پنجشنبه، دی ۱۴

و تنها تویی که عقده گشایی

باید با کسی حرف می زدم نه هرکسی ، اویی که نگویم و بداند و مثل همیشه های دیگر همانی که نیست 
هرچه سعی کردم با خانواده یا دوستی تماس بگیرم نشد ، انگار تمام خطها مثل بازی شمع و گل و پروانه دست به دست هم داده اند که گیرم بیندازند و بجای کمک پاپیچم شوند ... اصلا نمی شود و طبق همان قوانین نانوشته ی مرفی اکانتم تمام شده و حتی تلفنهای داخلی را هم نمی توانم بگیرم ، و همین لحظه که از سر ناچاری می نویسم ماریا درد می کشد و از نگرانی دستانم می لرزند و سرم درد می کند ، از روز دوم عید ساعت 8 صبح بیمارستان است و نیم ساعت پیش شوهرش گفت که تا چند دقیقه ی دیگر به اتاق زایمان می روند ، هر چقدر هم از مزایای زایمان طبیعی شنیده ام و گفته اند و از مضرات زایمان در ایران و سزارین و ... با دیدن شرایط ماریا هرچه لعنت بود به این سیستم مزخرف می فرستم که نه از آمپول فشار خبری هست و نه از مسکن و بی حسی و هیچ چیز دیگر که تا لحظه ی آخر که مادر جان دارد باید تلاش کند حتی اگر یک روز کامل را در بیمارستان درد کشیده باشد ... تا دیشب لحظه به لحظه تماس می گرفتم و حرف می زدیم و آخر شب هم به دیدنش رفتم با اینکه به قول خودش هنوز خنده روی لبانش بود رنگش زرد شده بود و لبهایش خشک بود ، برایش پونه دم کردم و بردم و مثل همیشه اول پرسید خوشمزه است؟ گفتم می دانم شکمویی شکر هم آوردم ، طعمش را دوست داشت گفت مثل نعناست و کمی ماساژش دادم و بچه ها هم فیلم گرفتند و ادا در آوردند که حواسش پرت شود و بخندد اما درد که می رسید دیگر نمی توانست نگاه کند و فقط لبهایش را محکم فشار می داد که متوجه نشویم ، چند ساعتی با ما بود و دردها که طولانی تر شد گفت من دیگر بروم و شما هم بروید استراحت کنید ، به من هم شکایت کرد که دختر تنبل چرا امروز سرکار نرفتی؟ دلم می خواست بمانم اما حس کردم بودنم کمکی که نمی کند بلکه با دیدن شرایط و درد کشیدن دیگران قیافه ام بدتر مایه ی عذاب است ، در لابی که نشسته بودیم یک دختر قد بلند و بانمک با پیراهن کوتاه لی سرمه ای رنگ وارد شد که موهای بلوندش را پیچ در پیچ با روبانهای رنگی مثل جاده پشت سرش بافته بود و شکم خیلی بزرگی داشت با خنده و شیطنت بچه ها وارد شد و گفت سلام به همگی و پشت سرش مادر و پدرش هم آمدند اما خبری از پدر بچه نبود بعد که رفت و لباس راحت برای زایمان پوشید برگشت و انگار در عرض چند دقیقه چهره اش تغییر کرد و خبری از دخترک خوشحال نبود به مادرش نگاه کرد و گفت می گویند فعلا زایمان نمی کنم شما را هم که بالا راه نمی دهند پس بروید و از دور دست تکان داد بعد طاقت نیاورد و نزدیک آمد و مادرش را بوسید و وقت رفتن نگاهش کرد هر دو بغض کرده بودند و اشک در چشمانش ستاره بود اما نچکید و زود رفت ، مادرش تا چند دقیقه بعد به در خیره شده بود ، متوجه ماریا شدم که اشکش را پاک می کند دلم خیلی گرفته بود ، کاش مادرش بود ، چرا من باید در شرایطی باشم که هیچ درکی از آن ندارم؟ می دانم که مثل همیشه مصلحتی هست و باید باشد اما چه چیز که این سر دنیا وقت زایمان جایگیزین مادر و پدر و دوست و نزدیکانش باشم ، من که همیشه از غم غربت در تنهایی ناله ها سر می دهم و مظلوم نمایی می کنم باید شاهد غربت دختری در وطن خودش باشم ...
صفحه ای که قرار بود بخوانم چند روزی است که باز مانده است و به خودم قول داده ام تا تمام نشده است نامه ای ننویسم ... اما ... این هم امتحان سختی است 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر