این روزها حال دلم زیاد خوب نیست

چند روز آخر را صبح تا شب با هم بودیم و طبق معمول آنقدر می خندیدیم که تمام عضلات صورتم درد می گرفت . دیروز از صبح دنبال کارهای مانده دویدیم و ساعت دوازده و نیم شب دوباره آمد تا برای خرید یکسری وسایل ضروری و چمدان که کم آورده بود به فروشگاه شبانه روزی برویم ... انگار رفتنش باورم نشده بود و چند بار به شوخی هم گفتم بهتر که می روی اصلن هم جایت خالی نیست . وسایلی که خریده بودیم به داخل آپارتمان بردیم و هر کدام یک طرف چارچوب ایستاده بودیم که گفت : خب!  خیلی مواظب خودت باش! این را گفت و تکیه ام از در به دیوار ...  در نیمه بسته و تنها صداهای مبهمی که می شنیدم ...
 او هم رفت !
 لعنتی باز هم خداحافظی ...  انگار این خداحافظی هیچ جای دنیا نمی خواهد دست از سر من  بردارد ... هر بار به نحوی تا می خواهم پوست بیاندازم و به زندگی آرام عادت کنم پوستم را می کند ... شب سختی بود ... خیلی سخت!

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

تو کجایی در این روز شهریوری

لطفا با یخ شکن وارد شوید

زندگی در حباب