دوشنبه، آبان ۱

دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم... سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت.

چند روزی بود دنبال یک وقت مناسب می گشتم تا مثل قدیم راحت بنویسم و آرام بگیرم ولی دریغ ... 
می خواستم مفصل برایت تعریف کنم ، از تو تشکر کنم،  حال و هوایم را بنویسم که دندان دردم شروع شد . آن قدرها جدی نبود که بخواهم مرخصی بگیرم ولی کم کم لثه ام متورم شد و عین گفت از تبعات همان دندانپزشکی چهار سال پیش است  که فقط برای چکاپ رفتم و دکتر؟! امروزم را ساخت . خلاصه صبح مرخصی گرفتم و همراه عین و سین به کلینیک رفتیم ،  عین همان جا کار می کند، یک کلینیک دولتی و شلوغ ،بی نوبت پذیرش شدم و اول نسخه ای برای عکس دندان نوشت ، در راهرو های ساختمان قدیمی بازسازی شده چهار طبقه پایین آمدیم و در اتاقی کوچک و تمیز با دستگاه هایی قدیمی وارد شدیم. نوار رادیو لوژی را در دهانم گذاشت ،با دست نگهش داشتم و خارج شد و بعد از یک دقیقه با لبخند در را باز کردند، از اتاق که بیرون رفتیم کنار سین ،عین گفت می گوید: دوست دختر خوشگلی داری گفتم دوست همسرم است. معذب شدم ، سین خندید ... در راه به سین گفتم درست است اینجا بازسازی شده ولی بعضی مبل ها و وسایل ان قدر قدیمی هست که به سال های دور و جنگ برت گرداند ، در راه پله و مقابل نور پنجره عین عکسم را می دید و من از او عکس می انداختم . بالا رفتیم و چند باری عکس را دید و‌گفت باید تمام کامپوزیت برداشته شود و‌مجدد عصب کشی و پر شود ، باز به طبقه دیگری رفتیم و این بار بی حسی ... دکتر مرتب حالم را می پرسید و دستیارش که پسری شرقی بودمهربان نگاهم می کرد، هیچ وقت دندانپزشکی را دوست نداشتم و این بار بیشتر بدم می آمد، عین تند تند حالم را می پرسید و تازه شروع کرده بود که دوستش رسید و من را به دکتر آشنایش سپرد تا کامپوزیت را بردارد و خودش رفت سروقت آن مرد، دوستش آرام تر و بی صحبت کار می کرد ، من هم به لطف بی حسی جز صدای زجر اور دستگاهها چیزی حس نمی کردم که کار عین تمام شد و آمد ، ساعت ۱۲:۳۰ شده بود که سین از لای در صدایش زد که باید دنبال دخترشان برود و عین گفت ما کارمان طول می کشد و وسایل من را داد و رفت ، پنج دقیقه بعد بود که عین استادش را صدا زد و بعد با دوستش حرف زد و باز استادش را آورد و از او خواست خودش به من توضیح دهد که بله این یک ترک است که تا پایین ریشه رفته است و کاملا ریشه را جدا کرده و هیچ کاری نمی شود کرد ، همین طور بهت زده نگاهش کردم که خب؟ گفت باید بکشیمش، چیزی نگفتم و نگاهشان کردم ... شوخی نمی کردند ... گفتم چی؟ باز گفت تقصیر هیچ کس نیست و علت را هم نمی توان گردن دکتر قبلی انداخت ولی بلند بودن دندان بعد از آن اقدام بی تاثیر نبوده و فشار به ریشه آمده و ... باورم نمی شد ، من هیچ وقت مشکلی با دندان هایم نداشتم و همیشه به میم جان می گفتم ببین من دندان خراب ندارم حالا یک دفعه باید دندان عزیزم را می کشیدم ، در راهرو به عین گفتم اگر بخندم معلوم می شود گفت مگر اینکه نیشت تا گوشت باز شود و خندید ، گفت دو هفته دیگر خودم درستش می کنم، خالی از هر حسی بودم ، نمی دانستم مقصر کیست و چه فرقی می کرد ، من قسمتی از من ظاهری را از دست می دادم و این غم انگیز بود ، باز همان دستیار شرقی مهربان سرم را نگه داشت، عین پدرانه مراقب بود و دکتر چشم آبی با انبر ریشه های سالم و ترک خورده دندانم را در می آورد ...درد از دست دادن و رهایی در تنم پیچید ...
تا خانه سکوت کردم و عین گفت حیف بود 

هیچ نظری موجود نیست:

این مخلوقات ساده ی بامزه ؟!

می گم دندونم درد می کنه ، مثل اسب آبی ریسه میره : تو که دندون نداری ، بقیه هم پشت سرش هی حرفای بی مزه می زنن و می خندن از خندشون خندم می گ...