جمعه، آذر ۱۷

ساده

گفتی حیات در دستان زنی است که از گل پرنده می سازد 
و فاتحانه 
به دست های مشت شده ام نگریستی 
نگفتمت 
که حیات در نفس اویی بود که پرنده را جان می داد 
مشت هایم بازند 

هیچ نظری موجود نیست:

دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم... سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت.

چند روزی بود دنبال یک وقت مناسب می گشتم تا مثل قدیم راحت بنویسم و آرام بگیرم ولی دریغ ...  می خواستم مفصل برایت تعریف کنم ، از تو تشکر ک...