پنجشنبه، فروردین ۱۵

کسی من را به من برساند

راستش این است که می خواستم از اینجا بروم همین طور با تمام وسایل درب این خانه را ببندم و کوچ کنم به جایی دیگر ، فکر کردم برای دوره ی جدیدی از زندگی جای جدیدی هم لازم است که کسی مرا نشناسد که راحت بنویسم حس می کردم دلیل این سکوت چند وقته هم همین باشد وقتی می دانی که آنهایی که می خوانند می شناسندت دیگر خودت نیستی و نمی توانی راحت بنویسی زیاد با خودم کلنجار رفتم اما تا به حال موفق نشده ام دل کندن از اینجا برایم سخت است و از شروع دوباره کمی می ترسم ... شاید همه اش همین نباشد اما هنوز نتوانستم با خودم کنار بیایم ، شاید دلیل این سکوت چیز دیگری باشد ، همان پوست انداختن 
اما باز هم نمی دانم 
قبل از هر چیز باید با خودم کنار بیایم ، من این روزها کمی غریب شده است 

هیچ نظری موجود نیست:

سی و دو سالگی

سی و دو سالگی رنگ پاییز است، پر از زرد و سبز و نارنجی و زرشکی . پر از آرزوهای دست یافتنی و خالی از حسرت نداشتن ها، سی و دو سالگی سرشار از ...