ماندم

او که رفت 
گریه کردیم 
آن قدر که هنگام بازگشت در آغوشم گرفتی 
راه باز می کردی و آرام اشک می ریختی
آن روز نمی دانستم 
باید کسی باشد که  
تکیه ات باشد 
دستش را به پشتت بگیرد 
پناهت باشد 
چیزی نگذشت 
تو که رفتی 
پیاده برگشتم 
تنها 
غم نبودن تو 
و 
آه 
کمری که شکسته بود 
و 
دستی که به پشت نبود ...

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

تو کجایی در این روز شهریوری

لطفا با یخ شکن وارد شوید

زندگی در حباب