پنجشنبه، مرداد ۲۶

بی خبر رفتی

گلدان هایش را به امانت سپرد 
و رفت 
.
.
تو که زبان شمعدانی ها را می دانستی 
عطرشان را به که سپردی ؟
تو که بی خبر رفتی 
هنوز هم مرا یادت هست؟

۱ نظر:

ناشناس گفت...

یادها
بادها
و خاطراتی که عطر شمع دانی های شمالی ترین لحظه های این جنوبی ترین مرد را به دستان تو سپرد



مرد

این مخلوقات ساده ی بامزه ؟!

می گم دندونم درد می کنه ، مثل اسب آبی ریسه میره : تو که دندون نداری ، بقیه هم پشت سرش هی حرفای بی مزه می زنن و می خندن از خندشون خندم می گ...