چهارشنبه، آذر ۱

چرا حق نمی دهم و حق می خواهم؟

می دانی بعضی روزها انگار رسالتشان کوباندن جای خالی تو ، توی ذهن و روح من است ... مثل همین امروز 
بعضی آدمها بود و نبودشان توی زندگی تاثیر چندانی ندارد و بعضی مثل خانواده بودنشان خیلی مهم است ولی بعضی ها هستند که در بعضی جاها جای خالیشان با هیچ چیز دیگر و هیچ کدام از دو گروه اول نیز پر نخواهد شد . 
امروز از آن روزها بود ... نه اینکه کسی نبود و نه اینکه اتفاق بزرگی افتاده باشد که اگر می افتاد خیلی ها بودند که برایشان تعریف کنم و باشند ، اما امروز پرم از حرفهای الکی از آن حرفها که غریبه ظرفیت شنیدنش را ندارد و نزدیک حوصله ی شنیدش را ... و اگر حوصله هم کند تو هیچ وقت این بلیطتت را نمی سوزانی که حرفهای الکی ت را بزنی و ناله هم بکنی گیریم که گوش هم بدهد و سری تکان دهد به تایید یا نصیحت و هرچیز دیگر ولی دفعه ی بعد حساب دیگری رویت باز می کند که نمی خواهی ...  ببین بعضی وقتها فقط جای توست و نه هیچ کس دیگر که من راحت خودم را برایش روی دایره بریزم و مثلا بگویم که امروز صبح چقدر خوشحال بودم که حالا که پلیس دیگر اجازه ی پارک در محوطه اطراف و پیاده رو ها را نمی دهد جای پارکی در بهترین جا مقابل ساختمان پیدا کرده ام ( البته این را به گروه دوم هم می توانستم بگویم و گفتم) اما نیم ساعت بعد کسی تماس گرفت که آنجا محل پارک اختصاصی اش بوده و ناچار شده ماشینش را پشت ماشینت بگذارد و با منت می گوید امروز را اشکالی ندارد و تو می مانی و یک پنجره که هی سرک بکشی که بالاخره کی می رود که ماشین را از حصار بیرون بیاوری و تا اینجا باز هم تحمل می شود اما بعد دیگری خبر بیاورد که دو همکار دیگر که ماشین هم ندارند ( و این بیشتر می سوزاندت) پشت سرت گفته اند که اااا اگر ما آنجا پارک کنیم که فلان و حالا چرا ایرادی ندارد و دلت بگیرد که نگاه کن کسانی که اینقدر دوستشان داشته ای و هیچ گاه بدشان را نخواسته ای ، با خودت می گویی ببین همین دیروز رساندمش و کلی گفتیم و خندیدیم اما تا احساس کنند منفافعشان به خطر افتاده روی دیگری از سکه را برایت که نه ، پشت سرت نمایش می دهند ... ( اینها را باید به تو می گفتم ) و اینکه دلت بگیرد که چرا اصلن باید کسی بیاید و حرف های مفت همکاران  را به من بگوید تا دیگر دلم نخواهد چشمم به چشمشان بیفتد یا از صبح با خودم فکر کنم که اگر دیدمشان چه کنم یا چه بگویم که بدانند فهمیدم و کارشان درست نیست ... اصلا اینها را هم ول کنیم ، دو بار تماس گرفتم و گوشی را برنداشتی می خواستم بی مقدمه و حال و احوال از آب و هوا و دوری و هزار تعارف دیگر تو باشی که زنگ بزنم و بعد از سلام بگویم ببین به نظر تو اگر به آقای خ که دو روز دیگر به مرخصی می رود بگویم که می شود در پارکینگش پارک کنم اشکالی دارد؟ یا اینکه خودم را ضایع نکنم و مردانه هر روز صبح در کمین جا خیابان را بالا و پایین کنم یا بپرسم به نظرت پیاده روی آن بالا چطور است ؟ و تو که هیچ نظری نمی توانی داشته باشی چون تصوری از پیاده رو نداری و باید بعد برایت تلفنی با رسم شکل توضیح بدهم که پیاده رو کجاست و بعد اینکه اینجا پارک کردن در پیاده رو چیز عجیبی نیست و اصلن یکی از کاربریهایش همین است و بعد تو بگویی خب خوب است دیگر همان پیاده رو و بعد من بگویم آخر جدولش یک کم بلند است و میم همیشه می گوید این بالا و پایین رفتن از جدول ماشین را داغون می کند و جای صاف پیدا کن که مثل جیپ های صحرا و این دیوانه ها مجبور نباشی هی از جدول ها بالا و پایین بروی و تو بمانی و بعد همان جور که بلدی حرفی بزنی و یا راه حلی بدهی که من بخندم و بعد یادم برود که اصلن برای چه زنگ زده بودم و بخندیم و حرفهای بیخود اما خوب بزنیم و بگویم الان توی خر باید اینجا بودی لعنتی ... و تو تحمل نکنی و بگویی دلم برایت خیلی تنگ شده، کاش نرفته بودی و من بغضم که دیگر قطره ی اشک شده را پاک کنم و فقط بخندم که نفهمی صدایم می لرزد و بگویی کی می آیی؟ و هی گریه و خنده بگویم مگر صد بار نگفتم این سوال مسخره را از من نپرس وقتی جوابش را می دانی و بگویی جهنم اصلن نیا اینجا بدون تو خیلی هم خوب است و بگویی دوست جدید نداری و من برایت از کسی تعریف کنم که تازه دیدمش و تو حسودی کنی و بگویی حق نداری بیشتر ببینیش و بخندم که ااا تو حق داری و من نه؟ بگوید از وقتی رفتی دوستم می گوید چه خوب که رفت وقتی که اینجاست همش حرف او را می زنی و حداقل وقتی که نیست این ها کمتر می شود و بگویم با این دوستان جدید تنگ نظرت حیف که مثل تو حسود و بی جنبه نیستم  و به کلمه ی تنگ نظر ریسه بروی و دلم برای خنده ات قنج برود ... 
راستی یادم افتاد ، امروز فکر می کردم که چرا همه به خودشان حق می دهند و اصلن به دیگری فکر نمی کنند ، و بعد یادم افتاد وقتی همیشه می گوییم حق گرفتنی است و نه دادنی همین می شود دیگر ، خب وقتی حقی را ندهی ، باید کسی بیاید و بگیرد دیگر ، خب اگر از اول همه به هم حق بدهیم نیازی به گرفتن نیست که ... 
ما چرا آدم نمی شویم ؟
چرا دلم تنگ است؟
چرا تو نیستی؟
چرا تولد میم را نمی روم؟
چرا کسی برای من تو نمی شود؟
چرا بغض می کنم؟
چرا تلفنت را جواب ندادی؟
چرا اینجا سرد است؟
اینها چراها یعنی به تو حق ندادم که تلفنم را جواب ندهی و الان فهمیدم ... بعد انتظار حق دارم ....
چراااااااااااااا من آدم نمــــــــــــــــــی شـــــــــــــــــــــــــوم ؟

هیچ نظری موجود نیست:

سی و دو سالگی

سی و دو سالگی رنگ پاییز است، پر از زرد و سبز و نارنجی و زرشکی . پر از آرزوهای دست یافتنی و خالی از حسرت نداشتن ها، سی و دو سالگی سرشار از ...