سه‌شنبه، مهر ۶

تو عجيب مي چسبي

تو مي چسبي 
مثل آفتاب كم رمق ظهر پاييز
مثل ديزي روز تعطيل
مثل چرت  بعد از ديزي
مثل نان خامه اي بعد از چرت نيمروزي 
مثل چاي بعد از خوردن شيريني
مثل حافظ بعد از چاي 
مثل نوشتن بعد از تفال 
مثل باز كردن پاكت نامه ات بعد از سالها 
مثل تصور چشم هات وقت نوشتن 
مثل صداي خنده ات وقت شوخي
مثل بوي عطر دست هات بعد از ديدن خطت 
مثل حس ضربان نامنظم قلبت 
مثل گونه هاي گر گرفته ات 
مثل حضورت 
مثل آغوشت 
كه نيست 
كه نه به من 
به خاك شايد 
به فرشته ها 
به خدا 






كه نيستي ....


جمعه، مهر ۲

بگفتا دوری از مه نیست در خور... بگفت آشفته از مه دور بهتر

پاییز آغاز دوگانگی های من است ، روز اول پاییز انگار که دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش یک حس عجیب غرور و سرخوشی دارم و این مختص امسال نیست اول مهر دیوانگی های من هم شروع می شود روز اول چنان با غرور و سرخوشی راه می روم که انگار سند شش دانگ پاییز را تازه به نامم زده اند و خدا نکند که باد و باران و بوی پاییز و برگ های پاییزی هم چاشنی اش شوند که مسیر کار به خانه و برعکس را سرمست و غزل خوان بیایم. 
 اما همه این ها مخصوص همان روز اول مهر است و بس. از فردا من می مانم و بی قراری و دلشوره های پاییزی که تا چند سال پیش قابل درک بود اما این حجم دلتنگی و عاشق پیشگی و دیوانگی برای یک مادر کمی بیش از حد معمول زیاد است. و من انرژی مضاعفی می خواهم برای شاد بودن و شاد نگه داشتن . هی حواسم را پرت روزمرگی ها می کنم و خرید و بازی و هزار مشغله روزانه که نازنین می گوید مامان می شه بارونو بهم نشون بدی؟ باز به شانه خودم می زنم و خودم را از رویا بیرون می کشم به کار خانه که نازنین می گوید مامان شب شده وااااای ببین ماه تو آسمونه بیا بریم ببینیمش.
آخر چرا تو بین این همه عروسک و اسباب بازی باید با ماه هم صحبت شوی چرا هر شب کنار پنجره تا چشمت به ماه می افتد می گویی سلام ماه جونم ... چرا باید من را رفیق راهت کنی  ، من که از صبح با هزار زحمت خودم را از دیوانگی ها دور نگه می دارم. تو ماه را می بینی و من او را ... و تو ماه را؟ طاقت ندارم باید زود قصه بگویم ، تعادل ندارم باید زود بخوابی ، باز هم قصه کبوتر کوچولویی که یه روز صبح که از خواب بیدار شد دید مامانش نیست .... باز هم توی قصه باید جای خالی پر کنم و باز زود خوابت می برد و غصه کبوتر کوچک ذهن تو تمام قصه های مرا بهم می ریزد که از فردا اول اخرش را بگویم که در خوابت هم هیچ جایی خالی نباشد. 
فردا هم به کافه می روم دلم تنهایی ، نوشیدن قهوه ، سکوت و فکر می خواهد ولی هردویتان را می برم تو مدادرنگی ها را می ریزی ، برادرت گرمش شده و نق می زند،من املت با پنیرِشیرِبزِ اودسایی سفارش می دهم با پوره و کمپوت برای تو ، پیرمرد میز مقابل چند باری به شما ها و من نگاه می کند ، نگاهی خالی و من هم عجیب پر نگاهش می کنم سرش را به زیر می اندازد ، دوبار تو را به دستشویی می برم و اخر دلت سیب های روی پیشخوان را می خواهد ، می گویم خودت بخواه و بعد از کلی کلنجار به پسرک  گارسن می گویی موژنا لابلاکا (که درستش یابلاکا ست) او می خندد و سیبی به تو تعارف می کند به من نگاه می کنی و لبخند می زنم سیب را می گیری و می گویی مامان تشکرم کردم وقت خواب برادرت رسیده و باید برگردیم .. در راه باز هم ماه را می بینی ...

جمعه، شهریور ۱۹

تو کجایی در این روز شهریوری

یک حس خوب مثل اکسیژن می ماند اصلا مثل گرفتن لوله جاروبرقی ، حنجره ام را می گویم انگار با یک مکش قوی چیزی که گیر کرده باشد بیرون بیاید ، نفسم تازه شد. ولی نمی دانم شاید اینجا را با بغض ساختم که هروقت بازش می کنم خوب ترین حس دنیا هم حزن می شود. یک لبخند پر از بغض و حرف دارم . 
امروز سالروز یکی از مهمترین روزهای زندگی من است . مثل همیشه شادی یا حزن فراتر از ظرف تحملم را تو باید بفهمی . 
نمی خواهم فکر کنم که اصلا اینجا را نمی خوانی و از حال و هوایت هم هیچ دلم می خواهد همه چیز مثل گذشته باشد همان طور که برای من ...
هرجایی که ردپایی از نوشته است می جورم ، من از کی در نوشتن عاجز شدم؟ این قدر آرام و بی صدا اتفاق افتاد که نشانه ای هم ندیده ام . شاید از همان دو هفته ای که از من بی خبر ماندی،همان وقت که برای اولین بار عصبانی شدی ، همان روز که به نوشته هایم اعتراض کردی ،همان وقت که اولین بار برایم نوشتی و مات ماندم ، گفتی که مردم خودشان داغ دارند و تحمل داغ دیگران را نه، گفتی که از رفتنم خون دل خوردی یا من این طور فهمیدم، گفتی رفیقیم یا من این برداشت را داشتم گفتی به جهنم ولی به بهشت رهنمونم شدی گفتی لال می شوی ولی لالم کردی همان وقت که برای اولین بار شعر گفتی،  اری تو ادامه ی منی ، تو موازی نیستی تو خود منی ، من تمام شدم و تو آغاز شدی و این اصلا غم انگیز نیست . 
تو کجایی در این روز شهریوری که من ده سالگی کودک زندگی مشترکم را جشن می گیرم و مادر دو کودکم ...

جمعه، بهمن ۱۷

بگذار ما را چنین روایت کنند ...


که برون در چه کردم؟

در دیر می زدم من ، ز درون صدا برآمد 
که درآی، ای عراقی، که تو خود حریف مایی 

لطفا با یخ شکن وارد شوید

راست می گفتی قبل تر ها نوشتن راحت بود، تلاش نمی خواست ، آنقدر حرف بود که معطل نماند و سرزیر شود. الان اما نمی دانم.
حالم خوب است دیروز برف مبسوطی بارید آنقدر بارید که یاد سالهای قبل بیفتم و زمستان های زیبا و سرد که همه چیز یخ می زد جز کلمه ها ! دلم می خواهد پیاده راه بروم اما فرصت ندارم. بین خودمان بماند فکر می کنم اگر دوباره پیاده روی کنم از شر این اضافه وزن باقیمانده از بارداری خلاص می شوم و زیبا خواهم شد! برای همین است که فرصت ندارم چون می ترسم پیاده روی هم بی فایده باشد و می خواهم آخرین امیدم را زنده نگه دارم. میم جان می گوید اصلا حالا زیباتری ، آن وقت ها زیادی لاغر بودی، لبخند می زنم اما دندانهایم را بی رحمانه به هم فشار می دهم، و آن زمان دلم می خواهد مثل یک پلنگ زخمی بدرمش !!!همیشه مثل بچه ها مرا گول می زند و از همان روشی استفاده می کند که مطمئنا جد بزرگوارش هم همین دستورالعمل را غریزی انجام می داد. و جالبتر اینجاست که منم هربار گول می خورم البته مثلا ولی خب در نتیجه فرقی هم نمی کند. روبروی آینه دیگر موهای سفیدم را نمی شمارم و یواشکی کرم دور چشم و روز و شب استفاده می کنم ... من که همیشه سینه سپر می کردم که با رنگ مو مخالفم و پیری و سپیدی مو هم جزو مراحل تکامل است و چرا بد باشد و چه و چه در آستانه ی سی سالگی یک خط بطلان رنگی روی حرفهایم می کشم و چند وقتی است به قهوه ای تیره و طبیعی فکر می کنم ... نخند!! میخواهم بدانم موهای توهم سفید شده و تو هم میل به جوان ماندن داری ؟ شاید اگر می نوشتم دیگر اینقدر سطحی و سخیف در آینه به دنبال زیبایی نمی گشتم اما خب اصلا فکر کن شعورم را هم طی این فراز و نشیب ها از دست داده ام بگو برای زنی در آستانه سی سالگی که اگر اولین کتابش را هم ترجمه نکند دیگر در آینه هم زیبایی را نخواهد جست ، نسخه ای برای جوان و زیبا ماندن داری؟ آه که چقدر از خود ضعیفم شرمسارم ... ولی همین الان هم به دخترک که فکر می کنم می خندم و صدایی در دلم می گوید گوربابای جوانی و زیبایی، تو هم برو با دخترک از کودکانگی لذت ببر ولی صدا را زود خفه می کنم که من خودخواهم و بعد از کودکی با دخترک باز به دنبال خودم خواهم گشت که تو را نیافتم که خود را بیابم!  ای لعنت به این من ... 

جمعه، بهمن ۱۰

باور کن

این بار فرق می کرد ، همه چیز فرق می کرد حتی نگاهم به خانه ها هم عوض شده بود رفتارم طوری بود که از چند کیلومتری داد می زد من نیستم. ناخودآگاه تغییر را در چشم همه زل می زدم. فکر می کنم اینها نشانه باور است.کم کم باور می کنم که باید برگردم . باورت نمی شود ولی همیشه اتفاقات مهم زندگی من وقتی افتاده که نگاهم مثل همین سفر بی روح بوده. همیشه در اوج ساکن می شوم و ترجیح می دهم دراز بکشم و بگذارم جریان سیال زندگی مرا با خود ببرد به هرکجا خواست و بعضا ناکجا که دلش خواسته خب. من آدم منفعلی هستم و این را الان می فهمم. هزار و و یک برنامه و نقشه برای خودم می ریزم بعد یکجا می نشینم تا خودش عملی شود بعد هم که نمی شود باز همین طور می نشینم و به عملی نشدنش زل می زنم و یک برنامه جدید می ریزم. حدود دو سال از آخرین تصمیمم به ترجمه می گذرد و بعد از چندین کار ریز و بدرد نخور که اصلا یادم نمی آید کجا گم و گورشان کرده ام دیروزیک کتاب جدید دست گرفته ام البته به همین سادگی هم که نه بعد از کلی سرچ و بالا و پایین و ناله و نفرین و مشورت و اطمینان از آینده نشر و هزار زحمت دیگر این ها را هم فقط برای این می نویسم که تو هم بدانی و چند وقت بعد با هم همینطوربنشینیم و زل بزنیم به همین روزهایی که رفته شاید این بار جور دیگری تمام شود. رسیدن به باور برگشتن به همین سادگی ها که می نویسم و می خوانی بود یکی از روزهای همین سفر که به بیرون رفتن و دیدن دوستان تمایل نشان ندادم و ترجیح دادم که بخوابم به این نتیجه رسیدم که باید برگردم و تمام.
دخترک بیدار شد و طبق معمول تمام صفحاتم را بست و بهم ریخت ، می خواستم مثل همیشه این بار هم نگاه کنم و بروم سراغ کار بعدی که جذبه ای نگذاشت باید نامه هایم را چک می کردم . همانطور که بغلم بود نامه ات را دیدم و تعجب نکردم. برایش خواندم ، اندوهگین شدم ، در دلم تسلیت گفتم و چشمم جلوتر میان کلمات می دوید که ناگهان نفسم ... عجب..شیر... لعنتی این کشور این همه جا دارد آنوقت باید صاف بروی وسط خاطرات من . بغضم را قورت دادم و باز هم به آیاتمان بیشتر ایمان آوردم. بعد از چند وقت بی خبری نصفه شب رسید محکم بغلش کردم ریش هایش یکی در میان پرزمانند درآمده بود گفتم شبیه کیوی شدی گفت دختر تو نمی فهمی غمِ غروب آنجا چه می کند.روی تپه ای می نشینم و بلند می خوانم ، خندیدم و گفتم مثل گرگ ها! مکث کرد، عاقلانه گفت مثل گرگها ... اولین بار همانجا بود بعد از اولین مرخصی تغییر کرده بود، همینطور یکهویی.. ظاهرش هم لاغر شده بود و آفتاب سوخته اما تغییر کرده بود مامان یواشکی با گوشه آستین اشکهایش را پاک کرد . نگاهش کردم ... مرد شده بود .
این بار اما فرق می کند همه چیز فرق می کند 

چهارشنبه، بهمن ۸

تو چه می دانی

درد هنگام 
نوشتن 
دروغ ِ مدام است 
که تو را 
درد اگر باشد
نفس هم برنمی آید 

و تو اصلا نمرده بودی ...

درو که باز کردم بوی عجیبی خیلی سنگین نشست تو دماقم ،هیچ تصوری ازش نداشتم معمولا بعد از یه غیبت طولانی خونه بوی خالی می داد آره دقیقا بوی خالی! ولی اینبار یه جور دیگه بود. تو ذهنم براش دلایل قانع کننده می چیدم که حتما مری قبل از سفرش به خونه سری زده و سمپاشی کرده. آخه می گفت آخرین بار که اومده بود چند تا سوسک دیده و اسپری زده بود ،که با همین حرف تو دل منو دور از خونه خالی کرد که خدایا من از سوسک متنفرم آخه ، با همه چی کنار میام ولی این یکی نه و تو تمام مدت تا دلم هوای خونه می کرد همش نگران اون چند تا سوسکی که می گفت بودم و حالم گرفته می شد . بعد فکر کردم شایدم بخاطر زمستون و سرماس ولی دلیل خوبی نبود و همه این فکرا تا رسیدن به هال ادامه داشت که دیدم چند تا سوسک طاق باز تو هال خوابیدن و نگاهم دنبالشون تا آشپزخونه رفت ،نانا رو محکم تر بغل کردم و چشمم به آب تیره ی زیر یخچال افتاد ، بو اینجا بیشتر بود ، پا جلوتر نگذاشتم و و عقب عقب نشستم رو کاناپه همون طور که خیره اونجا رو می کاویدم گفتم حتما مری از همون سم ایرانی که براش فرستاده بودند زده و به من نگفته تا سورپرایزم کنه و این نسل کشی هم حاصل همون سمه ، داشتم به خودم امید می دادم که در بسته شد. میم جان آخرین چمدون رو هم گذاشت و نگاش به من افتاد، رفت سمت آشپزخونه و اول در یخچال رو باز کرد ... آره تو تموم اون لحظه ها توام بودی و داشتی با چشمای خمارت نگام می کردی ولی من  اصلا تو شرایطی نبودم که با تو حال و احوال کنم بگم آره جان جانان بازم برگشتیم به تنهایی خودمون و بیا لختی کنار دلم بنشین تا برات سفرنامه بگم اونم سفری که لحظه لحظشو کنارم بودی که گفت آخ فیوز یخچال از نمی دونم کی پریده ....
گندابه ی مرغ و ماهی و گوشت ، سبزیهای یخ زدی ایرانیم کف آشپزخونه جاری بود سرتو کج کرده بودی انگار تقصیر تو باشه با چشات می گفتی که متاسفی اما مگه دردی دوا می کرد جالب اینه که دیگه گریه ام هم نمی گیره جدی می گم این چندمین باره فکر کنم دیگه کلا رد کردم . میم جان دیگه هیچی نگفت فقط آروم پالتو و لباسهاش رو درآورد و روی صندلی انداخت جارو رو برداشت و نعش ها رو همچین با احترام و سکوت و مراسم خاصی جمع کرد. از کابینت چند تا حوله و دستمال بی مصرف و کیسه زباله برداشت کشوها رو مستقیم توی کیسه خالی می کرد و تا مرز تهوع پیش می رفت و کشوی بعدی، رنگش پریده بود من توی هال عق می زدم ولی داشت مقاومت می کرد نانا همچین آروم نشسته بود که انگار اونم می فهمید میم جان احساس گناه می کنه و انگار تقصیر اون بوده که فیوز پریده و نشونی خونه خالی رو اون به سوسکا داده . می دونستم چقدر خسته است و دوست داشت بدون باز کردن چمدونا تا غروب بخوابه ولی تا غروب تو آشپزخونه بود و بعد از شستن کامل یخچال نشست تو هم نشستی  آه کشیدی و گفتم باقالی هایی که مامانی برام فرستاده بود، آلوها ، سبزی قرمه تو اخم کردی میم جان گفت بهش فکر نکن دیگه گذشت ولی نمی شد این بار حتی یه بسته هم با خودم نیاورده بودم تو بی خیال به نانا خندیدی هنوز کاپشنش رو درنیاورده بودم گفتی دل کندن دیگه راحت شد ، خندیدم، میم جان هم خندید . به عادت هر بار دراز کشیدم و گفتم راست می گن که هیچ جا خونه آدم ن ... نه می شه بقیشو خندم گرفت میم جان هم خندید نانا فکر کرد بازیه جدیده و خندید . تو داشتی چمدوناتو می بستی ....

سه‌شنبه، بهمن ۷

برای تو هم

اینجا خیلی خوبه از اون کنج هاست که انگار زمان توش نمی گذره 
می خواستم اونجا عکس پروفایلم رو عوض کنم ، خودم بشم .. اما دلم نیومد انگار همون قبلی خودمه و باید این خودم رو عوض کنم. دلم برای خودم تنگ شده بود ... 

می دونی از کی فال حافظ نگرفتم؟

به دستای غریبم روی کیبورد نگاه می کنم پر شده از لکه های ریز اگزما ، انگار به ننوشتن بیشتر حساس بودن تا خشکی هوا، به تعللم بی توجه سعی می کنم رهاشون کنم (مثل همین تعلل دوم و سوم شخص خطاب کردنت تو سطر بعد) نه فقط دستهام رو که تمام باری که این مدت رو شونه هام سنگینی می کرده...  می دونستم امروز که بیام حتما نامه ای ازت هست. همون حس عجیب مشترک اما نمی دونستم از اون نامه های اطلاع رسانی که فوروارد تو آل می کنن و حتی موقع نوشتنش احتمالا یادت هم نبوده که منم جزو لیست هستم . یادم نیست از اون اندک مجال پس از سلام که طلب کردی چند وقتی می گذره اما انگار هزار ساله که نیستی .
تو هزاره پیش می خواستم از مادر شدن برات بگم ازتموم مدت انتظار و لذت و بعد درد و ترس و اضطراب و باز هم آرامش و لذت و درد ، تب ، شب بیداری و استیصال و گریه پا به پای موجودی که زمینی نبود و تحمل زمینی شدنش فرای توانم بود اما مثل همه حس های ناب از دست رفته بازهم سخت تر شدم. و باز لذت و ترس و دلهره وفرای اینها مادر شدن و همون حس همیشگی تنهایی اما اینبار با مسئولیتی سنگین تر از همیشه و شونه های کم تحملی که هر روز بار جدیدی روش گذاشته می شد و خیلی حرفای دیگه از همون جنسی که می دانی و می دانم ...
اما هزار ساله که دیگه ازشون گذشته ، مثل پیرزنی رها شده که حسرت درچشمان آب مرواریدی اش قوطه می خورد و منتظر رهگذری است که لختی کنارش بنشیند و بلند بپرسد ننه جان از آن قدیم ها، از جوانی ات چیزی یادت هست؟ و بعد حسرتش اشک شود و بچکد و همراهش ابتدا آرام آرام و بعد سیل واژگان که دیگر بند نیاید و حتی پس از رفتن جوانک هم خاطره بگوید و بگوید و بگوید و بگوید ....



که باز هم نیستی  !!!

جمعه، مرداد ۲۴

به رفیق روزهای بی کسی

شده آدرس را گم کنی؟ نوشتن یادت برود؟ همه چیز را فراموش کنی جز اینکه مطمئن باشی هنوز هست؟
شاید عجیب باشد ولی برای من دیگر حرف زدن با کسی که نمی دانم کجای گیتی است و چه می کند اصلا عجیب نیست، اینکه در تمام لحظات شادی و سرخوشی یادش بیفتم و لبخند بزنم و در لحظات اندوه به نبودنش بغض کنم اصلا عجیب نیست ...
تازه شرایط فراهم شد که بیایم کاغذ پاره ها را بتکانم و سریع بروم سراغ نامه ها تا شاید آدرست را آنجا بیابم . می دانی اگر هم نبود ناراحت نمی شدم چون ایمان دارم هیچ گاه گمت نخواهم کرد و آن بین سرم گرم خواندن شد انگار که خاطره ای دور تصویر می گیرد، پریشانی ها ، قول ها، قرارها، راه مشترک ، بی خبری و خوش خبری ها و خبرهای اندوه بار و خیلی چیزهای دیگر
و آن میان عبارتی بود که عجیب به ییلاق ذهن نشست :

"هیچ چیز نمیگویم . خدارا شکر که هستی ... ولی باشی یا نباشی ، از این
رفاقت پا پس نمی کشم"



از نوشتن این متن تا انتشارش هم یک ماه دیگر گذشت و اینقدر برایت حرف دارم که مثل همیشه بی حرفم ...

سه‌شنبه، مرداد ۲۹

بمان که خوب نگاهت کنم

آه که موسیقی در خیال شاعرم می کند 
هنوزهم برای نوشتن تلنگرِ درد را محتاجم 
چه روزهایی که تهی اما سنگین سپری می شوند 
به ظاهر آنقدر مادرم که تصورِ بی تابی ام نمی رود
بغض همان بغض است اما برای باریدن 
بهانه ای مادرانه می خواهد 
که ندارم 
که نیستم 
که هنوز ...
همان جا میان سمفونی 40 موتزارت 
رهبری ارکستر تن را به تلنگری به بازی گرفته بود 
چه بی خیالم هنوز 
انگار همیشه آبستن بوده ام 
و زنی که هیچ وقت نبوده 
در آینه با تعجب می کاودم 
حسرت و ترس از نخواندن است
نخواندن هرچیز 
کاش کسی می گفت 
که اینها مقدمه است 
که خواهی رسید 
تا بوده همین بوده و شاید ضرب المثلی بهتر 
اما من که نبودم 
من هنوز هم نیستم 
شاید تو پایان تمام سرگشتگی هایی 
شاید تو راهنمایی 
بمان که بیش از این گمم نکنی 
می بینی عمودی نوشتن را همچنان دوست دارم 
و مثل همیشه ذهنم از هزار پرچین بلند
بی محابا می پرد
خدا را چه دیدی شاید کسی از دور رد خیالم را خواند
به دیوانه گفتن بسنده کرد و رفت 
که همان هم تسلی است 
تو باش 

پنجشنبه، تیر ۶

آبستنی جاوید

مثل یک ماده کانگرو 
                        تو را در شکمم حمل می کنم
از این درخت 
                        به آن درخت می پرم
از این تپه به آن تپه
از این قاره به آن قاره
نّه ماه 
نود ماه
نود سال تمام تو را حمل می کنم 
                      و نمی خواهم که به دنیا بیایی
                      می ترسم مرا در جنگل گم کنی!



سعاد الصباح
ترجمه : وحید امیری

پنجشنبه، خرداد ۳۰

آن زن هراسان است

در آینه زنی است 
که خیال ِ پریشان مرا
با صدای کودکی هایم
بی صدا فریاد می کند 

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد

روزهای عجیبی‌ست تا قله می روم و برمی گردم ، اوضاع آنقدر خوب است که خرابی ها تاثیر چندانی در روند حالم ندارند و اینطور مواقع هیچ چیز را نمی شود نوشت ، همین الان هم از بی حرفی می نویسم تا شاید نوشتن راهی باز کند و حداقل خودم زبانم را بفهمم.
صبح‌ها سرگشته در سایتها می چرخم با خودم کنار نمی آیم که مثلا از این وبلاگهای پسر گلم فلان و دختر نازم بهمان بسازم و از مدل حرف زدنهای عجیب و غریب و به شدت لوس هم احساس حقارت می کنم . انگار باید حرفهای خیلی بهتری نوشت خیلی عمیق‌تر فکر کرد البته همه‌ی اینها هم فقط ژست است خودم خوب می دانم چون اگر آدم این حرفها بودم الان یکی از آن وبلاگهای پر بار را می نوشتم .
 ظاهرم تغییر کرده اما برعکس آن چیزی که فکر می کردم اصلا از این تغییر ناراضی نیستم و یواشکی کِیف هم  می کنم . سین چند روز یکبار تماس می گیرد و تقریبا التماس می کند که چیزی بخواهم برایم بپزد و بعد حدود یک ساعت از حال و هوای آن روزهایش می گوید و اینکه با اینکه دوران سختی داشته اما دلش تنگ شده و لابه لایش چیزهایی می گوید که مرا می ترساند البته که به روی او و کسی نمی آورم اما خب ... چند روز پیش که فهمید عرق کاسنی خوردم و بعد یه عالمه گوجه سبز و بعد یک ظرف بزرگ بستنی زعفرانی و تا صبح دل درد داشتم خیلی غر زد و مثل همیشه که مرا یاد مادربزرگها می اندازد حرفهای ترسناک زد و بعد که حسابی حالی ام کرد که اگر این طور پیش بروم چند قدمی با مرگ فاصله ندارم و من هم دیگر حواسم به حرفهایش نبود و تازه فهمیدم که عجب مرگ هم می تواند در همین نزدیکی باشد گفت ای بابا خجالت بکش الان قرن 21 و اینجا هم اروپا است نترس نمی میری ! فکر می کردم که آدم چقدر می تواند روانی باشد که با تحلیل رفتار سین فهمیدم که خیلی بیشتر از این حرفها ظرفیت دارد.
به شدت تنبل شده ام و سطح فعالیتم از پشت میز به تخت و بعد غذا خوردن محدود شده که البته این چرخه به صورت تناوبی تکرار می شود.
درونم سور و ساتی برپاست و بیرونم بی خیال ، تقریبا تمام افرادی که مرا می بینند و نمی بینند و اقوام و وابستگان و فکر کنم عباس آقای سوپری محله مامان اینا هم متفق القول و یک صدا می گویند که پسر است و من هم مثل همیشه نظر خاصی ندارم :)   چند روز پیش با مامان تماس گرفتم که خیلی گشتم و بالاخره یک اسم خوب پیدا کردم گفتم اول شما بدونید و مامان هم خیلی جدی و شیک گفت بله بفرمایید ببینم چیکار کردی و گفتم می خوام اسم دخترم رو بزارم نوشین‌لب  اول پرسید چی؟؟ و وقتی دوباره گفتم یه کم ساکت شد و بعد خندید و گفت خدا شفات بده! 
اون روز بعد از رفتن به دکتر وقتی گفت که بچه دختره شوک شدیم البته که از بس شنیده بودم پسر که باورم نمی شد تو بگو انگار بچت رو تو بیمارستان عوض کرده باشن همونطوری ، حالا من که عاشق دخترم همچین شدم که نمی دونستم الان باید خوشحال باشم یا چی؟ بهت زده به مونیتور نگاه می کردم ، ایشون هم یه دست زیر سر اون یکی هم تو دهن مبارکشون بود و همین باعث خنده و شوخی دکتر و بقیه شد و بعد که انگار به ما دست تکون می داد و آخر هم که می خواستن جنسیتش رو ببینن دو تا دستاش رو گذاشت روی هم و روی شکمش خلاصه اون قدر تکون خورد و ورجه وورجه کرد که بین شوخی و جدی نفهمیدیم چی شد؟
اون روز به بهت و شادی گذشت و خریدن اولین لباس دخترونه و کیک و جشن دوستانه و شام بیرون ... 
اما یک چیزهایی هست که نمی شود گفت ، یک حرفهایی هست که نمی شود منکر تاثیرشان شد و ...
اصل قضیه برای ما هیچ فرقی نمی کند اما اینکه تکلیفت انگار روشن نیست، نمی شود به کسی اعتماد کرد و علم هم با این چیزها که من می بینم حالا حالاها راه دارد برای رفتن و تا اویی که باید نخواهد هیچ چیز قطعی نیست ، فعلا همان جا که بودیم استپ کردیم تا یک ماه دیگر که 99.9 درصد دکتر 100 درصد شود و خانواده ای را از بلاتکلیفی برهاند مثلا :))


دل سرگشته

چطور می شود
 با من باشی و دلتنگت نباشم 

پنجشنبه، خرداد ۹

تخلیه ی چاه دل

آنقدر ننوشته ام که دیگر حرفی لایق گفتن و نوشتن پیدا نمی کنم  و آنقدر احساس سنگینی می کنم که بی خیال همین نوشته ی بی سر و ته هم نمی شوم . بالاخره خواننده هم اگر خواننده باشد با خواندن یک دو خط از هر متنی می تواند تشخیص دهد که ارزش ادامه دادن دارد یا نه که در غیر این صورت بطالت من و شما به هیچ جای این دنیا هم نیست ..
اعتراف می کنم که وقت شادی و خوشحالی نمی دانم چه و چطور بنویسم و بعد که زمان می گذرد چون بهت زده ام باز هم نمی توانم تا شاید یک شوک ، یک اتفاق، یک ماجرا، یک غم اصلا ... 
حالا هم دلم تنگ شده ، دلم برای آدم‌ها تنگ شده، برای همه‌ی آنهایی که روزگاری می شناختمشان ، برای همه دوست‌ها ، آشناها، همکلاسی های دوران مدرسه، دانشگاه، برای فامیل برای دوستان اینجا ... دلم تنگ شده اما راه ارتباطی ندارم ، دلم تنگ شده اما این شیوه های ارتباط را نمی پسندم، دلم تنگ شده اما انگار با آدم‌ها فرسنگ‌ها راه فاصله دارم.
به تعریف‌های سین از دورهمی های دوستانه‌شان با کسانی که تنها وجه تشابهشان بچه های هم سن و سالشان است حسودی ام می شود، به عکس‌های دوستان دوران دبستان، راهنمایی و دبیرستانش در فیس بوک و اینکه قرار می گذراند و به خانه هم می روند ، به بودنشان کنار هم ، به توانایی ارتباطی شان به دلتنگ نبودن‌هایشان حتی حسودی ام می شود و دیگر از گفتنش باکی ندارم.
دلم برای الف بدجور تنگ شده، برای با هم بودن، با هم خرید رفتن، کافه و رستوران رفتن و حرف زدن ، دلم از ارتباط راه دور بدجور گرفته است، از هرچه تلفن و اینترنت  بیزارم ، دلم حضور می خواهد، نگاه می خواهد ... البته خودم خیلی خوب می دانم که تقصیر هیچ کس و هیچ چیز نیست و اگر هزاران دوست و آشنا هم احاطه ام کرده بودند باز هم به تنهایی پناه می آوردم اما بالاخره که چی؟ پس این دلتنگی لعنتی چه می گوید؟ این حسادت یا چه می دانم رشک یا هرچه دیگر از کجا پیدایش شد؟


پ.ن: اینها را می نوشتم که میم دستپاچه زنگ زده که آب از کف دستشویی و حمام بالا آمده و دارد خانه را می گیرد، تا 6 ساعت بعد آب جمع می کرد و همسایه ها کمک می کردند و لوله کش فنر می انداخت و من هم اینجا دور از خانه به اتاق استراحت رفتم در را از پشت قفل کردم و حسابی به حال خودم زار زدم ...  عصر دیدم که نصف خانه را آب فاضلاب گرفته و گرفتگی لوله هم بخاطر همسایه های معلوم الحال بالایی است که زحمت دور انداختن ابزار جلوگیریشان را هم نمی کشند
راستی از اتفاقات هیجان انگیز این روزها ، پریروز موبایلم دیگر روشن نشد و امروز صبح شیشه ماشین هم شکسته بود

حالا حتی جواب سوال بالا را هم می دانم طبق قانونی نانوشته دلتنگی خود به خود به وجود نمی آید و خود به خود هم از بین نمی رود ... همیشه باید کسی یا چیزی باشد با فنرش که لوله های دلتنگی ما را هم بگشاید که آشغالهایی که وقت خوشی بی خیال فردا پرتشان کرده ایم ، جایی بالا بیاید و زندگیمان را گند بردارد تا بالاخره لوله ها باز شوند .
 باز هم خدا را شکر وقتی دنبال غصه می گردی و فکر می کنی غمت خیلی بزرگ است یک حسابی اش را سوا می کند و در دامنت می گذارد .... دیگر دلتنگ هم نیستم 


پنجشنبه، اردیبهشت ۱۲

ناگفته ها

زنی بود 
که اندازه‌ی تمام ِ شعرهای ناگفته 
سکوت از لبش چکید
و مادر شد 

به سلامتی من

تکلیفم را با خودم روشن کردم ، مثل سابق زندگی کردن فقط غصه خوردن و پیر شدن است ، تصمیم گرفتم که حرفها و رفتار و عکس العمل های ناخوشایند دیگران برایم مهم نباشد، و هر بار فقط به خودمان فکر کنم و البته بیشترش خودم ، خودخواهی هم هست که باشد ، این طور برای دیگران هم بهتر است چون شادتر و سرزنده تر خواهم بود و روابطم با دیگران نیز با آرامش بیشتری همراه است ... 
امروز ساعت 8 صبح هدیه ی روز زن زلف ها را بر باد دادم و خوشحالم ....
حالا این کوتاه کردن همان انتقام آیینی ما زن‌هاست* است یا نه برای تنوع و سرخوشی است نمی دانم ....



*«در راه بازگشت به شهر موهایم را از ته ماشین کردم. دلم می‌خواست چیزی از وجودم را بِکَنم بریزم دور. یک‌جور انتقامِ آیینی. ما زن‌ها رسم خوبی داریم. زمانه که سخت می‌گیرد، شروع می‌کنیم به کوتاه کردن. ناخن‌ها، موها، حرف‌ها، رابطه‌ها.»

خاطرات خانه‌ی ییلاقی – ویرجینیا وولف