سه‌شنبه، مهر ۲۵

صدای سم ِ اسبان ِ خیالی

آقای خیال های گاه به گاه
بگذار خیال کنم که به جنگ با قبیله ی دشمن رفته اید ... آخر اینگونه رفتن را امید به بازگشت هست ...
و من هر روز با تفاخر به بانوان همسایه روی تپه های ابتدای آبادی می ایستم و همانجا دست روی پیشانی می گذارم و خیره ، راه بازگشتتان را می نگرم ... 
آقا دیر نکنید 
کویر پر از سراب است ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر