جمعه، شهریور ۱۰

این روزها حال دلم زیاد خوب نیست

چند روز آخر را صبح تا شب با هم بودیم و طبق معمول آنقدر می خندیدیم که تمام عضلات صورتم درد می گرفت . دیروز از صبح دنبال کارهای مانده دویدیم و ساعت دوازده و نیم شب دوباره آمد تا برای خرید یکسری وسایل ضروری و چمدان که کم آورده بود به فروشگاه شبانه روزی برویم ... انگار رفتنش باورم نشده بود و چند بار به شوخی هم گفتم بهتر که می روی اصلن هم جایت خالی نیست . وسایلی که خریده بودیم به داخل آپارتمان بردیم و هر کدام یک طرف چارچوب ایستاده بودیم که گفت : خب!  خیلی مواظب خودت باش! این را گفت و تکیه ام از در به دیوار ...  در نیمه بسته و تنها صداهای مبهمی که می شنیدم ...
 او هم رفت !
 لعنتی باز هم خداحافظی ...  انگار این خداحافظی هیچ جای دنیا نمی خواهد دست از سر من  بردارد ... هر بار به نحوی تا می خواهم پوست بیاندازم و به زندگی آرام عادت کنم پوستم را می کند ... شب سختی بود ... خیلی سخت!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر