دوشنبه، آذر ۱۳

زندگی ادامه دارد

تا عصر به هزار زحمت خودم را مشغول می کنم و بعد می نشینم به کتاب خواندن ، نه خواندن که بلعیدن صفحات آن هم به شکل هیستریک ، اسم نویسنده را که می بینم احساس دین می کنم و می گویم باز هم کتابت را می خوانم چند بار دیگر!  و بعد که از این حرف، خیال خودم راحت شد ، می خوانم ، خواندن به مثابه فرار کردن ، فرار کردن از واقعیتی زشت که این روزها عریان روبه رویم ایستاده است و مرا به تماشا دعوت می کند . 
کتاب تمام می شود اما این شبهای طولانی تمام شدنی نیست، نمی توانم حرف بزنم باید حرفها را جایی میان کتابها و نوشته ها پنهان کنم، می دانم دهان که باز کنم جز نام او هیچ کلمه ای ندارم و بعد اشک ... دلم یک بیابان تنهایی می خواهد که روز به روز نبودنش را فریاد کنم و گله ... یا اینکه لحظه ای ، تنها لحظه ای بیاید و آغوشش آبی بر آتش این سالها باشد. 
کلمات هم تکراری می شوند اما حس از دست دادن، حس دلتنگی، حس نبودن همیشه تازه است . این روزها از تقویم متنفرم ، نگاه کردن به تقویم و شمردن لحظه لحظه ی خاطرات کشنده است.
دیگر حتی از نوشتن هم می ترسم ، از تماس تلفنی با خانواده، از هر چیزی که پریشانی ام را فریاد می زند. از همان وقت هاست که همیشه می گویم دوری خیلی خوب است و بقیه عاقل اندر سفیه نگاه می کنند . 
نباید یک ثانیه هم بیکار باشم ، روحم خودش را دیوانه وار به در و دیوار تن می کوبد تا آزاد شود، هرچه ظرف شیشه ای و ... داشتم دکوپاژ کردم ، دیروز ع می گفت وقت خرید دیگر به محصولات نگاه نمی کنی از روی شیشه ها و ظرفهایشان خرید می کنی ، کم مانده ما هم دکوپاژ شویم و م در جواب گفت حدس بزنید دیشب تا چه ساعتی یکسره نشسته بود؟ ساعت 4 صبح ! حیف که نشد بگویم تنها دستاویز این روزهاست که اگر این کار هم نبود اینطور بی خیال و بی غیرت کنارتان قدم نمی زدم و نمی خندیدم. نمایشگاه پیدا می کنم، فیلم، موسیقی جدید، کتاب تازه، میهمانی، سخنرانی هر چیزی که نو باشد و خاطره های قدیم را زنده نکند .  در اوج ناامیدی و غم، نیروی عجیبی هم هست که امید را به زور در جیب پر از خاطره ام فرو می کند، دیشب وقت تماشای فیلم ،21 گرم را پیشنهاد دادم که هیچ کدام ندیده بودند و خودم فکر می کنم بار چهارم بود ، اواسط فیلم با توجه به اینکه ماریا هم ماه آخر بارداری است از پیشنهاد احمقانه ام پشیمان شدم ، اما لال شده بودم و گوشه ی تخت کز کرده بودم و بغض قورت می دادم ، بیمارستان ، خبر مرگ ، از دست دادن، افسردگی و این بین اتفاقاتی که تکرار می کند زندگی ادامه دارد ... بین فیلم چای و کیک می خوریم.

۱ نظر:

رادیــکال گفت...
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.

دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم... سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت.

چند روزی بود دنبال یک وقت مناسب می گشتم تا مثل قدیم راحت بنویسم و آرام بگیرم ولی دریغ ...  می خواستم مفصل برایت تعریف کنم ، از تو تشکر ک...