سه‌شنبه، آذر ۱۴

زود دیر می شود

دو سال بود که به هر دری می زد تا از ایران برود ، نمی شد . هر بار گرهی به کار می افتاد و مشکلی پیش می آمد.
تا می خواستی از مصلحت و حکمت حرف بزنی عصبانی می شد و می گفت حالا که خر خودتان از پل گذشته برای من ماندن مصلحت است؟ بالاخره با پشتکاری که داشت و سماجت بی حد موفق شد.
دختر اول خانواده بود و پدر خیلی دوستش داشت رفتنش را نمی خواست اما در مقابل اصرارش به نصیحتی پدرانه و سکوت قناعت کرده بود ، روز آخر وقت خداحافظی او خوشحال از رها شدن و به قول خودش آزادی زیاد به دلتنگی فکر نمی کرد و می گفت باید از حالا عادت کنیم و بیشتر به جا دادن وسایل سفر در کوله ی همراهش می اندیشید و پدر خمیده تر به نظر می آمد.
وقت بازگشت از فرودگاه تصادف کوچکی اتفاق می افتد و خانواده جراحتی سطحی برمی دارند، اما فشارخون پدر بالا رفته بود، دکتر می گفت به نظر می رسد بخاطر تصادف نیست ، شوک روحی و عصبی ... ده روز در بیمارستان با فشار خون 26 چشمش به در ماند و دلتنگ رفت ....

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر