سه‌شنبه، خرداد ۳۰

روایت 3

صبح شده بود 
دیرتر از همیشه برخواست 
برای اینکه یاد تنهایی نباشد 
اصلن هم آرام قدم بر نمی داشت 
چه خوب که همیشه دمپایی داشت 
در خیابان همه چیز خوب به نظر می رسید 
پیرمرد کارگر را دید 
یاد دوستش افتاد 
که بخاطر موهایش باب راس صدایش می زد 
چشم در چشم شدند 
دلش ریخت 
خجالت کشید 
چیزی در نگاه پیرمرد بود 
انگار که می دانست 
وای 
شیشه ها ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر