جمعه، مهر ۲۱

ناله های جمعه گانه

آمدم از روی صندلی بلند شوم که با درد کمرم قیافه ی میم آمد جلوی چشمم...
 آن شب گفت اینجا بمانید صبح قبل از طلوع آفتاب قبل از اینکه ترافیک شروع شود من می رسانمتان، تپل مهربان من ... با اینکه اصلن به ظاهرش نمی آید بی اندازه دلسوز و خوب است  .
قبول کردیم و همین طور که طبق عادت معمول با سرعت نور حرکت می کرد ، در دزاشیب رفتیم روی یک دست انداز که نه ؛ تپه بهتر است و بعد با همان سرعت پایین آمدیم و خودتان تصورش را بکنید ، من که وسط صندلی عقب نشسته بودم ، سرم یکبار به سقف خورد و با شدت آمدم پایین و یک وری فکر کنم یکبار هم به در سمت راست خوردم ... چه بر سر کمرم آمد نمی دانم فقط از درد نفسم بند آمد و اشک ریختم ... هردو شوکه شده بودند که گفتم مرده شور دست فرمانت را ببرند لعنتی ... که وقتی فهمیدند هنوز زنده ام دوتایی بلند خندیدند و طبق معمول که کم نمی آورد گفت بابا من اینجا رو مثل کف دستم بلدم ... به خدا دیروز نبود این .... اول فکر کردم موقتی است اما هنوز بعد از چند هفته امروز چنان از صندلی بلند شدم که آقای ح آدرس دکترش را داد که حتمن برو و اوضاعت خراب است ... همیشه فکر می کردم درد برای دیگران و پیرمردها و پیرزن هاست ... اما نه انگار نوبتی هم باشد نوبت من است ... یا پیر شده ام ( که با توجه به روحیه زنانه ، حرفش را هم نمی زنم ) یا درد،  دیگر زمان نمی شناسد ... 
البته خوب که نگاه می کنم می بینم این هم تنوعی است برای خودش ، از این به بعد اگر کسی گفت کمرم گرفته یا درد می کند دیگر مثل خنگ ها نگاهش نمی کنم و الکی نمی گویم که آخی ! چرا؟ دکتر نرفتی؟ و در دلم بگویم که خودش را لوس می کند ها ... یا اینکه هر وقت که بلند می شوم یاد میم جان خودم می افتم که همیشه بلند شدن پیرزن ها را مسخره می کرد و ما ریسه می رفتیم .. (حیف نیست که ببیند سوژه اش هم جور شد) ....  نیمه ی پرش هم اینکه تفریح این ماهمان احتمالا آشنایی با پزشکان و بیمارستان های مربوط به کمر درد است :) و مهمتر از همه برای بنده که چند سالی است به ناله کردن و غر زدن عادت کرده ام قوت غالبم است که محیا شد ....
خلاصه با تشکر از تپل جانمان و آقای ح و کلیه دست اندرکاران و دوستان و آشنایان که نمی گذارند ما بیکار و بی تفریح بمانیم ...

هیچ نظری موجود نیست:

سی و دو سالگی

سی و دو سالگی رنگ پاییز است، پر از زرد و سبز و نارنجی و زرشکی . پر از آرزوهای دست یافتنی و خالی از حسرت نداشتن ها، سی و دو سالگی سرشار از ...