باور کن

این بار فرق می کرد ، همه چیز فرق می کرد حتی نگاهم به خانه ها هم عوض شده بود رفتارم طوری بود که از چند کیلومتری داد می زد من نیستم. ناخودآگاه تغییر را در چشم همه زل می زدم. فکر می کنم اینها نشانه باور است.کم کم باور می کنم که باید برگردم . باورت نمی شود ولی همیشه اتفاقات مهم زندگی من وقتی افتاده که نگاهم مثل همین سفر بی روح بوده. همیشه در اوج ساکن می شوم و ترجیح می دهم دراز بکشم و بگذارم جریان سیال زندگی مرا با خود ببرد به هرکجا خواست و بعضا ناکجا که دلش خواسته خب. من آدم منفعلی هستم و این را الان می فهمم. هزار و و یک برنامه و نقشه برای خودم می ریزم بعد یکجا می نشینم تا خودش عملی شود بعد هم که نمی شود باز همین طور می نشینم و به عملی نشدنش زل می زنم و یک برنامه جدید می ریزم. حدود دو سال از آخرین تصمیمم به ترجمه می گذرد و بعد از چندین کار ریز و بدرد نخور که اصلا یادم نمی آید کجا گم و گورشان کرده ام دیروزیک کتاب جدید دست گرفته ام البته به همین سادگی هم که نه بعد از کلی سرچ و بالا و پایین و ناله و نفرین و مشورت و اطمینان از آینده نشر و هزار زحمت دیگر این ها را هم فقط برای این می نویسم که تو هم بدانی و چند وقت بعد با هم همینطوربنشینیم و زل بزنیم به همین روزهایی که رفته شاید این بار جور دیگری تمام شود. رسیدن به باور برگشتن به همین سادگی ها که می نویسم و می خوانی بود یکی از روزهای همین سفر که به بیرون رفتن و دیدن دوستان تمایل نشان ندادم و ترجیح دادم که بخوابم به این نتیجه رسیدم که باید برگردم و تمام.
دخترک بیدار شد و طبق معمول تمام صفحاتم را بست و بهم ریخت ، می خواستم مثل همیشه این بار هم نگاه کنم و بروم سراغ کار بعدی که جذبه ای نگذاشت باید نامه هایم را چک می کردم . همانطور که بغلم بود نامه ات را دیدم و تعجب نکردم. برایش خواندم ، اندوهگین شدم ، در دلم تسلیت گفتم و چشمم جلوتر میان کلمات می دوید که ناگهان نفسم ... عجب..شیر... لعنتی این کشور این همه جا دارد آنوقت باید صاف بروی وسط خاطرات من . بغضم را قورت دادم و باز هم به آیاتمان بیشتر ایمان آوردم. بعد از چند وقت بی خبری نصفه شب رسید محکم بغلش کردم ریش هایش یکی در میان پرزمانند درآمده بود گفتم شبیه کیوی شدی گفت دختر تو نمی فهمی غمِ غروب آنجا چه می کند.روی تپه ای می نشینم و بلند می خوانم ، خندیدم و گفتم مثل گرگ ها! مکث کرد، عاقلانه گفت مثل گرگها ... اولین بار همانجا بود بعد از اولین مرخصی تغییر کرده بود، همینطور یکهویی.. ظاهرش هم لاغر شده بود و آفتاب سوخته اما تغییر کرده بود مامان یواشکی با گوشه آستین اشکهایش را پاک کرد . نگاهش کردم ... مرد شده بود .
این بار اما فرق می کند همه چیز فرق می کند 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

تو کجایی در این روز شهریوری

لطفا با یخ شکن وارد شوید

زندگی در حباب