سه‌شنبه، خرداد ۳۰

روایت 4

غروب به خانه بازگشت 
کبوتری بی قرار 
تن به دیوار اتاق می زد 
شیشه های روی زمین را ندید 
دوید 
پرنده ترسیده بود 
او بیشتر 
رهایی پرنده رهایش ساخت 
رد خون روی زمین بود 
بغضش شکست 
آن شب 
زود خوابید 

هیچ نظری موجود نیست:

این مخلوقات ساده ی بامزه ؟!

می گم دندونم درد می کنه ، مثل اسب آبی ریسه میره : تو که دندون نداری ، بقیه هم پشت سرش هی حرفای بی مزه می زنن و می خندن از خندشون خندم می گ...