زمان جنگ جهانی دوم می انداخت یکی از نقاشی ها تصویر ویولنی بود که با پونز به دیوار چسبانده شده بود ... یک جور وصله ی ناجور ... تمام سعی خود را کرده بودند که رنگ مرگ را با کمترین امکانات از ساختمان قدیمی بگیرند ... اما تمام مدت صحنه صحنه ی فیلمهای زمان جنگ جهانی دوم از جلو چشمم می گذشت ... قسمت پذیرش مثل تمام بیمارستانها یک نیم دیوار کوتاه بود که پشتش سه پیرزن نشسته بودند از سقف تا روی پیشخوان میله هایی کشیده شده بود که مرا یاد پنجره های فولادی اماکن مقدس می انداخت ... صندوق هم مثل دخمه ای بود که فقط یک پنجره کوچک با یکی از همان میله ها داشت ؛ مثل اتاق اعتراف کلیساها بود ... دور خودم می چرخیدم و در و دیوار را نگاه می کردم ، روی دیوارها به دنبال رد خون کشته شده گان جنگ بودم یا شاید هم انتظار روایت داستان آدم ها ؛ سربازهای زخمی و پرستارهای زیبا.... نگاهم التماس شد و بر تن دیوار نشست ....
آه که اگر دیوارها زبان داشتند ...

هیچ نظری موجود نیست:

پاییز بود، پا لیز بود ...

می خواستم بنویسم حالم خیلی خوب است ، از آن خوب هایی که منتظرم هر لحظه خبر خوشی برسد و خوب تر شوم . ته دلم جای یک شادی بزرگتر ضعف می رفت ، ...