و تنها تویی که عقده گشایی

باید با کسی حرف می زدم نه هرکسی ، اویی که نگویم و بداند و مثل همیشه های دیگر همانی که نیست 
هرچه سعی کردم با خانواده یا دوستی تماس بگیرم نشد ، انگار تمام خطها مثل بازی شمع و گل و پروانه دست به دست هم داده اند که گیرم بیندازند و بجای کمک پاپیچم شوند ... اصلا نمی شود و طبق همان قوانین نانوشته ی مرفی اکانتم تمام شده و حتی تلفنهای داخلی را هم نمی توانم بگیرم ، و همین لحظه که از سر ناچاری می نویسم ماریا درد می کشد و از نگرانی دستانم می لرزند و سرم درد می کند ، از روز دوم عید ساعت 8 صبح بیمارستان است و نیم ساعت پیش شوهرش گفت که تا چند دقیقه ی دیگر به اتاق زایمان می روند ، هر چقدر هم از مزایای زایمان طبیعی شنیده ام و گفته اند و از مضرات زایمان در ایران و سزارین و ... با دیدن شرایط ماریا هرچه لعنت بود به این سیستم مزخرف می فرستم که نه از آمپول فشار خبری هست و نه از مسکن و بی حسی و هیچ چیز دیگر که تا لحظه ی آخر که مادر جان دارد باید تلاش کند حتی اگر یک روز کامل را در بیمارستان درد کشیده باشد ... تا دیشب لحظه به لحظه تماس می گرفتم و حرف می زدیم و آخر شب هم به دیدنش رفتم با اینکه به قول خودش هنوز خنده روی لبانش بود رنگش زرد شده بود و لبهایش خشک بود ، برایش پونه دم کردم و بردم و مثل همیشه اول پرسید خوشمزه است؟ گفتم می دانم شکمویی شکر هم آوردم ، طعمش را دوست داشت گفت مثل نعناست و کمی ماساژش دادم و بچه ها هم فیلم گرفتند و ادا در آوردند که حواسش پرت شود و بخندد اما درد که می رسید دیگر نمی توانست نگاه کند و فقط لبهایش را محکم فشار می داد که متوجه نشویم ، چند ساعتی با ما بود و دردها که طولانی تر شد گفت من دیگر بروم و شما هم بروید استراحت کنید ، به من هم شکایت کرد که دختر تنبل چرا امروز سرکار نرفتی؟ دلم می خواست بمانم اما حس کردم بودنم کمکی که نمی کند بلکه با دیدن شرایط و درد کشیدن دیگران قیافه ام بدتر مایه ی عذاب است ، در لابی که نشسته بودیم یک دختر قد بلند و بانمک با پیراهن کوتاه لی سرمه ای رنگ وارد شد که موهای بلوندش را پیچ در پیچ با روبانهای رنگی مثل جاده پشت سرش بافته بود و شکم خیلی بزرگی داشت با خنده و شیطنت بچه ها وارد شد و گفت سلام به همگی و پشت سرش مادر و پدرش هم آمدند اما خبری از پدر بچه نبود بعد که رفت و لباس راحت برای زایمان پوشید برگشت و انگار در عرض چند دقیقه چهره اش تغییر کرد و خبری از دخترک خوشحال نبود به مادرش نگاه کرد و گفت می گویند فعلا زایمان نمی کنم شما را هم که بالا راه نمی دهند پس بروید و از دور دست تکان داد بعد طاقت نیاورد و نزدیک آمد و مادرش را بوسید و وقت رفتن نگاهش کرد هر دو بغض کرده بودند و اشک در چشمانش ستاره بود اما نچکید و زود رفت ، مادرش تا چند دقیقه بعد به در خیره شده بود ، متوجه ماریا شدم که اشکش را پاک می کند دلم خیلی گرفته بود ، کاش مادرش بود ، چرا من باید در شرایطی باشم که هیچ درکی از آن ندارم؟ می دانم که مثل همیشه مصلحتی هست و باید باشد اما چه چیز که این سر دنیا وقت زایمان جایگیزین مادر و پدر و دوست و نزدیکانش باشم ، من که همیشه از غم غربت در تنهایی ناله ها سر می دهم و مظلوم نمایی می کنم باید شاهد غربت دختری در وطن خودش باشم ...
صفحه ای که قرار بود بخوانم چند روزی است که باز مانده است و به خودم قول داده ام تا تمام نشده است نامه ای ننویسم ... اما ... این هم امتحان سختی است 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

تو کجایی در این روز شهریوری

لطفا با یخ شکن وارد شوید

زندگی در حباب